سفرنامه سوریه

تالیف زهرا رجب زاده

رابطه آزاد

در سوریه

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

عنوان صفحه

پیشگفتار…………………………………………………………………………..        ۴

انگیزه آغازسفربه سوریه …………………………………………………………………………………………… ۶

امّا کدام کشورمسلمان؟ …………………………………………………………………………………..          ۶

فراهم کردن مقدّمات سفر ………………………………………………………………………………………….. ۷

استقراردرخوابگاه …………………………………………………………………………………………. ۸

خوابگاه……………………………………………………………………………       ۸

معهد( کانونزبان) …………………………………………………………………………………          ۱۰

فعّالیتهای روزانه دیگر …………………………………………………………………………………….      ۱۴

ارتباط دخترها و پسرها در سوریه ………………………………………………………………………………………… ۱۴

بیان چند خاطره …………………………………………………………………………………         ۱۷

حمید، جوان ایرانی مقیم سوریه ……………………………………………………………………………………….. ۱۷

استادیکه فقط علم داشت ……………………………………………………………………………….          ۲۲

زنان ایرانی درنظربعضی از مردان سوری ……………………………………………………………………………………… ۲۷

هم اتاقیم ” جنان” ………………………………………………………………………………….         ۲۸

صباح، دانشجوی غیر محجّب رشتۀ ادبیات ……………………………………………………………………………………..  ۳۰

بطول، دانشجوی علوی رشتۀ فلسفه ……………………………………………………………………………………..  ۳۱

ریم، دانشجوی عاشق پیشه و احساساتی ………………………………………………………………………. ۳۲

سُهی، مدرّس دانشگاه ……………………………………………………………………………….         ۳۳

شیرین، جوانترین دانشجوی ارشد خوابگاه …………………………………………………………………………………..    ۳۳

سهام، دانشجوی محجّب …………………………………………………………………………………………. ۳۴

تحلیلی از پیامدهای روابط آزاد در سوریه……………………………………………………………………………  ۳۴

چرا پسرها کمتر تقاضای ازدواج میکنند؟ …………………………………………………………………………………….  ۳۶

بی غیرتی، سرّی برای زن باقی نمی‌گذارد و کششی برای مرد ………….   ۳۷

علل تأخیر در ازدواج …………………………………………………………………………………          ۳۸

پیشگفتار:

به گذشته باز می گردم و بخشی از خاطرات خود را از سفر سه ماهه ام به سوریه، در تابستان سال ۱۳۸۷ می نویسم تا از گذشته ای که دیگر در دست نیست، شمایلی بسازم و آن را به یادگار نگه دارم و تا قسمتی از تجارب خود را به جوانان زمانم بیاموزم.

به گذشته چنگ می زنم تا با آن چه از آن می آموزیم و با شناخت درستی از آن، در ساخت بنایی بهتر از آینده نقش داشته باشیم.

می پرسید: با وجود رخدادها و تحوّلاتی که در سال های اخیر در سوریه پیش آمده، چه فایده ای در بازنویسی خاطرات سوریه ی هفت سال پیش است؟!

در پاسخ می گویم: من بیشتر به طرح تغییراتی پرداخته ام که در شاخصه های فرهنگی به ویژه اخلاق جنسی در سوریه به وجود آمده است. تغییر در شاخصه های اخلاق جنسی در سوریه، شباهت زیادی با تغییرات موجود در کشور ما دارد با این تفاوت که آن ها در مراحلی جلوتر از ما تبعات آن را تجربه می کنند و به دوش می کشند.

دیدنی ها و شنیدنی های من در سوریه و تحلیلم از آن ها، درواقع بیانگر نمونه ای از روند تغییرات اخلاقی در روابط مرد و زن و پیامدهای آن است. و تحوّلات أخیر قطعاً تأثیری در اصل صورت مسأله ندارد هرچند بی شک به سرعت این تغییرات افزوده است.

امّا طرح بعضی از ویژگی های دانشجویان و جوانان سوری ریشه در فرهنگ و اخلاق سوری ها دارد و به این سادگی ها تغییر نمی کند.

و آن چه به اجمال از کانون زبان دانشگاه دمشق نوشته ام، حکایت از پیامدهای مثبتِ برخورد و ارتباط فرهنگ ها با یکدیگر دارد.

با جنگی که در سال های اخیر بر سوریه تحمیل شده است، دیگر حضور علاقمندان به تحصیل و تحصیل کرده های علاقمند به آشنایی با تمدّن و فرهنگ سوری ها در سوریه رنگ باخته است ولی سوریه تا چند سال پیش پذیرای دانشجو از مناطق مختلف جهان بود.

به جز افرادی که برای ادامه ی تحصیل به سوریه می آمدند، تعداد قابل توجّهی از دانشجویان دورۀ تحصیلات تکمیلی از کشورهای مختلف آمریکایی، اروپایی و آسیایی، از طرف دولت های ذی ربط برای آشنایی با فرهنگ و تمدّن و تاریخ شام به سوریه می آمدند و اغلب دو سال فرصت داشتند تا پایان نامه های خود را ارائه دهند. دانشجویان خارجی خواه برای ادامه ی تحصیل یا برای نوشتن پایان نامه، ترجیح می دادند در کانون زبانی معتبر، یک دوره زبان عربی آموزش ببینند. به این ترتیب کانون زبان دانشگاه دمشق علاوه بر آموزش زبان، عملاً کانون تلاقی فرهنگ ها و تبادل افکار و عقاید جوانان کشورهای مختلف بود. کافی بود هدفمند و با برنامه باشی، آنگاه در حدّ نیاز هم اطّلاعات می دادی و هم می توانستی اطّلاعات مفیدی بگیری. هم تأثیر مثبت می گذاشتی و هم می توانستی از محاسن فرهنگی آن ها، تأثیر مثبت بگیری. و این سوغات فرهنگی ارزشمندی بود که دانشجویان می توانستند با خود به کشورشان ببرند و بی شک آمریکایی ها و اروپایی ها برای این منظور سرمایه گذاری ویژه کرده بودند.

با وجودی که این دوران گذشته است امّا از آن به عنوان یک حرکت ارزشمند فرهنگی یاد می کنم و یادش را زنده نگه می دارم. بر این باورم که ارتباط و آشنایی با فرهنگ های دیگر در ضمنِ سفرهایی هدفمند به کشورهای مختلف، موجب رشد افکار، سعه ی صدر و الفت قلب ها می شود.

می پرسید: چرا با چنین تأخیری دست به قلم گرفته ای؟

می گویم: واقعش در نقل شفاهی این مطالب و خیلی بیشتر از آن، تأخیری نداشتم. ارتباط با نسل جوان به من این فرصت را داده بود که دیده ها و شنیده های خود را به آنان منتقل کنم. تجارب و عبرت هایم را به آنان بیاموزم و بازخورد مثبت آن را ببینم. به همین دلیل باور داشتم که بازنویسی این خاطرات کاری ارزشمند و تأثیرگذار است ولی از آن جا که مسؤولا ن فرهنگی ما متأسّفانه استقبالی از چنین سوغات های فرهنگی نمی کنند، ره آوردِ فرهنگیِ شخص علاقه مندیکه با قبول زحمت و رنج فراوان برای آشنایی با محاسن و معایب فرهنگی کشوری دیگر سفر کرده است، به تدریج به فراموشی سپرده می شود مگر آن که در چاپ و نشر آن به صورت مستقل عمل کند.

و چه چیز باعث شد امروز دست به قلم شوی؟

بی شک نوشتن، تنظیم و انتشار خاطرات یا یادداشت های مربوط به یک سفر و یا سفرنامه، می بایست پس از بازگشت از سفر باشد و تأخیر در کتابت، موجب می شود نکات زیادی از دست برود و نویسنده فاقد دقّت لازم برای بازساری شمایلی از سفر باشد مگر آن که یادداشت های کافی در طول سفر نوشته باشد. با این حال ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است. و گذشت زمان گاهی موضوع را قدری پخته تر می کند.

پس از گذشت چند سال، توجّه خانم دکتر سیّاح(  اندیشمند خوش فکر، کوشا، توانا و دلسوز) به یادداشت های ناقصِ به جا مانده ام و ترغیب به بازنویسی آن ها، مرا مصمّم به انجام این کار کرد.

انگیزه ام از سفر به سوریه

دوران جوانی را با آموختن، تدریس و تحقیق، پشت سر گذاشته بودم و در این بخش از زندگی که که ایّام به بار نشستن حاصل عمرم بود حسّ غریب بی قراری بر دلم سایه افکنده بود. به داشته های اندک  و کرده های ناچیزم نمی توانستم دل خوش کنم. احساس ناخوشایند درجا زدن، رکود، و مرداب شدن، سخت آزارم می داد. عطش رفتن و جاری شدن داشتم. به عنوان یک شیعۀ ایرانی می خواستم به کشورهای مسلمان سفرکنم. با فرهنگ و زندگی مسلمانان دیگر از نزدیک آشنا شوم. و اگر شرایط را مناسب دیدم، یک دوره تحصیلات تکمیلی را در یکی از رشته های مورد علاقه ام بگذرانم. زیرا علاوه بر ره آورد علمیش می توانست بهترین فرصت برای آشنایی با اساتید ، نسل جوان و روشن سوری و ارتباط نزدیک با آنان باشد. در آرزوی آن که من، ما شویم و ما دست در دست یکدیگر برای پیدا کردن هویت دینی گم شدۀ مان، و احیاء حقیقت مکتب انسان سازمان با هم شویم.

آرزوی سبز سفر به کشورهای اسلامی را به زیباترین شکل ممکن به تصویر کشیدم وبه دیوار اتاق ذهنم آویختم تا پیوسته برای رسیدن به آن تلاش کنم.

امّا کدام کشور مسلمان ؟

پس از تحقیق  و رایزنی های  زیاد، برای شروع، سوریه را بهترین کشور یافتم. کشور مسلمان و نزدیک به ایران.

ایران در سوریه سفارتخانه و رایزن فرهنگی داشت و تعداد قابل توجهی از ایرانیان،  در دمشق سکونت داشتند.

دمشق، یادآور بخشی از خاطرات تلخ و مهمّ تاریخ اسلام و آرامگاه حضرت زینب سلام الله علیها و بعضی از امامزادگان و یاران ایشان بود.

و بالأخره  سوری ها بهتر از بسیاری از عرب زبانهای کشورهای دیگر، به زبان عربی فصیح  صحبت می کردند و زبان عامیانۀ سوری از هر زبان عامیانۀ دیگری به زبان عربی فصیح نزدیک تر بود.

در پایان ترم زمستانی با سفر کوتاهی به سوریه، شرایط و زمینۀ اقامت کوتاه در آن کشور را از نزدیک بررسی کردم.

دیده ها و شنیده های تازه، آشنایی با بعضی از سوری ها و اسلوب فرهنگی آنان، آشنایی باایرانیان مقیم سوریه و پیدا کردن دوستان جدید، ره آورد با ارزش و مهمّ سفر اوّلم به سوریه بود. در طول این مدّت، میان مردم شهر دمشق احساس غربت نکردم و امنیّت خاطر داشتم و این مهم ترین چیزی بود که از نظر احساسی مرا به این سفر فرامی خواند.

فراهم کردن مقدّمات سفر

اطمینان خاطر از مکانی که قرار است در آن مستقرشوی، یکی از مهمترین اموری است که ذهن هر خانم بلکه هرفرد طالب سفر و اقامت در کشور دیگر را به خود مشغول می کند. هر چند مدّت اقامت کوتاه باشد.

هیچ مکانی برای من وهدفی که در ذهن داشتم بهتر از خوابگاه دانشجویی نبود. بنابراین در فرصت چند ماهه ای که قبل از سفر دوّم به سوریه داشتم با پی گیری های مکرّر توانستم موافقت مسؤلان مربوطه را با اقامت در خوابگاه دانشجویی دانشگاه دمشق جلب کنم.

هرچند مدّتی سکونت در کشور بیگانه و ارتباط با مردم آن جا، به تدریج موجب می شود انسان با زبان مردم آن کشور آشنا و به آن مسلّط شود؛ امّا فرصتم برای آموختن زبان عربی از طریق حضور در سوریه و ارتباط با سوری ها احتمال داشت فقط سه ماه باشد. لذا برای این که بیشترین استفاده را از این وقت محدود ببرم، تصمیم گرفتم در المعهد العالی للغات در دانشگاه دمشق ثبت نام کنم. علاوه بر این که با ورود به معهد می توانستم با فضای دانشگاه دمشق، بعضی از اساتید سوری، با دانشجویان کشورهای مختلف و تا حدودی نظرات و فرهنگشان آشنا شوم. همان طور که تا حدّ امکان می توانستم معرّف یک زن شیعۀ ایرانی به اساتید و دانشجویانی با فرهنگ های مختلف باشم.

با توجّه به زمان ثبت نام در معهد و تاریخ امتحان تعیین سطح، مسؤولیت های مربوطه را تا پایان خرداد ماه به پایان رساندم. حدّ اقل لوازم مورد نیاز برای سه ماه اقامت در دمشق را جمع آوری کردم و آمادۀ سفر شدم. با خود قرار گذاشتم که همه چیز بر اساس آن چه در عمل پیش می آید وشاهد آن خواهم بود، تصمیم گیری شود. اگر اوضاع بر وفق مراد بود و مرادمان به خیر، در سفر دوّم حدّ اکثر سه ماه بمانم  وگرنه، بعد از زیارت وسیر وسیاحت کوتاهی باز گردم.

زمان رفتن رسید. عازم فرودگاه شدم. عزیزترین کسانم در کنارم بودند. امّا گریزی از جدایی حتّی از عزیزترین ها نبود. همۀ مسافران وارد سالن اصلی شده بودند. درها بسته شد و دیگر امکان برگشتن و نگاه کردن به تعلّقاتی که عقب سر از خود به جای گذاشته بودم نبود. من ماندم و  یک کیف دستی.

سبک بار، آزاد و تنها.

در دل تاریک شب، راهواری  تندرو در انتظار مسافران منتظر بود به سوی ناشناخته ها ونادیده ها اوج گرفت و همانطور که خواب با چشمانمان بازی می کرد، بامداد روز پنج شنبه  با فرودی آرام به سرزمین دمشق غافل گیرمان ساخت.

استقرار در خوابگاه

با توجّه به این که روز پایانی هفته به دمشق می رسیدم، امکان اسکان فوری در خوابگاه نبود. سه روز طول کشید تا با دوندگی های زیاد، امور مقدّماتی انجام شود. زیارت حضرت زینب سلام الله علیها و گذراندن  یک روز تعطیلی در جمع خانوادۀ گرم وصمیمی عبیر( دوست عزیز دمشقی ام) در مزرعه ای خارج از شهر، سختی و خشکی کارهای  اوّلیّه را قابل تحمّل می ساخت.

سر انجام پس از پشت سر گذاشتن هفت خان، روز یک شنبه  در خوابگاه مستقر شدم.

خوابگاه

خوابگاه دانشجویی دانشگاه دمشق، نزدیک دانشگاه دمشق در” مزه” یکی از مناطق خوب شهر بود. این جا اختصاص به دانشجویان دورۀ تحصیلات تکمیلی داشت.

بعد از کلّی معطّلی و کاغذبازی به سمت اتاقم در طبقۀ هفتم راهنمایی شدم. (البته معطّلی برای من معنا نداشت. همه چیز در نظرم تازگی داشت با تمام حواس با دقّّت به اطرافم توجّه داشتم. وتازه ها را می دیدم می شنیدم می نوشتم و می آموختم).

اتاق ها تقریبا دو در سه متر بود. کف پوش آن موزائیک بود. دو تخت فلزی فرسوده دو طرف اتاق بود. یک دولاب دو در، که هرچه داشتی از لباس و کفش گرفته تا ظرف و خوراکی و کتاب، باید در آن، جامی دادی. پنجره ای بی پرده رو به اتوبان و چراغی و دیگر هیچ. نه وسیلۀ سرمایش و نه گرمایشی. هیچ.!!!  گرمای طاقت فرسا و کالبد بی روح اتاق برایم اندوهبار، زجرآور و سخت بود.

ولی سعی کردم با نگاهی دیگر به تابلوی آرزوهایم که در ذهنم آویخته بودم، احساس های ناخوشایند را از خود دور کنم و خود را با شرایط تطبیق دهم. وسایلم را  داخل کمد چیدم. خریدی و حمّامی. امّا عجب حمّامی!!!

با توجّه به این که خوابگاه در مسیر چند  اتوبان واقع شده بود، آلودگی صوتی وحشتناک بود. خیلی طول کشید تا توانستم با صداهای گوشخراش اتومبیل ها که با سرعت از اتوبان های مختلف رد می شدند و در تمام ساعات شبانه روز ویراژ می دادند، کنار بیایم. با این حال هرگز نتوانستم خواب عمیق و دلچسبی داشته باشم. تمام اتاق های شمالی خوابگاه همین وضعیت را داشتند. امّا بچّه ها به این شرایط عادت داشتند.

شدّت گرما هم در حدّی بود که طاقت منِ سرمایی را سلب کرده بود. خود را خیس آب می کردم. کف زمین روی موزاییک ها می خوابیدم باز هم نمی شد. انگار ذرّه ای از گرمای جهنّم روزی ام شده بود. برای همین خیلی زود از حمید،( دانشجوی ایرانی مقیم سوریه که کارهای ایرانی های تازه وارد را راه می انداخت) خواستم پنکه ای برایم بخرد.

بچّه ها چند روز یک بار کف اتاق را با یک بطری آب و گاهی مایع تمیز کننده می شستند و خشک می کردند. مهم، تمیز شدن کف اتاق بود و اونها این کار را  واقعاً با یک بطری آب انجام می دادند.!!!!

در هر طبقه یک ظرف شوی خانه وجود داشت. چند شیر آهنی در یک محفظۀ سنگی نصب شده بود. ویک سطل بزرگ آشغال کنار ظرف شوی خانه بود و دیگر هیچ. نه گازی و نه یخچالی و نه….!!!!

طبعا دانشجویان بی بضاعت، از وسایل مورد نیاز به صورت شریکی استفاده می کردند و اگر از بدِ روزگار در اتاقی هر دو دانشجو فاقد پنکه ( و به ندرت کولر)، یخچال و … بودند، تابستان ها از گرما هلاک می شدند و زمستان ها از سرما. و اگر به قدرِ نیاز روزانه خرید نمی کردند، خراب می شد.

سوسک ها ی کوچک موذی همه جا سرمی کشیدند و قابل کنترل نبودند.

برای کلّ طبقات هر ورودی، فقط یک آب سرد کن در طبقۀ اوّل وجود داشت که آن هم خیلی وقت ها خراب بود و آب سرد نداشت.

هر طبقه چند حمّام یک متر در یک متر داشت. دوش ها اغلب یا سردوشی نداشت یا شیرش خراب بود. راه آب ها معمولا گرفته بود و یک میخ به عنوان جالباسی پشت در حمام کوبیده شده بود. از نظافت هم که بهتر است چیزی نگویم. از همه بدتر این که آب غالبا سرد بود گاهی هم چند روز قطع بود. این بود که حمّام رفتن بیشتر کاری سخت، پرفشار و ملالت آور بود.

نه مصلّایی در خوابگاه بود و نه صدای اذانی شنیده می شد. جای بسی تأسّف است در کشوری که حدود نود درصد از مردم آن مسلمانند، اذان از صدا و سیما پخش نمی شود. اوّلین بار بود جای خالی صدای اذان را خوب حس می کردم و به شدّت دلتنگ شنیدنش بودم.

با وجود همۀ چیزهایی که گفتم و نگفتم، دانشجویان سوری بسیار قانع و قدرشناس بودند. آن ها می گفتند همین اندازه که دولت جای امنی در منطقۀ خوب شهر به ما داده، همین که نزدیک دانشگاهیم و نباید هزینه ای صرف اجاره خونه و رفت و آمد کنیم، بسیار مهمّه و دولت بر ما منّت داره. برای همۀ نداشته هایشان توجیهی داشتند. حتّی وقتی در این هوای گرم، آب حمّام چند روز قطع می شد و از مسؤول طبقه می خواستی از این وضعیت انتقاد کند، می گفت حتما مشکلی پیش آمده باید صبر کنیم!!!

دانشجویان، بسیار صرفه جو بودند. میزان خرید، نوع تغذیه و سبک زندگیشان به خوبی این را نشان می داد.

شیک امّا ساده پوش بودند. ساختار جسمی خود را نیز همانطور که بود می پذیرفتند و برای داشتن اندام  زیبا و چهره ای متفاوت و قدی رعنا، نه پیوسته در رژیم بودند و نه رفتن پیشِ دکتر پوست و مو و عوض کردن  دکتر، دغدغۀ ذهنشان بود.

از موبایل بسیار کوتاه و در حدّ ضرورت استفاده می کردند. شاید بالا بودن نرخ مکالمه در سوریه موجب می شد که نه فقط دانشجویان بلکه همۀ سوری ها از موبایل در حدّ نیاز استفاده کنند.

از زمان استقرار در خوابگاه ارتباط جدّی و همه جانبۀ من با دانشجویان سوری آغاز شد و توانستم از نزدیک ببینم، بشنوم و مجموعه اطّلاعات وتجاربی را در پاره ای از امور کسب کنم.

از هر فرصتی برای آشنا شدن با آنان استفاده می کردم. وقتی ظرف می شستند. لباس می شستند. چیزی می پختند. عصرها که بعضی بچّه ها روی بالکن می نشستند و با هم حرف می زدند. و یا به بهانه های مختلف به اتاقشان می رفتم و متناسب با آنچه می دیدم و می شنیدم، می پرسیدم و صحبت می کردم. تا هم بهتر حرف بزنم و هم بیشتر در مورد آن ها بدانم. خیلی زود توانستم با افراد متفاوتی از تیپ های مختلف آشنا شوم و دوستانی پیدا کنم.

معهد (کانون زبان)

کانون زبان عربی دمشق واقع در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه دمشق، مهم ترین و معتبرترین کانون آموزش زبان عربی به دانشجویان اجنبی بود.  مدرکش از طرف دانشگاه دمشق صادر می شد و در کشورهای اروپایی و آمریکایی، شناخته شده و معتبر بود. در مجموع هشت ترم تحصیلی داشت. دانشجویان زیادی تعیین سطح شدند. من برای گذراندن بالاترین مرحله یعنی مرحلۀ هشتم نمره آوردم ولی قبولی های این دوره به حدّ نصاب نمی رسیدند. اصرار به گذراندن این دوره داشتم به همین دلیل با ترم هفتی ها به کلاس رفتم.

استاد کلاس، احمد محمّد، شاعر و مدرّس ادبیات دانشگاه دمشق بود. سی و چند ساله و مسلمان بود امّا تقیّدات دینی نداشت. در رفتار بیشتر شبیه همان خارجی ها بود. تعصّب خاصّی روی چیزی نداشت. امّا به حرف ها به دقّت گوش می داد.

کلاس ما دوازده دانشجو داشت. دو دانشجوی دختر وپسر انگلیسی، دانشجوی پسر آلمانی، دانشجوی پسر روسی، دانشجوی دختر لبنانی الاصل شهروند فرانسه، دانشجوی دختر آمریکایی، دانشجوی دختر ژاپنی، دانشجوی دختر کره ای، دانشجوی دختر اهل ترکیه، دانشجوی دختر قبرسی، من و حبیب دبیر نمونه ی ایرانی در سوریه.

این ها همگی دانشجویان دورۀ ارشد و دکترا بودند. دانشجویان اروپایی و آمریکایی و روسی از طرف دولت متبوع خود به سوریه فرستاده شده بودند.

دولتِ این کشورها، دانشجویان بعضی از رشته های علوم انسانی مثل جامعه شناسی و تاریخ را متناسب با موضوع پایان نامۀ آن ها به کشورهای دیگر می فرستاد. دو سال فرصت داشتند تا زبان آن کشور را بیاموزند و با فرهنگ مردم آن کشور آشنا شوند و پایان نامۀ خود را با انجام تحقیقات میدانی در آن کشور به پایان رسانند.

با توجّه به تفاوت الفبای زبان عربی با زبان این دانشجویان، گذراندن این دوره ها برایشان سخت بود ولی در مرحلۀ هفتم همه قادر به تکلّم به زبان عربی در زمینه های مختلف و برقراری ارتباط با ملیّت های مختلف به زبان عربی بودند.

برای من ورود به این جمع خیلی مهم و باارزش بود به هیچ یک از این کشورها سفر نکرده بودم امّا فرصت آن را پیدا کرده بودم که حدّاقل با یک تن از جوانان روشن و فهمیدۀ هریک از این کشورها آشنا شوم و از طریق آن ها، فرهنگ، افکار و نظرات مردمشان را به اجمال بشناسم.

کلاس ها هرروز هفته به جز شنبه ها از ساعت هشت تا دوازده برگزار می شد. یک یا دو پنکه دو طرف کلاس کار می کرد.صندلی ها به صورت دایره ای باز در کلاس چیده شده بود. مقابل هم بودیم. و همه در بحث و گفتگو و سؤال و جواب، مشارکت داشتیم.

دانشجویان منظّم بودند. سر ساعت به کلاس می آمدند بی این که حتّی یک بار به آن ها تذکّر داده شود و سر ساعت کلاس را ترک می کردند.

موبایل ها خاموش بود و در ساعت درسی هیچ کس در دسترس نبود. لباس های نخی ساده و بیشتر چروک می پوشیدند. و به موهایشان شانه ای می زدند و از پشت با کش می بستند. حتّی یک بار ندیدم هیچ کدام از آن ها با آرایش به کلاس بیایند.

بعضی دانشجویان، از ایرانی ها به سبب تبلیغات منفی  و کذب رسانه ها ی حکومتی، تصوّر خوبی نداشتند.

دانشجوی ترکی،سنّی بود و با حجاب اسلامی به کلاس می آمد. دانشجوی قبرسی هم تازه اسلام آورده بود. امّا آن طور که می گفت به علّت فشار اجتماعی زیادی که بر او بود علی رغم آن که حجاب را قبول داشت، اسلامش را علنی نکرده بود و بی حجاب، شیک و ساده بود.

در آن هوای به شدّت گرم، می توانستم پوشش مانتو روسری را انتخاب کنم ولی از صمیم دل می خواستم با باورها و عقایدی که داشتم و سبک وسیاقی که حتّی در پوشش در کشورم ایران پذیرفته بودم، آن جا هم حضور داشته باشم. می خواستم رفتار، گفتار حتّی ظاهرم معرّف یک زن ایرانی شیعه باشد. اتو کشیده، رنگ روشن و هماهنگ می پوشیدم و چادر مشکی را به عنوان حجاب روئین با افتخار به سر می کردم.

حبیب دبیر نمونۀ کشوری هم جوان مرتّب و مقیّدی بود.

با توجّه به سطح کلاس، در زمینه های مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی باید مطالعه می کردیم و مباحث متنوّعی را به صورت شفاهی و کتبی ارائه می دادیم. علاوه بر آموختن زبان عربی، اشتیاق زیاد نسبت به معرّفی دیدگاه ها و نظرات اسلام، ایران و ایرانی و آن چه بر این کشور گذشته است، مرا ترغیب به کار، تمرین و مطالعۀ زیاد می کرد. روزهای تعطیلی هم به کتابخانه می رفتم تا با مطالعۀ بیشتر کارم را ارائه کنم.

بخشی از مباحث باید براساس آن چه در کشورمان می گذشت، طرح می شد و ما ساعت های متمادی در مورد موضوعات مختلف مثل ازدواج، طلاق، کار و بی کاری، مسائل تربیتی، مواد مخدّر، زن ، مرد، حقوق زن و مرد، کشاورزی، صنعت، جنگ،سیاست جهانی، امریکا، اسرائیل ، ایران،…. گفتگو می کردیم و افکار و نظرات و فرهنگ مردم کشورمان را مطرح می کردیم. و احیانا مطالب را به چالش می کشیدیم.  به این ترتیب علاوه بر تقویت زبان، تا حدّی شناخت بی واسطه و به دور از جنجال ها و اکاذیب تبلیغاتی نسبت به کشورهای مختلف به دست آوردیم. به تدریج تصوّر جمع نسبت به ایران و ایرانی متفاوت شد. دانشجویان انگلیسی و آمریکایی با وجود تعصّبات خاصّی که داشتند، متوجّه بعضی از اشکالات مهمّ سیاسی دولتمردان خود شدند و نظرات دانشجویان کشورهای مختلف را در مورد عملکرد حاکمان کشورشان شنیدند. با بخشی از تفاوت های فرهنگی و نظری همآشنا شدیم. و مهمتر از همه این کهعلاوه بر استاد، با سیزده فرد تحصیل کرده از یازده کشور جهان، آشنا و به هم نزدیک شدیم و صحبت های مشترک و متفاوت زیاد، روشن گر، تأثیرگذار و جذّابی بینمان مطرح شد که برای هریک از ما بار فرهنگی ارزشمندی را به ارمغان داشتو آن را برای مردم کشور خود هدیه آوردیم.

هرچند حضور در این جمع برای ما خیلیمفید بود امّا تأثیر ما ایرانی ها هم بر جمع برای من غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی بود. البته حبیب به دلیل مشغله های زیاد فقط دورۀ هفتم را با ما بود ولی او هم جوان خوش فکر، با مطالعه و مؤثّری بود.

استاد احمد محمّد همان مدرّس بی قید و بند که جایی برای مذهب در زندگی قائل نبود، چنان شیفتۀ فرهنگ شیعی شد، که به صورت پویایی به دنبال مطالعۀ متون شیعه می رفت و در اواخر دورۀ هشتم،تعداد قابل توجّهی از متن های برگزیدۀ کلاسی استاد، از متون شیعه بود. یک روز با اشتیاق شعر فرزدق را که در وصف حضرت سجّاد علیه السّلام با صدای یک عرب زبان خوانده شده بود برایمان پخش کرد و در وصف پیشوایان شیعه و کلام ایشان( با وجودیکه شیعه نبود)، از سر ارادت سخن گفت.

این اواخر، وقتی زهرا معلّم ایرانی وارد می شد، استاد، برای احترام، مقابل شاگرد می ایستاد در حالی که به نظر نمی رسید اهل چنین برخوردهایی باشد و گاهی در دقایق استراحت بین کلاس ها مشورت می خواست و راهنمایی می گرفت. حالات، برخورد و رفتارش خیلی متفاوت با شروع کلاس بود.

دانشجویان هم برای افکار و نظراتم احترام قائل بودند. و به حرف هایم با توجّه گوش می دادند و فکر می کردند. یادم هست حتّی وقتی غزل حافظ را به فارسی در پایان یکی از انشاهایم خواندم، استاد گفت: اگرچه به زبان عربی نبود امّا دل نشین و تأثیر گذار بود از بقیه نظرخواست و آن ها هم تأیید کردند. و با اشتیاق خواستند از معنا و محتوای غزل بگویم.

سبک لباس پوشیدنم و چادری که با غرور به سر می کردم، برایشان جذّاب و دوست داشتنی بود. با همین حجاب، منطقی، عقلانی و با افتخاراز حجاب دفاع کردم، در موضوعات مختلف بحث کردم و به عنوان تکلیف کلاسی چند سخنرانی کردم، درس پس دادم و با شور و نشاط و هیجان چشم گیری در کنار دانشجویاندیگر، دورۀ هفتم و هشتم را با دریافت بالاترین رتبه پشت سرگذاشتم.

اساتید و بسیاری از دانشجویان معهد، خانم معلّم ایرانی را می شناختند و با احترام، لبخند، و احیانا کلامی محبّت آمیز و پرسشی از کنار او می گذشتند.

و من این عزّت و احساس رضایت درونیِ حاصل از گذراندن یک دورۀ فشردۀ آموزشی را مرهون اعتماد به آموزش های علمی و عملی دین اسلام، عمل به آن و افتخاراتی می دانم که مردم کشورم ایران با پیروی از آئین اسلام آفریده بودند.

فعّالیت های روزانه ی دیگر

در کنار انجام تکالیف درسی، برنامه های دیگری هم داشتم. زیارت، بازدید از آثار باستانی، سرزدن به برخی محافل فرهنگی، موزه ها، مساجد، کتابخانه ها، بازارها، بعضی رستوران ها و قهوه خانه های سنّتی( برای تماشای سبک معماری آن ها)، طبیعت دمشق و ریف دمشق، شرکت در بعضی از مجالس و برنامه های عمومی مثل عروسی و عزا( برای چند دقیقه)، ارتباط با دوستان دمشقی غیرخوابگاهی، رفتن به منزلشان و گذراندن وقت با جمع خانوادگی آن ها، جزء برنامه هایی بود که به صورت فشرده و هدفمند دنبال می کردم و پرداختن به آن ها مجال دیگری را می طلبد.

علاوه براین، بعضی از موضوعاتِقابل توجّه فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و دینی نیز برایم مهم بود. مثل محاسن و معایب فرهنگیشان، سطح معیشت و بهداشتشان، فاصله ی طبقاتیشان، چگونگی ارتباطات و آراء و عقایدشان، شناختشان از دین و میزان تقیّداتشان، علل پس روی ها و پیش روی هایشان،… . همان مسائلی که مستشرقین خیلی پیش از این، زمانی که اوضاع مسلمانان بسیار متفاوت با امروز بود،  به آن ورود پیدا کردند.

امّا از میان این موضوعات، با توجّه به تغییراتی که در شاخصه های اخلاق جنسی در سوریه پیش آمده بود، موضوع ارتباط زن و مرد در این کشور برایم از جایگاه خاصّی برخوردار بود.

تحقیق میدانی در مورد رابطه ی آزاد زن و مرد و پیامدهای آن در کشوری که حدود نود درصد مردم آن مسلمانند و حکومت وقت رابطه ی دوستی بین آن ها را مجاز می داند؛ برایم بسیار اهمیت داشت.

ارتباط دخترها و پسرها در سوریه

رابطۀ زن و مرد در سوریه آزاد است. این ارتباط بنا به درخواست دو طرف است.  پذیرش ارتباط آزاد از طرف نظام حاکم موجب شده  است که دختران و پسران، خارج از منزل بی هیچ تشویش، نگرانی و پنهان کاری در ارتباط با هم باشند. ارتباطی فراتر از حدود دینی و چهارچوب عقلی، علمی و کاری. رابطه ای که احساس و جنسیت در آن دخالت دارد.

صورت ظاهر ارتباط، جالب و قابل تأمّل است امّا نمی توان زود نتیجه گرفت و به قضاوت نشست. باید با صبر، دقّت، تحقیق و اندیشه، به واقعیت این نوع ارتباط و پیامدهای آن می رسیدم.

علل توجّه به این موضوع

دو چیز موجب شد که روابط دخترها و پسرها در سوریه بیش از هر موضوعی نظرم را  به خود جلب کند.

اوّل وضعیت خوابگاه های دانشگاه دمشق بود.

خوابگاه های دانشجویی در دو مکان در منطقۀ مزه، ساخته شده بود. ” مدینه جامعیه”، اختصاص به دانشجویان پسر و دختر دورۀ کارشناسی داشت و “سکن جامعی للدراسات العلیا” تعلّق به دانشجویان پسر و دختر دورۀ کارشناسی ارشد و دکتری داشت.

در بعضی موارد محلّ اسکان دخترها و پسرها در یک خوابگاه بود مثلا  طبقۀ اوّل و دوّم اختصاص به پسرها داشت و بقیۀ طبقات، محلّ سکونت دختران بود. البته با ورودی ها ی مختلف.

خوابگاه های پسرانه و دخترانه، بیشتر کنارهم و اغلب مشرف به هم بود. بیشتر پنجره ها پرده نداشت و اکثر دختران لباس های نیمه عریان تابستانیدر خوابگاه می پوشیدند و در اتاق یا راهرو تردّد داشتند و پنجره ها همچنان بی ستار بود.

دو طرف هر طبقه دو بالکن وجود داشت که بچّه ها برای پهن کردن لباس هایشان از آن استفاده می کردند. معمولا روی بند، تعداد زیادی لباس زیر دخترانه آویزان شده بود بی آن که شرمی از پیدا بودنش در مقابل خوابگاه های پسرانه باشد.

بچّه ها عصرها از بالکن طور دیگری استفاده می کردند. افرادی که به هر دلیل بیرون نمی رفتند ترجیح می دادند ساعتی روی بالکن بیایند. خیلی ها بدون حجاب و با لباس های نیمه عریان به بالکن می آمدند. موسیقی می گذاشتنند و می رقصیدند. متّه ای می نوشیدند( دم نوشی عربی). قلیانی می کشیدند و با هم صحبت می کردند. در حالی که برای بیشترشان مهم نبود در معرض دیدِ پسرها باشند. انگار اصلا این مطلب، جایی در ذهنشان نداشت.

در طبقۀ پایین هر خوابگاه ، سالنی برای ملاقات با میهمانان در نظر گرفته شده بود که در بیشتر موارد، میهمان ها از جنس مخالف بودند. با هم درس می خواندند، غذا می خوردند یا متّه ای می نوشیدند و گپی می زدند.

از راه پلّه های خروجی هر خوابگاه، اختلاط و ارتباط پسرها و دخترها شروع می شد. رابطه، از ساعت شش و نیم صبح که در خوابگاه باز می شد تا ساعت یازده شب که درها بسته می شد، ادامه داشت.

در محیط دانشگاه هم اغلب هر پسر دانشجو با دختری دانشجو بود یا اجتماعی از دوستان  دختر و پسر در حال صحبت کردن با هم بودند.

البته ارتباط آن ها محدود به محوطۀ دانشگاهی و خوابگاهی نیست. عصرها خیلی از دخترها و پسرها با هم بیرون می روند. فرق ندارد دانشجو باشند یا غیر دانشجو.

دوّمین عاملی که موجب شد ذهنم معطوف به رابطۀ زن و مرد در سوریه شود؛ این بود که بیش از بیست سال در کشورم با نسل جوان ارتباط داشتم. مشکلات جوانان را در بارۀ ازدواج و در ارتباط با یکدیگر می دانستم. دیدن آزادی ارتباط پسرها و دخترها در کشور مسلمان سوریه مرا به آن وامی داشت که روی پیامدهای ارتباط آزاد و نقش و تأثیر آن در ازدواج جوانان به صورت عینی تأمّل کنم. با افراد مختلف گفتگو کنم و حتّی بعضی مسائل را از نزدیک و با رعایت حدود، تجربه کنم. و جواب سؤال هایم را بگیرم.

ارتباط داشتن زن و مرد با یکدیگر در فضای اجتماعی امری ناگزیر، واقع و بدیهی ست ولی رابطۀ دوستی  و عاطفی داشتن با جنس مخالف به چه معنا بود؟

قید و شرطی داشت یا نه؟

آیا ضمانتی داشت که به رابطۀ جنسی نکشد؟

به فرض که از حدّ یک رابطۀ دوستانه و عاطفی جلوتر نرود، خیری در این رابطه وجود دارد؟ یا اصلا سرابی بیش نیست؟

آیا این رابطه با حفظ حریم حیا ادامه می یابد یا برای جلو گذاشتن هرگامی باید مرتبه ای از حیا را زیر پا گذاشت؟ و آیا جمع بین زیرپا گذاشتن حیا در رابطه با جنس مخالف و حاکمیت عقل بر روابط امکان پذیر است؟

آیا روابط آزاد و برداشتن حریم حیا از بین مرد و زن، چشم های آلوده به نگاه های هوس آلود را پاک می کرد و از حرص و ولع آن ها نسبت به جنس مخالف می کاست و عطش نیاز آن ها به یکدیگر را سیراب می کرد؟!!

آیا می توانست کمک کند شرایط ازدواج جوانان هرچه بیشتر فراهم شود و آمار ازدواج بالا رود؟

آیا روابط آزاد، فرصت آشنایی بیشتر و دقیق تر، علاقه و محبّت عمیق تر و در نهایت ازدواج موفّق و ماندگار را به جوانان می داد؟

آیا می توانست بر صفا و گرمی و دلبستگی افراد خانواده به یکدیگر بیفزاید و موجب کاهش آمار طلاق شود؟

این سؤال ها به ذهنم هجوم آورده بود و مرا مشتاق دست یافتن به حقیقت می کرد؟

لازم بود در پرتو ارتباط و دوستی با جوانان خوابگاهی و غیر خوابگاهی سوری، حتّی گاهی ایرانی های مقیمی که در این رابطه تجاربی در سوریه داشتند به پاسخ سؤالاتم دست یابم.

اکنون با بیان بخشی از خاطرات خود، نتایج حاصل از این پی جویی و تحقیق را می نویسم:

بیان چند خاطره

اگر ابتدا با بیان خاطر اتی از ایرانی ها شروع می کنم به این دلیل است که روز های اوّل، ارتباط من با سوری ها آن قدر عمیق و نزدیک نبود که حرف دلشان را برایم بزنند علاوه بر این،  خاطراتی را هم که از ایرانی ها می گویم پیوند قطعی با موضوع روابط آزاد در سوریه دارد.

حمید، جوان ایرانی مقیم سوریه

حمید جوان ایرانیی بود که از آغاز نوجوانی به سوریه آمده و مقیم شده بود. در یکی از آژانس های مسافرتی ایران- سوریه به عنوان راهنمای تور کار می کرد. حدود بیست و شش سال داشت. جوان خوش برخورد، مؤدّب و زیبایی بود. من در سفر اوّل از طریق آژانس ایرانی برای بررسی شرایط اقامت در سوریّه با او به صورت تلفنی آشنا شده بودم. از ایران هم چند بار برای دنبال کردن کارهایم با او تماس داشتم. دستش خیر بود و به ایرانیان تازه واردی که مشکلی داشتند، کمک می کرد.چند سال بود که مشغول گذراندن دورۀ کارشناسی در یکی از رشته های مهندسی دانشگاه دمشق بود و چند سال دیگر هم باقی مانده بود. او می خواست دورۀ کارشناسی را در حدّاکثر زمان ممکن یعنی هفت یا هشت سال تمام کند و هیچ عجله ای هم برای فارغ التحصیلی نداشت.خوابگاهش به ما نزدیک بود. اوایل یکی دوبار برای آشنا کردن من با منطقه و تهیه و تحویل وسایلی که نیاز داشتم، قبول زحمت کرد.

اقامت دوازده ساله ی او در سویه، ارتباطش با جوانان و دانشجویان سوری مرا کنجکاو کرده بود که نظر او را در مورد روابط آزاد در سوریه بدانم. و جویای تجاربش شوم.

حمید با این نوع روابط زن و مرد سوری کاملا موافق بود.

یک بار که داشت منطقه و امکانات شهری آن را، به من نشان می داد فرصت مناسبی برای طرح سؤالاتم پیدا کردم و با او در بارۀ روابط آزاد در سوریه گفتگویی داشتم.

پرسیدم: آیا روابط آزاد در این کشور، تابع قید و شرطی ست یانه؟

پاسخ داد: شرطش آن استکه دو طرف از این رابطه استقبال کنند.کسی نمی تواند بدون تمایل دختر یا زنی با او ارتباط برقرار بکند و متعرّض وی شود در غیر این صورت، پیگرد قانونی و مجازات دارد.

گفتم: تحمیل رابطه به زنان و تعرّض به آن ها، درصورت شکایت زن، در قریب به اتّفاق کشورها پیگرد قانونی و مجازات دارد. چیز تازه ای نیست.

پرسیدم: حدّ ظاهرِ روابط بین زن و مرد در سوریه در فضای اجتماعی، تا چه اندازه معروف و قابل قبول است؟

پاسخ داد: جوانان سوری از حدّ خاصی در روابطشان تجاوز نمی کنند. شما در ملأ عام رفتار ناشایسته و خلافی از جوانان نمی بینید. به فرض خیلی از کنترلشان خارج شود ارتباط به بوسه ای ختم می شود. صرفا رابطه ای دوستانه و عاطفی ست.

با تعجّب به سخنان او گوش می دادم. گفتم: حمید! آیا می شود پسر و دختری مدّت ها با هم باشند و با هم رابطۀ دوستی و عاطفی برقرار کنند و طالب ارتباط بیشتر و ارضای نیازهای دیگر نباشند؟!!!

او با جدیّت تمام می گفت: بله! ممکن است. من خود نمونه ای از این نوعم. ارتباط دارم امّا این ارتباط هرگز از حدّ خاصی تجاوز نکرده است. من همین که با جنس مخالف، دربارۀ موضوعات هرچند معمولی و بی ارتباط با حریم مطالب مربوط به زن و مرد، هم صحبت می شوم، احساس آرامش می کنم و خستگی از تنم می رود.

حرف های حمید حکایت از نوعی نیاز عاطفی زن و مرد به یکدیگر داشت. و این مطلبی غیر قابل انکار بود. نیاز عاطفیی که وقتی کنار هم قرار می گیرند و هم کلام می شوند تا حدودی به صورت کاذب ارضا می شود ولی نه با همان احساس دوستی و محبّتی که در رابطۀ دو جنس موافق به یکدیگر وجود دارد.

مناسب با حرف هایی که حمید می زد سؤالات زیادی جلوی ذهنم رژه می رفتندو اگر صلاح می دیدم بعضی از آن ها را به زبان می آوردم.

چرا پسر و دختر مجرّد یا مرد و زنی که از زندگی زناشویی خود راضی نیستند و احساس خوشبختی نمی کنند یا متعهّد به رابطۀ زناشویی خود نیستند، گرایش به جنس مخالف دارند؟!!!

چرا به قول حمید، خیلی از مطالبی را که یک هم جنس برای شنیدن و دل دادن به آن رغبتی از خود نشان نمی دهد، جنس مخالف با کمال میل به آن گوش می دهد؟!!!

چرا به محضی که پسران و دختران فارغ از مسؤولیت ها و وظایف روزمرۀ خود می شوند، در بیشتر موارد دل مشغول یکدیگرند و به همین دل مشغولی خود دل خوشند و دمی گپ زدن با هم را تسلّای خاطر خستۀ خود می دانند؟!!!

آیا این ها  حکایت از نیاز آن دو به هم ندارد؟!!!

حمید گفت: بله همینطور است.

گفتم: چه نوع نیازی؟!!! منظورت نیاز به دوستی و مهرورزی جنس مخالف است؟

آیا هریک از ما نمی توانیم از طریق دوستی با خانواده یا دوستان و آشنایانی که با آن ها در ارتباطیم نوازش شویم و مورد محبّت آنان قرار گیریم و ارضا شویم؟

نه! هرگز! این از نوع دیگری ست.

توضیح بده تا بهتر بفهمم.

بعد از کمی مکث و منگ و منگ کردن گفت: سخت است. درست نمی توانم توضیح دهم. همین قدر می دانم که حسّ خوب، شور و شوق و لذّت حاصل از دوستی با جنس مخالف از سنخِ دیگری ست. یک مدل دیگر است.

نگاه، برخورد و سخنان نوازشگر، محبّت آمیز و دوستانۀ جنس مخالف تأثیر دیگری روی آدم دارد.

گفتم: حمید! فرض کن دختر یا زن بدقیافه ای را که نه صدای جذّابی دارد و نه نگاه زنانه ای و نه دلبری می کند و نه احساس لطیف زنانه ای دارد؛ آیا باز هم احساس می کنی مردی پیدا شود که دوستی و محبّت را از او تقاضا کند؟!!!

خندید و گفت: دستم انداخته اید؟!!! البته که نه.

گفتم: پس جنسیت یک زن یا یک مرد، در رفع نیاز عاطفیی که از آن حرف می زنی حتما دخالت دارد.

گفت: البته!

گفتم: بنابراین، نیاز عاطفی به جنس مخالف، آمیختگی تفکیک ناپذیری با نیاز غریزی زن و مرد به یکدیگر دارد.

حمید گفت: ولی من افرادی را می شناسم که مدّت هاست با دوست  دخترشان در ارتباطند ولی کارشان به رابطۀ جنسی نکشیده است.

گفتم: نهالزاما هر رابطۀ دوستی با جنس مخالف به رابطۀ جنسی ختم می شود و نه میزان خود کنترلی افراد یکسان است.امّا بی شک غریزۀ جنسی تحت تآثیر حالت های عاطفی فعّال می شود. حتّی در افرادی که توانایی کنترل بیشتری دارند.چنین افرادی نیز گریزی از هیجانات درونی و فشارهای ناشی از هجمۀ امیال سرکش غریزی در خود ندارند.

حمید پرسید: یعنی نیازهای عاطفی زن و مرد به یکدیگر با نیازهای غریزی آن ها گره خورده و نسبت به روابط عاطفی بین آن ها، باید چنین قضاوتی کرد؟

گفتم: نه همیشه.

نیاز عاطفی زن و مرد به یکدیگر، گاهی هیچ ارتباطی به غریزۀ جنسی ندارد. این رابطۀ عاطفی، پس از آن که پسر و دختر با هم به صورت رسمی ازدواج می کنند، نسب به هم متعهّد می شوند، از زیر بار مسؤولیت و تعهّدشان شانه خالی نمی کنند، سختی ها و آسانی ها و تلخی ها و شیرینی های زندگی را در کنار هم پشت سر می گذراند؛ به تدیج بروز می کند و تجربه می شود و تا آخر ادامه دارد حتّی اگر پیر و فرتوت شوند.

این رابطۀ عاطفی،عطر روح انگیز خود را دارد امّا در دوستی های پسرها و دخترها، حتّی در روابط دو نفر که با هم مدّتی زندگی می کنند ولی رسماً ازدواج نکرده اند، هرگز تجربه نمی شود. تا پای تعهّد پذیری و اثباتش به میان نیاید، چنین رابطه ای، شکل نمی گیرد امّا نیاز به آن همچنان در وجود زن و مرد هست.

امّا ما در مورد رابطۀ دوستی و عاطفیی حرف می زنیم که هیچ گونه تعهّدی در آن نیست. پس اگر موافقی از این مطلب می گذریم.

حمید گفت: ولی من باور دارم که ما آدم ها نیاز به رابطۀ عاطفی با جنس مخالف خود داریم.

گفتم: حرف های من منافاتی با آن چه شما می گویی ندارد. حرف هایت را درک می کنم و برایم قابل قبول است. ولی نمی توانم بپذیرم که نیاز آن دو به هم تا همین جاست.

زن و مرد از جهات مختلف به یکدیگر نیاز دارند. ویکی از این نیازها، کشش و میل جنسیشان به همدیگر است که قابل تحریک می باشد و یکی از عوامل محرّک آن شروع ارتباط عاطفی بین آن ها و ادامه یافتن و دامن زدن به آن است. در طول این دورانِ ارتباطی، برق نگاه نوازشگر دوست پسر یا دختر، شنیدن صدای گرم او، گفتگوهای شیرین( محتوا داشته باشد یا حرف های خالی از محتوایی باشد که هیچ دوستی از سنخ خودش حال شنیدنش را ندارد)، خیالات و رؤیاهایی که در ذهن بال و پر می دهند، خودآرایی، دلبری ها، طنّازیها و جلب نظرها، از عواملی هستند که به طور خودآگاه یا ناخودآگاه به تحریک بیشتر میل جنسی می انجامد.

من تفسیر و تأویل ناپسند و ناخوشایندی از این میل ندارم. همیشه و در هر سنّی، تحریک این میل جنبۀ حیوانی محض ندارد. گاه انسان با احساس چنین میلی در خود، بیشتر تمنّای یگانگی روحی و شخصیتی با کسی را دارد که به او احساس نزدیکی می کند و دوستش دارد. گویا جسم خاکی او ابزاری برای اتّحاد بیشتر است. امّا خواه در این میل، چنین تمنّایی باشد و بالاتر از آن یا این که جنبۀ حیوانی محض داشته باشد، امان از وقتی که تحریک شود و به تدریج به اوج رسد. این جاست که باید پرسید چه نیرویی می تواند آن را کنترل کند و این میل از چه نیرویی حاضر است فرمان برد؟!!!

آیا روابط آزاد که خود یکی از علل اشتعال میل جنسی ست،  می تواند آن را مهار کند؟!!!

حرف های ما به درازا کشید و حمید اعتراف کرد که این هم حقیقتی غیر قابل انکار است و حق با شماست.

در ادامه گفتم: همان طور که می گویی و می بینم روابط آزاد در سوریه در انظار عمومی و در ظاهر امر از حدّ گفتگوی دوستانه، عاطفی و محبّت آمیز تجاوز نمی کند امّا مگر می شود تحریک میل جنسی را در امتداد یک رابطۀ دوستانه و عاطفی نادیده گرفت؟!!! مگر می شود آتش سر به فلک کشیدۀ این تمایل طبیعی را در دلِ این رابطه، بی پاسخ گذاشت؟!!! حساب دو دو تا چهارتاست. در پسِ این ظاهر، واقعا چه می گذرد؟!!!

حمید به یک جمله اکتفا کرد و سر بسته گفت: اگر مقیّد باشند و یا به دلایلی نخواهند از بعضی حدود عبور کنند، خود ارضایی می کنند.

نمی خواستم مسأله باز تر شود ولی با خود می گفتم: با تبعات منفی وزیادِ خود ارضایی چه باید کرد و اگر مقیّد نباشند و بخواهند جلوتر بروند چه؟!!! اصلا تقیّدات تا کی همچنان تقیّد می مانند و باز دارنده اند؟!!! پس در پشت این صورت ظاهر، قطعا پنهان کاری های فراوانی ست.

بعد از کمی تأمّل ادامه داد: پس جوان ها چه کار کنند؟!!! شما فکر می کنید آن ها مرتکب گناه می شوند؟!!!

در کلام او واقعاً پرسشی نبود. نوعی استفهام انکاری بود. انگار می خواست بگوید چاره ای جز تسلیم در برابر شرایط موجود نیست و این تنها راهی ست که در این زمانه پیش روی جوانان است.

این که جوانان  در این زمانه چه باید بکنند، سؤال مهمّ دیگری است که حتما باید به آن پرداخت ولی این که روابط آزاد با این اوصاف پاسخگوی نیاز زن و مرد به یکدیگر باشد، نیاز به بازشکافی دقیق دارد.

آن چه او گفت، حاصل تجربه های شخصی او در مدّت اقامتش در سوریه بود و آن چه من گفتم علاوه بر تجارب شخصی ام، بخشی از حاصلِ سپری شدنِ جوانیم با جوانان کشورم بود. ولی این جا سوریه بود و من باید با شکیبایی هرچه بیشتر، تازه ها را می یافتم.

استادی که فقط علم داشت

اشتیاق زیادی به آموختن زبان عربی و تکلّم به این زبان داشتم. برای فراگیری سریع تر و هرچه بیشتر سعی می کردم پیوسته با عرب زبان ها در ارتباط باشم. از ارتباط با دانشجویان گرفته تا آشنایی با خانواده هایشان و برقراری رابطه با بزرگترها، مردم عادی، کاسب کارهای مختلف و بالاخره شرکت در مجالس سخنرانی.

بعد از ظهرها در صورت امکان در یک مجلس سخنرانی شرکت می کردم. اغلب، بعد از اتمام سخنرانی، شنوندگان حقّ مشارکت در بحث داشتند. نظر خود را مطرح می کردند یا به نقدِ بحث می پرداختند و من برای این که شهامت تکلّم به زبان عربی را در محافل و مجالس مختلف پیدا کنم، سعی داشتم هرچند کوتاه نظر خود را بیان کنم و این کار موجب آشنایی من با بعضی افراد فرهنگیِ سوریه یا دوستداران فرهنگ می شد.

یکی از آن ها فؤاد، مرد میان سال و متأهّل سوری بود. دکترای ادبیات عرب داشت. مدّت طولانی از عمر خود را در غرب گذرانده بود. به چند زبان تسلّط داشت. و در موسیقی فردی توانمند بود. بعد ازسخنرانی ومشارکت در بحث، به سراغم آمد و استقبال گرمی از حضور من در سوریه و در آن مجلس نمود و چون اشتیاقم را به دانستن دید، پیشنهاد کرد در کلاس های فراگیری شعر که مدّتی بعد برگزار می شد و او استادش بود، شرکت کنم. به همین دلیل شمارۀ همراهم را خواست و اظهار داشت آمادۀ هرگونه مساعدت علمی جهت پیشرفت من خواهد بود. بعد از آن، چند روزی یک بار به من زنگ می زد و جویای حالم می شد. ابتدا از لطف و محبّت بی دریغ او در شگفت بودم. ولی به تدریج کثرت اظهار محبّتش برایم ناخوشایند نمود.

برای آن که مرتکب اشتباه نشوم در مورد همه چیز سؤال می کردم. در این رابطه نیز از چند دوست سوری خود پرسیدم: در سوریه ارتباط بین آقایان و خانم ها به چه شکل است؟

این همه اظهار محبّت و دلجویی یک مرد نامحرم از یک خانم بین شما امری طبیعی و رایج است؟!

آن ها می گفتند: این امری کاملا عادی در سوریه است. او از شخصیت شما خوشش آمده و به همین خاطر سعی می کند ارتباطش را با شما حفظ کند و در صورت امکان برای شما کاری کند. نوع برخورد او با شما در فرهنگ ما متداول است.

دکتر فؤاد دستیار مردی داشت که همیشه با او بود و کارهای دکتر را انجام می داد. یک شب دکتر با من تماس گرفت و مرا دعوت به حضور در تئاتری شبانه کرد. او گفت: دعوت شدگان به این تئاتر همه فرهنگی هستند و نمایش هم دربارۀ زریاب موسیقی دان ایرانی ست. برخی از دوستانم نیز با من هستند. دستیارم را می فرستم تا شما را راهنمایی کند.

از طرفی مشاهدۀ برنامه هایی که به نوعی بیانگر فرهنگ مردم سوریه بود برایم جالب و خوشایند بود و از طرفی نمی دانستم پذیرفتن این دعوت کاری درست است یانه. بنابراین قبل از هرگونه پاسخی با هم اتاقیم جنان و با یکی از ایرانیان مقیم دمشق که سال ها بود در آن جا اقامت داشت مشورت کردم و آن ها این دعوت را فرصت مناسبی برای آشنایی بیشتر من با فرهنگ مردم سوریه دانستند و نگرانی مرا از هر نظر بی مورد تلقی کردند.

تاکسی گرفتم و به سمت محلّ اجرای تئاتر رفتم.دستیار دکتر بیرون منتظر بود. استقبال گرمی از من کرد. مرا به داخل سالن اجرای نمایش به سمت ردیف دوّم راهنمایی کرد. چند تا جای خالی بود. یکی را انتخاب کردم و نشستم. با توجّه به این که تئاتر شروع شده بود و فضای سالن تاریک بود توجّهی به اطراف نکردم و مشغول تماشای تئاتر شدم. صدایی نظرم را به خود جلب کرد . صدای دکتر بود . او از من خواست به سمت صندلی کنار او بروم و آن جا بنشینم. برایم سخت بود. کمی فکر کردم . صحبت او را حمل بر فرهنگ سوری و راحتی آن ها کردم و به خود گفتم شاید ردّ درخواست او نوعی بی ادبی باشد. جایم را عوض کردم. خوش آمدید گفت و احوال پرسی مختصری کرد. قصّۀ نمایش مربوط به زریاب موسیقی دان بود و در نهایت می خواست تأثیر موسیقی و آواز و رقص را در ایجاد آرامش روح های مضطرب و شفای روح های بیمار بیان کند. برای اجرای این نمایش انگار بهترین رقّاص های شهر با قشنگ ترین لباس ها، دعوت به همکاری شده بودند. قصّه از محتوا خالی بود و غنا و ترانه های عاشقانه و رقص های مهیّج، بخش عمدۀ نمایش را به خود اختصاص داده بود و به جای زریاب شخصیت اصلی قصّه، دو جوان عاشق پیشه که از شاگردان زریاب بودند، محور اصلی نمایش قرار گرفته بودند. دقیقا همان اموری که زندگی روزمرۀ اکثر مردم سوریه و شاید عرب ها به آن آمیخته بود. عشق و عاشقی، موسیقی های مهیّج و رقص و آواز.

نمایش به پایان رسید. همۀ بازیگران به روی سن آمدند و تماشاگران با صدای کفی ممتد تشویقشان کردند.

دکتر بادقّت مرا زیر نظر داشت. پرسید: نظر شما دربارۀ نمایش چیست؟!

نمی دانستم چه بگویم. نه وقت بحث بود و نه جای بحث. (با حزنی که احتمالا در چهره ام دیده می شد) به یک جمله اکتفا کردم: برای من تجربه ای بی سابقه بود.

از سالن نمایش بیرون آمدیم. تماشاگران عمدتا خانواده و از سطوح مختلف فرهنگی دمشق بودند. بعد از چند دقیقه تأمّل و آشنایی مختصر با بعضی از دوستان دکتر، خداحافظی کردم و به سرعت به سمت خوابگاه رفتم. یا بهتر است بگویم فرار کردم. امّا فرار از کجا؟

تجربه ای تازه بود و توانستم با بخشی از فرهنگ مردم این جامعه، طرز فکر و احساسشان آشنا شوم. امّا به چه قیمت؟

برایم خیلی سخت و پرفشار بود. نمایش آن چنانی از یک طرف و نگاه های دکتر که بین من و نمایش تقسیم شده بود از سوی دیگر.

وای بر من! از دست خودم سخت عصبانی بودم. چگونه توانستم چنین فضایی را تحمّل کنم؟!

وقتی دیگران می گفتند فلان کار یا فلان رفتار یا فلان برنامه، فرهنگ جامعۀ ما و امری عادی ست، با این حرف آرام می گرفتم و حس می کردم پذیرش آن رفتار، گفتار یا برنامه احتمالا اجتناب ناپذیر و درست است و اکنون با تمام وجود، حس می کنم هنجار بودن گفتار و رفتار خاص در جامعه ای همیشه دلیل موجّهی برای پذیرش آن گفتار و رفتار از جانب عقل و فطرت انسان نیست.

در کشور بیگانه، برای آن که اشتباه نکنم سؤال کردن از مردم شرط لازم است نه کافی. من معیارها و ارزش هایی داشتم که میزان مهمّی در تشخیص درستی و نادرستی گفتار و کردارم بود و من آن را در این مورد، نادیده گرفته بودم.

دوستان می گفتند شهر در امن و امان است. در هر ساعت از شبانه روز که در شهر تردّد کنی کسی متعرّض تو نمی شود.

ولی حضور یک زن در ساعات پایانی شب در بیرون از منزل ، به طور طبیعی زمینۀ درخواست ارتباط و دوستی و چه بسا تعرّض را در هر جای دنیا که باشی  فراهم می کند. وقتی از محوطۀ تئاتر به سمت خیابان بیرون آمدم تا تاکسی بگیرم جوانی به سمتم آمد و تقاضای دوستی کرد. هرچند وقتی عدم تمایل شخص را می بینند و جواب رد از او می شنوند ادامه نمی دهند. ولی بی شک حضور بی موقع یک زن در خیابان، زمینۀ چنین پیشنهادی را فراهم می کند.

آیا اگر تردّد در ساعات پایانی شب در محلّه ای خلوت و پرت بود، احتمال وقوع هرگونه حرمت شکنی و تعرّض را ایجاد نمی کرد؟ در این صورت مجازات مقرّر، چقدر می توانست مانع از حرمت شکنی و تعرّض باشد؟

آیا زن در ایجاد چنین فضای ناامنی، به سهم خود مقصّر نیست؟!!!!

از دست خودم سخت ناراحت بودم. آن شب عقل و نفسم در جدال و ستیزی طولانی با هم بودند و ارتباطشان به شدّت تیره شده بود. آفتاب تموز به اژدهای یخ زدۀ نفسم تابیده بود و در برابر عقل، به آن توانی دوباره داده بود. و عقل برای آن که هم چنان امیر  نفس باشد و نفس را منقاد و رام خود کند، کوتاه نمی آمد.

نفس توجیه گر می گفت: خوب کردی به درخواست دکتر پاسخ مثبت دادی. این فرصت مناسبی برای آشنایی با فرهنگ سوری ها بود و ادب ایجاب می کرد به خاطر لطفی که به تو کرده بود باز هم درخواستش را قبول کنی و در سالن نمایش، صندلی کنار او بنشینی. برای نزدیک شدن قلوب و فرهنگ ها باید برخوردی باز داشت.

عقل می گفت اشتباه کردی درخواست نادرست دکتر را رد نکردی. شهامت ” نه” گفتن به درخواست نادرست( از جانب هرکس باشد)، انسان را از اشتباه و خطا باز می دارد. شاید بعضی خطاها، بزرگ به نظر نیاید و لی زمینۀ ارتکاب به خطاها و گناهان بزرگ با انجام همین خطاهای ظاهرا کوچک فراهم می شود. حالا که دعوت را قبول کردی، چرا وقتی چند صحنه از نمایش را دیدی و متوجّه نامناسب بودن نمایش شدی، سالن را ترک نکردی؟!!! چرا باز درخواستش را پذیرفتی و باوجود صندلی های خالی، از نشستن کنار نامحرم با هر اسم و رسمی که باشد حذر نکردی؟!!!. حالا که نشستی، چرا وقتی نگاه های ناموجّه او را دیدی بلند نشدی؟!!!

و من در محضر وجدان خود، هیچ پاسخ محکمه پسندی مقابل نهیب های تکان دهندۀ عقل نداشتم.

بعداً دستیار دکتر با من تماس گرفت و گفت: چرا رفتید؟! تازه می خواستیم شام در خدمتتان باشیم. خودم شما را می رساندم.

چند مرتبه با دعوت و تأکید استاد در کلاس های آموزش شعر شرکت کردم و به تدریج فهمیدم دکتر چقدر به خانم ها ارادت دارد و چگونه سعی بر آن دارد که با همکاری دستیارش ارتباط خود را با جماعتی از زنان حفظ کند. زنانی که به هر دلیل برایش جذّاب و خوشایند می نمودند. و نمی دانم بعدش این ارتباطات به کجا ختم می شد. چون بعد از این که وضعیت روحی بیمارگونۀ او بر من معلوم شد، دیگر حاضر به ادامۀ هیچ گونه ارتباط علمی و غیر علمی با او نشدم.

او یک انسان بود با همۀ غرایز مشابه انسانی. در هر کشور و فرهنگی بزرگ شده بود، انسانی بود که بر غرایزش امیری نمی کرد بلکه این غرایز سرکش او بود که افسارش را به دست گرفته بود. نه جایگاه علمی اش، نه مقام استادی اش، نه ذوق و استعداد ادبی اش و نه هیچ چیز دیگر نمی توانست توجیه گر رفتارها و گفتارهای نادرست او باشد.

درست است فرهنگ ها تفاوت هایی با هم دارند امّا باور کردم آدم ها هم شباهت های زیادی در همه جای دنیا به هم دارند. و من باید برای درستی گفتار و رفتار خود در هرجای دنیا که باشم، معیاری داشته باشم. معیاری که تردیدی در درستی اش نداشته باشم و بتوانم به آن تکیه کنم. و چه معیاری قابل اعتماد تر از کلام خدا و فرستاده اش حضرت رسول و اهل بیت او سلام الله علیهم ؟!!!!! در غیر این صورت با هر شأن و جایگاهی و در هرکجا که باشم، از اشتباه درامان نخواهم بود. و دچار لغزش خواهم شد. خطای  من آن بود که گاهی درستی و صحّت رفتار و گفتار خودم را با فرهنگ مردم سوریه محک می زدم نه با کلام خدا و رسولش که یقین به درستی اش داشتم. برای من این ها قراردادهای خشک و بی روح و دست و پاگیری نبودند که ناخواسته ملزم به رعایتشان باشم. باور داشتم که زیرپا گذاشتن این معیارها در رابطه با جنس مخالف به تدریج از شرم و حیای خردمندانه ام در برابر نامحرم می کاهد و کم شدن شرم و حیا همان و تضعیف عقل سلیم همان.

با توجّه به شرایط جدیدی که در آن به سر می بردم، سعی می کردم پیوسته رفتار و گفتار خود را به چالش کشم. در این راستا، عقل همواره در ارزیابی درست، یاری ام می داد و نفس، پیوسته همه چیز را توجیه می کرد.

و من که از هرکس به خود آگاه تر بودم باید اشتباهات خود را می پذیرفتم و سعی در جبران اشتباه یا اجتناب از تکرارش می کردم.

عقل می گفت: اشتیاق به دانستن، آموختن و آشنا شدن با فرهنگ جوامع بشری خیلی خوب است ولی با رعایت حدود. یادت باشد تو تنها نیستی. افرادی که با تو در ارتباطند، تحت تأثیر گفتار و رفتارت ممکن است بهرۀ خیر ببرند همان طور که ممکن است دچار لغزش و اشتباه شوند. مردها و زن ها، ایرانی یا غیر ایرانی، متأهّل یا مجرّد، ویژگی های غریزیی دارند که نباید نادیده گرفته شوند. اگر می خواهی آسیب نبینی یادت باشد زن و مرد نسبت به هم تحریک پذیرند و مردها از تحریک پذیری بیشتری برخوردارند.

نفس توجیه گر می گفت: میزان تسلّط و کنترل نفس در افراد مختلف قطعا با هم فرق دارد. تو بر خود مسلّطی. بله! زمانی که در ارتباط با دیگرانی، توجّهت به هویت انسانی دیگران باشد نه جنسیتشان، خیالت راحت!لغزشی پیش نمی آید. ( و من، نادرستی توجیهاتِ غلط اندازِ نفس را، با تماموجود حس می کردم).

عقل می گفت: ولی کدام زن و مردی می توانند مطمئن باشند که طرف مقابل، نگاه انسانی به او دارد نه نگاه جنسیتی؟!!! از کجا و چگونه می توان به چنین اطمینانی رسید؟!!!علاوه بر این که وقتی احساس وعقل در ارتباط با نامحرم درمی آمیزد یا احساسیِ صِرف می شود چه کسی می تواند از خودش مطمئن باشد؟!!! پس باید ارتباطت با هر نامحرمی، در هر کجای دنیا که باشد به اندازۀ ضرورت و با رعایت حدود باشد. تا یکدیگر را به لغزش نیندازید. آسیب نبینی و آسیب نزنی و نگذاری مردها با هر مرتبه و جایگاه اجتماعی که دارند از خط قرمزها بگذرند و پا به حریمت بگذارند.

یادت نرود هرکس متناسب با ویژگی های شخصیتی خودش امتحان و وسوسه می شود. مثلا اشتیاق به آموختن و پیشرفت علمی خیلی خوب است امّا خیلی ها ممکن است از همین طریق وسوسه شوند و از خط قرمزها عبور کنند. پس باید حواست را جمع کنی و پیوسته به خدا پناه ببری.

و چه دقیق و صادقانه یافتم تحلیل عقل را و چه فریبکارانه و نادرست یافتم توجیهات نفس را، زمانی که به پیامبرِ درونم فرصت دادم به یاری ام بشتابد!!!

زنان ایرانی در نظر بعضی از مردان سوری

یک روز بعد از یکی از جلسات سخنرانی، دوست لبنانیم امّ حسن را دیدم. همسرش را از دست داده بود و جزء زنان فعّال در سوریه و لبنان بود. چند تن از دوستانش همراه او بودند.از جمله مردی که مسؤولیت نسبتاً مهمّی داشت. امّ حسن ما را به هم معرّفی کرد. بعد از یک احوال پرسی مختصر اوّلین جمله ای که از او شنیدم این بود: زنان ایرانی بسیار زیبا هستند و مردان سوری آرزوی ازدواج با آن ها را دارند.

چند لحظه در خود فرو رفتم. راست می گفت. در نظر مردان سوری، زنان ایرانی از زیبایی و جذابیّت خاصّی برخورداربودند و من پیش از این هم، در آن جا بارها این سخن را شنیده بودم. ولی زیاد از خود می پرسیدم چرا؟!!!

زن و مرد سوری تیپ عرب های اروپایی بودند و قیافه های خوبی داشتند. زنان سوری در مجموع خوش سیما، نمکی و دوست داشتنی بودند و شباهت های خُلقی و خَلقی به زنان ایرانی داشتند. ارتباطات هم که آزاد بود. پس این همه حرص و ولع به زنان ایرانی برای چه بود؟ چرا مردان سوری این گونه فکر می کردند؟ تا جایی که بعضی از زنانشان نیز متأثّر از این طرز تفکّر برایشان جا افتاده بود که زنان ایرانی جذابیّت خاصّی دارند. وقتی زنی ایرانی می دیدند، با دقّت در پیِ کشف زیبایی های او بودند و طوری در مورد او صحبت می کردند، که به تدریج شک می کردی در بارۀ کی حرف می زنند؟!!!

آن شب یک لحظه حس کردم جواب را یافته ام. به او گفتم: شنیده ام ولی من نقصی در سیمای خوشِ زنان سوری نمی بینم. می دانید چگونه فکر می کنم؟!!!

فکر می کنم تنوّع طلبی بعضی از مردان سوری آن ها را به هوس انداخته است.

خندید و به حرفش ادامه داد. انگار اصلا صدای من را نشنیده است.

درواقع نه مشکل در سیمای زنان سوری بود و نه ویژگی خاصّی در سیمای زنان ایرانی. هرچه بود در حسّ تنوّع طلبی بعضی مردها بود.حسّی که برای ارضای یک نیاز کاذب، چنین توهّمی را برای آنان به وجود می آورد.

آیا اگرچنین مردانی به فرض محال تمام زیبارویان ایرانی نصیبشان میشد، از حرص و ولعشان به جنس زن کم می کرد؟!!! تردیدی ندارم که ذهنشان متوجّه زنان مملکتی دیگر می شد. و همیشه آن چه را نداشتند درخواست می کردند. تنور شهوتشان هم چنان فروزان بود و به آرزوی خود نرسیده بودند.

درست مثل کالایی ضروری که در بازار زیاد عرضه می شود. مشتری از یک طرف نوعی نیاز مستمر در خود به آن کالا احساس می کند و از طرفی از نوع موجود در بازار از آن جهت که زیاد عرضه شده است، احساس دل زدگی و خستگی می کند.شنیده است و دیده است که همان کالا در بازار دیگر نیز از طریق تولیدکنندگانی دیگر عرضه می شود. دراصلِ نیاز به آن کالا احساس درستی دارد ولی شکل نادرست استفادۀ او از آن، وی را دچار عطشی کاذب کرده است و برای رفع دل زدگی، امروز به تنوّع طلبی رو آورده است و تقاضای همان کالا را در بازاری دیگر می کند.

هرجند تعبیربه کالا و مشتری و بازار در این موضوع، زشت و ناپسند است امّا متأسّفانه مردان تنوّع طلب، به زن این گونه می نگرند و تنوّع طلبی بی شک یکی از آثار ارتباطات آزاد است.

می گذرم و این بار به سراغ خاطره هایی از دانشجویان خوابگاه می روم.

هم اتاقیم ” جنان”

جنان، اهل حلب دوّمین شهر بزرگ و مهمّ سوریه بود. بیست و هفت سال داشت. خوش اندام، بلند قد، سفید، چشم و ابرو مشکی و زیبا بود.

دانشجوی ارشد رشتۀ تاریخ بود. اخلاق متغیّری داشت و نماز نمی خواند. شب ها تا نیمه شب بیدار بود و روزها اگر کلاس نداشت تا ظهر می خوابید.

اوایل مایل بود او را به عنوان یک مسلمان سنّی سوری، اهل نماز بشناسم. من هم که فکر می کردم نماز می خواند صبح ها برای نماز صدایش می کردم. ولی به تدریج معلوم شد نماز نمی خواند. و ظاهر سازی هایش صرفا برای حفظ آبروی  عنوان اسلامی ست که به سختی به دوش می کشد.

وقتی می خواست از خوابگاه بیرون رود، یک تار مویش را بیرون نمی گذاشت امّا هفت قلم آرایش می کرد و لباس های اندامی می پوشید. اصلا در سوریه و دیگر کشورهای مسلمان عرب زبان اینطوری ست که اگر کسی حجاب را به عنوان پوشش بیرونی پذیرفت، حدّاقل مقیّد به پوشاندن کامل موی سر است.

جنان، خواستگار دیپلمه اش را تنها به جرم نداشتن مدرک بالا علی رغم توانائی هایش رد کرده بود و پیوسته با خود درگیر بود.

در سوریه هم تحصیلات عالیه برای بسیاری از دختران تحصیل کرده، از ملاک های مهمّ انتخاب همسر بود که گاهی موجب می شد  خواستگاران خوبی را از دست بدهند و هم چنان مجرّد بمانند.

یک روز وقتی از راه رسید با خوشحالی عروسک قرمز پوشی را که خریده بود معرّفی کرد و از آن شب قرمزی مونس تنهایی های شبانگاهیش شد. با  او می خوابید و چون بیدار می شد چشم به روی قرمزی باز می کرد.

راستی چطور دختری بیست و هفت ساله چنین رابطۀ عمیقی با یک عروسک برقرار می کند؟!!!!!

نمی خواهم مثل کسانی حرف بزنم که انگار اهل زمین نیستند. ما همه انسانیم با نیازهای مشابه زمینی و آسمانی. از بین ما، همۀ دخترانی که دیر ازدواج کرده اند یا جوانی را پشت سرگذاشته اند و هنوز ازدواج نکرده اند، حرفم را خوب می فهمند. نیازهای غریزی و طبیعی مثل نیاز به همسر، نیاز به تشکیل خانواده، مادر شدن و صاحب فرزند گشتن، به تدریج در همۀ ما ظهور کرده و طعم آن را چشیده ایم. فقط نحوۀ برخورد ما با این نیازها متفاوت است. کسانی که به هر دلیل از نیازهای طبیعی خود فاصله گرفته اند و به آن پاسخ نداده اند، حسّ تلخ نداشتنِ آن چه را که انسانی معتدل به آن نیازمنداست خوب می فهمند. من او را خوب درک می کردم. شاید اگر به صراحت به او می گفتم قرمزی جایگزین فرزندی ست که از صمیم دل آرزویش می کنی، به او برمی خورد و از من دلگیر می شد ولی این، عین واقعیت بود.

یاد خوابگاه های دانشجویی خودمان افتادم و دختران دوستدار عروسک ها. یاد نرگس افتادم که مدّت ها بود عروسک سالی وان را همدم شب های غم آلودش کرده بود و به جای نامزدش که دل پری از او داشت و درحال جدا شدن از او بود با غول آبی گنده ، مهربان و دوست داشتنیِ کارخانۀ هیولا سازی روی هم ریخته بود. برایش درد و دل می کرد و در کنارش اشک می ریخت.

یاد مریم افتادم که از عروسک ها خیلی خوشش می آمد و هربار در اتاقش عروسکی جدید بود. یک روز وقتی دربارۀ علّت گرایش به عروسک ها حرف می زدیم بعد از کمی تأمّل گفت: راستش من تا وقتی مادرم، مهدیار رو به دنیا نیاورده بودند خیلی عروسک دوست می داشتم و می خریدم ولی بعد از اون تا چند سال هیچ عروسکی نخریدم شاید واقعا عروسک، نماد علاقۀ زیاد من به بچّه بود.

نمی خواهم بگویم علّت وجود عروسک موشِ سرآشپز در اتاق بعضی دخترها که نماد شخصیت فرد ضعیف و آرزومندی ستکه با امید به جاهای بلند می رسد، یا عروسک سید که نماد معرفتستیا گارفیلد گربۀ لوس و تنبل خانگی، یا عروسک هایی که چهرۀ واقعی ندارند یا عروسک های پشمالو و نرمالوی دیگر در خوابگاه ها ی دختران، نشانۀ نیاز به همسر و فرزند است. نه، چنین نیست. امّا  بی شک بعضی عروسک ها جایگزینِ نداشته هایی هستند که آرزویشان می کنیم. و اگر با خودمان صادق باشیم به این حقیقت اعتراف خواهیم کرد.شاید این اعتراف بتواند به ما کمک کند در برخی جهت گیری ها، کردارها و تصمیم های خود، صادقانه تجدید نظر کنیم.

صباح، دانشجوی غیر محجّب رشتۀ ادبیات

صباح حدود سی سال داشت. زیباروی، قد بلند و درشت اندام بود. مقیّد به پوشش اسلامی نبود و قائل به رعایت حدود خاصّ دینی در ارتباط با نامحرم نبود. برای تمام کردن پایان نامه و دفاع به خوابگاه آمده بود. اوقات فراغتش را که نسبتا هم زیاد بود به بالکن می آمد. قلیان می کشید و به کوه قاسیون خیره می شد. ابیات زیادی از نزّار قبانی شاعر سوری در بارۀ زن و عشق به خاطر داشت و از بحث و گفتگو درمورد ازدواج و مشکلات آن احساس خستگی نمی کرد.

او می گفت: از سال ها پیش تصمیم به ازدواج داشتم. روزی نیست که از خوابگاه بیرون روم و مورد یا مواردی برای دوستی پیدا نشود. بعضی ها مجرّد و بعضی ها متأهّلند. ارتباط با کسی را که حس کنم تناسب و ویژگی های لازم را دارد می پذیرم. مدّتی کم یا زیاد با هم هستیم امّا هیچ یک از این ارتباطات به تقاضای ازدواج نمی انجامد. آن ها که مجرّدند، طالب دوستی صرفند و آن ها که متأهّلند به دنبال بهانه ای واهی برای به هم زدن رابطه اند تا به خاطر تنوّع طلبی مورد سرزنش و ملامت وجدانشان قرار نگیرند.

سخنان او نمونۀ گویایی از حرف های دختران هم تیپ و هم فکرش بود. وقتی خوب به حرف هایش فکر می کردم، می دیدم مشکل او در نافرجام بودن روابطش با پسرها و مردها به مانعی در عرضه برنمی گردد. او برای رسیدن به آرزوی دیرینه اش یعنی پیدا کردن همسری مناسب و تشکیل خانواده، تقاضای برقراری رابطه را رد نمی کرد. محدودیت ها و تقیّدات دینی هم به قول بعضی ها سدّی در برابرش نبود. پس چرا باز هم موفّق به ازدواج و تشکیل زندگی خانوادگی نبود؟!!!

بطول، دانشجوی علوی رشتۀ فلسفه

دختری بیست وپنج ساله، فکور و جدّی، چاق امّا سخت خودباور، قوی، باحال و با بزرگ منشی های اخلاقی قابل توجّه و مسلک علوی. ( منظور از علوی ها در سوریه شیعیان دوازده امامی نیستند. آن ها علی علیه السّلام را دوست دارند امّا اطّلاعات دینیشان بسیار ضعیف است. حجاب و نماز را نیز از ضروریات دین نمی دانند. زنان علوی در سوریه همه بی حجابند.)

بطول، مسؤول طبقۀ هفتم بود. کتاب زیاد می خواند و به شدّت قائل به تساوی حقوق زن و مرد بود. سبک های مختلف موسیقی را می شناخت و خوب می رقصید.

هر روز عصر ساعاتی را با دوست پسرش بود و اخیرا شکست عشقی بزرگی بر دوشش سنگینی می کرد. بعد از سه سال دوستی با کسی که دوستش می داشت و بنا به وعده های خودش قرار بود با او ازدواج کند، همه چیز تمام شده بود. انگار هرچه دیده بود و شنیده بود یک خواب شیرین امّا نافرجام بود. دیگر هیچ عشقی را باور نداشت. در نظر او هیچ عاشقی به وصال نمی رسید و عشق جز یک تجربۀ شیرین امّا پوچ در پوچ هیچ نبود.

خسته و دل شکسته بود. کسی را تحویل نمی گرفت. حتّی جواب سلام خیلی ها را نمی داد. پرخاشگر شده و حوصلۀ تحمّل کمتر کسی را داشت.

ولی خیلی زود توانست برای فرار از این همه فشار روحی راه حلّی پیدا کند. برنامۀ روزانۀ ارتباط او از نو با پسری دیگر شروع شد. انگار هیچ اتّفاقی نیفتاده بود. جز این که کارکتر داستانی تکراری عوض شده بود. شاید به این امید که مرهمی باشد بر دل سوخته اش و بتواند همه چیز را فراموش کند و باز قصّه را از سرگیرد.

ولی آیا صفای احساسی که نسبت به طرف مقابل در هر داستان مکرّر عشقی اظهار می شود، درست مثل صفای احساسی ست که انسان نسبت به عشق اوّل درخود احساس می کرده است؟!!!

کدامین معشوقه ای حاضر است باز هم تمام محبّتش را نسبت به عاشق بعدی و بعدی بدون هیچ ناخالصی و تزویری در طبق اخلاص بگذارد؟!!!  و کدامین عاشقی حاضر است برای معشوقۀ بعدی و بعدی باز شعر و غزل سراید؟!!!

یاد صحبت های شکوه، یکی از دانشجویان دورۀ دکتری افتادم. او می گفت: این مشکل دختران در جوامع سنّتی در حال گذرست که در رابطه با پسرها طالب ازدواجند!!!

به قول شکوه دخترها باید یاد بگیرند از رابطه با پسرها مثل خود پسرها فقط طالب رابطه باشند نه بیشتر. باید بدانند این رابطه ها خوش فرجام نیست. پسرها به دخترها خیانت می کنند چون در رابطه با آن ها به فکر ازدواج نیستند. دخترها هم باید یاد بگیرند با آن ها مثل خودشان رفتار کنند و رابطه با آن ها را تا زمانی که احساس می کنند سودی برایشان دارد، ادامه دهند بعد هم بی دردسر و با کمترین آسیب رابطه را تمام کنند!!!

تصوّرش هم برایم سخت بود. چقدر باید از خودمان و نیازهای واقعی مان فاصله بگیریم تا به رابطۀ مدرنیتۀ بین پسر و دختر برسیمو آن را اینگونه توضیح دهیم؟!!!

در شگفتم از زن، که با همۀ مکری که دارد، برای حلّ این مشکل، چنین راهی را درپیش گیرد!!! امّا گویا این هم بالأخره راهی ست که بعضی ها انتخاب کرده اند تا آسیب سنگینی را که زن سال هاست در چنین روابط نافرجامی به دوش کشیده است، تلافی کنند. راهی که صرفاً در ترویج رابطه و ترجیح آن بر ازدواج تأثیر دارد نه در حلّ مشکلِ ازدواج جوانان.

رابطه ای که در آن تعهّدی نیست. آینده ای نیست. اعتمادی نیست. فقط آرام بخشی برای حس نکردنِ حقیقت دشوار و تلخ بی پاسخ گذاشتنِ نیازهای واقعی ست.

نمی دانم چرا بعضی ها این قدر اصرار به برقراری، حفظ و تثبیت فرهنگیِ چنین روابطی در جامعه دارند؟!!!

آیا نفس گرایش به رابطه با جنس مخالف، بیانگر نیاز و میل صادق جوانان به ازدواج نیست؟!!!

و آیا مشکل ازدواج جوانان با ترویج این روابط،  حل می شود؟!!!

واقعاً در سوریه (به عنوان نمونه و مثال عینی)، مشکل ازدواج جوانان با روابط آزاد حل شده است؟!!!

کمبودهای عاطفی و مشکلاتروحی – روانیِ آن ها چطور؟!!!

ریم، دانشجوی عاشق پیشه و احساساتی

ریم، بیست و پنج سال داشت. بسیار خوش سیما، عاشق پیشه و احساساتی بود. معلّم بود و رشتۀ اقتصاد می خواند. مدّت یک سال بود که با پسری دوست بود. به شدّت به او علاقه داشت و به هم وعدۀ ازدواج داده بودند.زیاد گریه می کرد و هربار برای گریه هایش بهانه ای داشت.  یک شب وقتی دل درد را بهانه کرده بود به او گفتم: راستش را بخواهی گمان می کنم درد عشق است که این گونه بی تابت کرده است!

چرا دختر حسّاس و عاطفیی مثل ریم، این قدر گریه می کرد؟!!! آیا بین عشق واقعی و این همه اشک ریختن ارتباطی ست؟!!!

این چه عشقی ست که به جای قدرت روحی و نشاط جسمی، ضعف روحی و خمودی به معشوق تقدیم می کند؟!!!

این چه عشقی ست که به جای کار و تلاش روزافزون همراه با شور و اشتیاق مضاعف، و به جای پرداختن به درس و بحث با تمرکز هرچه بیشتر، و به جای توجّه دوچندان به زندگی، به اطراف و اطرافیان؛ او را حتّی از فعالیت های عادی روزانه بازمی دارد؟!!!

و بالأخره این چه عشقی ست که به جای آرامشِرو به افزایش، تشویش خاطرِ فزاینده را برای عاشق و معشوق به ارمغان می آورد؟!!!

سُهی، مدرّس دانشگاه

سُهی، دختر فهیم و عاقل، مدرّس دانشگاه، اجتماعی و مهربان امّا حیران در کوچه پس کوچه های آرزوهایش، در انتظار ازدواجی موفّق و آوردن فرزندانی شیرین و نگران از ریزش موهایش.

مسلکی علوی داشت. اهل طرطوس شهر مهمّ سکونت علوی ها بود. با او سفری به استان طرطوس و شهر طرطوس داشتم. با فامیل و خانوادۀ محترم  و دوست داشتنی و مهمان نوازش در شهرهای مختلف استان آشنا شدم. سه خواهر و برادر بزرگ دیگر داشت که هنوز ازدواج نکرده بودند. و دوستان هم سن و سال زیادی که آن ها هم مجرّد بودند. و من بارها در طول سفر از خود سؤال کردم آیا فردی در این استان پیدا نمی شود که طالب دختری با این اخلاق، توانمندی های فکری، تحصیلات و خانواده باشد؟!!! سؤالی که شبیه آن در مورد تک تک جوانان مجرّدی که در این سفر با آن ها آشنا شدم به ذهنم می آمد. مشکل و درد مشترکی که قطعا نیاز به ریشه یابی داشت.

شیرین، جوان ترین دانشجوی ارشد خوابگاه

شیرین، دختر بیست و سه سالۀ سخت کوش، دانا و واقع بینی که تجربۀ اطرافیان و بسیاری از دختران خوابگاه، نظرش را به سمت ازدواج در آغاز جوانی جلب کرده بود. اومی گفت: قبل از آن که دیر شود باید فکری به حال خود کنم. ازدواج مسألۀ مهمّی ست و من در آرزوی آن که خوش خیالی های این دختر جوان به ناکامی و بدبینی ختم نشود.

شاید زود به فکر افتادنش، امتیازی برایش باشد. هرچند بعید به نظر می رسد با ورد به چرخۀ نافرجامِ رابطه های مکرّر، به مقصود رسد.

سهام، دانشجوی محجّب

نزدیک بیست و هشت سال سن داشت. در حال نوشتن پایان نامۀ ارشد بود. چشم آبی، سفیدرو و خوش اندام بود. حجابش کامل و مقیّد به رعایت حدود در ارتباط با نامحرم بود.هم صاحب جمال بود و هم  دارای کمال.

در مسافرتی که به سمت شهرهای مرزی سوریه و لبنان داشتیم، پس از آن که احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتر کرد، اندوه فراوان ناشی از تنهائیش را اظهار کرد. نمی دانست که چرا نمی تواند ازدواج کند. او می گفت: هیچ خواستگاری ندارم. این قدر این موضوع برایش دردآور بود که زیبایی خود را دیگر باور نداشت و فکر می کرد مشکل از اوست. وقتی رانندۀ تاکسی داشت از آئینه به او نگاه می کرد و از زیبایی کم نظیرش تعریف می کرد، صورتش گل انداخت و منکر شد. او می گفت: امثال من که مقیّد به رعایت حدودیم و مایل به داشتن دوست پسر نیستیم چه کنیم؟!!!

غافل از این که عدم تقاضای ازدواج در کشور آن ها نیز مشکلی فراگیر شده است. آتشی که تر و خشک را با هم سوزانده است.

حرف های سهام هم گویای حال دلِ طیف دختران محجّب و معتقد به رعایت حدود دینی در ارتباطات بود.

دست از بیان خاطره ها برمی دارم چون همه از یک سنخ، شبیه به هم، غم انگیز و دردآورند.

من با تعداد زیادی از آن ها صحبت کردم. دخترانی که حدود سه ماه با آن ها بودم دانشجویان دورۀ ارشد و دکتری بودند. دختران فهیم، خوب و دوست داشتنی از شهرهای مختلف سوریه حتّی کشورهای دیگر مثل الجزایر و ترکیه بودند. آن ها علی رغم تفاوت تیپی درد مشترکی داشتند. بیرون از خوابگاه هم با دوستان مختلفی که پیدا کردم و اغلب از خانواده های محترم و تحصیل کرده بودند هم سخن شدم و باز تکرار می کنم همه سخن از درد مشترک و واحدی داشتند: بالا رفتن سن ازدواج و عدم تمایل جوانان به پذیرش مسؤولیت زندگی زناشویی. و این واقعیتی بود که ذهن تیزبین هر جوینده ای را به تأمّل وامی داشت.

تحلیلی از پیامدهای روابط آزاد در سوریه

سیمایی که با قلم قاصر خود، از روابط آزاد در کشور سوریه به تصویر کشیدم، نمونۀ مشابه سیمای آیندۀ روابط آزاد در کشور ماست. ما در آغازِ همان راهی هستیم که از سال ها پیش، سوری ها در آن، وارد شده اند. ساختار شکنی ها، پذیرش روابط آزاد بی قید و شرط و عدم پذیرش حریم های ارتباطی بین زن و مرد در فضای اجتماعی و دانشگاهی، از شرایط ورود به این راه است. و ما در آغاز این مسیریم.

و انگیزۀ اصلی من، از تحلیل پیامدهای روابط آزاد در سوریه، بیم دادن به جوانان، خانواده ها و مسؤولان فرهنگی؛ نسبت به سرانجام تلخی ست که در انتظار ماست.

در سوریه، روابط آزاد است امّا خبری از عشقِ به مفهومواقعی نیست و من نشانی اش را در قبرستان رابطه های نا فرجام یافتم.

به دنبال روابط آزاد، خیلی ها از بعضی بی عفّتی ها مثل چشم چرانی، خسته و دلزده شده اند امّا نه به این معنا که تمایل به عفّت، جای بی عفّتی را گرفته باشد بلکه با ورود به حوزۀ تنوّع طلبی، نوعی دیگر را تقاضا می کنند و این تقاضاها تمام شدنی نیست.

هرچه ارتباط بین پسرها و دخترها بیشتر شده و حریم ها بیشتر برداشته شده، تأخیر در سن ازدواج نیز بیشتر شده و تأخیر در ازدواج به احساس فشار ناشی از عدم پاسخ گویی به این نیاز افزوده است.

روابط آزاد توانسته است تا حدّی نیازهای زن و مرد را به یکدیگر، اشباع کاذب کند. به همین دلیل فشار نهفته و پنهان ناشی از عدم ارضای نیاز های طبیعی مرد و زن به یکدیگر در فضای عمومی جامعه محسوس نیست.

در اصل روابط آزاد، نوعی پاسخ به حالت کاذبِ نیاز به داشتن دوست پسر و دوست دختر است. در حالی که نیازهای کاذب، ارضا شدنی نیستند.

و آن چه مرد یا زن به آن میل صادق و نیاز طبیعی دارد، تشکیل زندگی وداشتن همسر و فرزندست. امیال صادق اشباع شدنی هستند ولی ارضای این امیال، از نتایج روابط آزاد نیست.

برای همین است که صورت ظاهر قضیه، احساس رضایت کاذب از رابطه با جنس مخالف و وقت گذرانی با  اوست. امّا در واقع این رضایت کاذب، هیچ دختر یا پسری را نتوانسته به رضایت صادق و پایدار برساند و او را بی نیاز از ازدواج کند. در غیر این صورت رابطه ها قطع نمی شد. آتش عشق خاموش نمی شد. علاقه، جای خود را به بی تفاوتی، بی زاری و تنفّر نمی داد. و رابطه ای دیگر از سر گرفته نمی شد.

در جامعه ای که به سبب دوری از دین، رشد سکولاریسم و توهّم تمدّن،منعی از ارتباط نیست و افراد برای برقراری رابطه با جنس مخالف در فضای اجتماعی نیازی به پنهان کاری و دروغ ندارند، شدّت نیاز مرد و زن به یکدیگر محسوس و مشهود است. انگار جاذبۀ این نیاز، هرکس را فراخور حالش به جنس مخالف نزدیک می کند و آن ها را در ظاهر جفت می کند و از فشار ناشی از جدایی از هم، رهایی می بخشد.امّا ای کاش این آرامش، صادق و مستمر بود. قصّه به اینجا ختم نمی شود. بیشتر این ارتباطات به ازدواج نمی انجامد و پس از مدّتی بلکه پس از یکنواخت شدن و کاهش جذابیّت دو طرف برای هم، کسل کننده و ملالت آور شده، منجر به جدایی می شود. حتّی گاهی خانواده های تشکیل شده را نیز متلاشی می کند.

این جدایی ها آسیب های روانی خاصّی به هر دو طرف به ویژه دختران وارد می کند تا با گذشت زمان، قصّۀ ارتباط پیشین کم رنگ و داستان ارتباطی نو از سر گرفته شود و دختر و پسر به تدریج بیاموزند که آن قدر به یکدیگر وابسته نشوند که به هنگام جدایی دچار بحران و آسیب های روحی حاد شوند. راهی که رابطه را هرچه بیشتر ترویج می کند و مشکل ازدواج را عمیق تر و عمیق تر.

امّا علی رغم همۀ تجربه هایی که در این ارتباطات می آموزند، نیاز به ازدواج و تشکیل خانواده ای صمیمی و با صفا، تمایلی صادق است که از بین نمی رود و باز در هریک به گونه ای خود را نشان می دهد. دختر هم چنان تشنۀ اتّکاء به همسری شایسته، در انتظار طلب و تقاضای واقعی برای زندگی مشترک است و پسر هرچند از او تقاضای ارتباط می کند ولی تقاضای ازدواج نمی کند.

چرا پسرها کمتر تقاضای ازدواج می کنند؟

در فضایی که مرد و زن، خود و هویت انسانی خود را نمی شناسند و توجّه اصلی آن ها به جنسیتِ خود و دیگران است، دیگر مدیریت نفس و کنترل آن خریداری ندارد. تسلیم و انقیاد شهوت در برابر عقل بی معنا می شود. غریزۀ جنسی افسار گسیخته می گردد. پردۀ حیا دریده می شود. از نگاه به نامحرم ابایی نیست. و داشتن پوشش مناسب و خداپسند زن و مرد، به مسخره گرفته می شود.

به جای آن که نگاه با رعایت حدود، وسیلۀ مناسبی برای برقراری ارتباطات سالم باشد، ابزاری برای شهوترانی هرچه بیشترِ مردها می شود. و به جای آن که زن، با حجاب خود، شخصیت و کرامت خود را حفظ کند، با بدحجابی یا بی حجابی اش، سبب تأمین نگاه های آلودۀ مردان می شود.

در چنین فضایی، مردها بی غیرت می شوند. بزرگی، قوّت نفس و شجاعت در مردها رنگ می بازد و به خود اجازه می دهند به راحتی ورود به حریم غیر پیدا کنند.همانطور که از ورود غیر به حریم خود نیز منعی نمی بینند.

زن ها هم به این معنا، بی غیرت می شوند. چون انسانیت و قلمروی هویت خود را نمی شناسند، نمی توانند مرز بندی کنند. هم از مرز خود بیرون می روند و هم اجازه می دهند وارد مرزشان شوند.

چون مرد، با ورود ناجوانمردانه و بی مهابا به حریمِ زن، امکان رفع بسیاری از نیازهای خود را بدون ازدواج هم میسّر می بیند، تقاضای ازدواج نمی کند و دلیلی برای قبول مسؤولیت زندگی نمی بینند.

و زن،هرچه بیشتر امتناع او را می بیند، خود را راحت تر و بیشتر عرضه می کند و به ابتذال تن می دهد.

و مرد، هرچه بیشتر دستیابی به همه چیزِ زن را آسان می بیند و نیازهای کاذب خود را به دروغ ارضا شده می پندارد، کمتر تن به ازدواج می دهد.  از ازدواج فاصله بیشتر می گیرد. به رابطه و تنوّع طلبی بیشتر تمایل پیدا می کند. و این گونه از نیاز واقعی خود به تشکیل زندگی خانوادگی غافل می شود.

در واقع بی غیرتی مرد و زن، موجب شده هم تقاضای ازدواج و هم تمایل به تأسیس خانواده کم شود همانطور که بنیاد زندگی خانواده های تشکیل شده را نیز متزلزل ساخته است و محور اصلی بی غیرتی، بی معرفتی نسبت به هویت انسانی و قلمروی انسانی خویش است.

مردان و زنان بی غیرت، هم بیماردلند و هم به بیماریِ بی غیرتی در جامعه دامن می زنند.

بی غیرتی، سرّی برای زن باقی نمی گذارد و کششی برای مرد

دیروز زن أسرار زیادی داشت. جسم زن، از اسرار زن بود.خود را می پوشاند و از دیده شدنِلباس های زیر خود بر روی بندِ رخت هم،شرم داشت، امّا امروز سرّی نیست همه چیز ظاهر و علنی ست. وزن تا آن جا که می تواند جسم خود را به نگاه های ناپاک مردان، عرضه می کند.

دیروز، زن در برابر نامحرم جز به وقت ضرورت صحبت نمی کرد و چون لب به سخن می گشود، صلابت و وقار در کلامش موج می زد. و دلبری های زن با تُنِ صدا و لبخندش،  از راز های زن بود که حلاوت و شیرینی اش را جز محارم وی نچشیده بودند. امّا امروز، از این که صدایش را بیگانگان بشنوند(به مورد باشد یا بی مورد، نرم و لطیف باشد یا نباشد)، هیچ ابایی ندارد. می خندد بلکه قهقهه سرمی دهد. با نامحرم نشست و برخاست های بی مورد دارد. پوشش او نامناسب است.به نامحرم گاهی دست می دهد واحیاناً با او یا برای او می رقصد و هیچ باکی از این همه لوده گی در مقابل غیر ندارد.

دیروز عاطفۀ اعجاب انگیزش، سرّی از اسرارش بود و پیشکش تنها محبوب زندگیش که همان همسرش بود می شد ولی امروز هر کس و ناکسی میهمان خوان عاطفۀ اوست.

دیروز بیش از هرکس مشاور زندگی شخصی خود و همسر و فرزندانش بود و دین و اخلاقیّات و فرهنگ، قبل از هرکس در دامن تربیت او آموخته می شد ولی امروز زندگیی نیست تا نظاره گر ثمرۀ تربیت او باشیم.

دیروز زن بودن برای یک زن، معنا و تعریف خاص داشت و امروز او از زن بودن خود گریزان است وسعی بر آن دارد که به حقوق و تشابه کامل با مرد رسد.

دیروز خانه برای او به معنای کانون مهر و صفا و آرام جان  و محور عشق و عشق ورزی بود وامروز خانه برایش معنای اسارت و بردگی و خفّت می دهد. او از خانه گریزان است و خانه از ناآرامی های او.

تک تکمان را به قضاوت می نشانم برای مرد چه چیز دست نایافتنی و جذّابی از زن باقی مانده است که او را وادار بلکه متمایل بلکه عاشق و دلباختۀ پذیرش مسؤولیت زندگی زناشویی کند؟!!!

و مرارت و تلخی این بد فرجامی ها، ثمرۀ بی غیرتی مرد و زن است. و بی غیرتی، حاصل کم رنگ شدن دین در زندگی و ره آورد مکتب سکسوالیته است که فروید، پیامبر بورژوازی آن را بنا نهاد. پیامبری با مذهب جنسیت و معبد فرویدیسم که نخستین قربانیش ارزش های انسانی زن بود.

علل تأخیر در ازدواج

پس از تحقیق، تأمّل و درنگی دقیق، ذهن هر جویای حقیقتی به سرعت به علل بالا رفتن سن ازدواج در سوریه پی می برد. مشکلات اقتصادی عالم گیر، گرانی، تنگ دستی جوانان، بالا رفتن سطح مهریه، توقّعات زن و خانوادۀ زن، بالا رفتن سطح تحصیلات زن و عدم تمایل به ازدواج با کسی که در سطحی پایین تر از اوست، از علل فاصله گرفتن مردان سوری از ازدواج است. ولی زن سوری یک چیز را خوب می فهمد و آن عدم تمایل مردان به تشکیل زندگی زناشویی ست حتّی اگر تمام امکانات اقتصادی مردها، مهیّا و توقّعی هم در کار نباشد. این مطلب، نشان می دهد که مسائل اقتصادی و مانند آن، دلیل اصلیِ تأخیر در ازدواج نیست. مشکلات اقتصادی، کم یا زیاد همیشه بوده است. مهم ترین عامل تأخیر در ازدواج، این است که تمایل به ازدواج جای خود را به تمایل به رابطه داده است.روابط آزاد، بیشترین تأثیر  را در بالا رفتن سنّ ازدواج دارد بی آن که کسی متوجّه تأثیر مخرّب آن بر روند ازدواج شود. انگار از کثرت وضوح، پیامدهای منفی و بنیان براندازش دیده نمی شود. امّا غفلت از  پیامدهای منفی روابط آزاد، صورت مسأله را پاک نمی کند بلکه حلّ مسأله را پیچیده تر و مشکل تر می کند. روابط آزاد، روز به روز از میزان امید به تأسیس خانواده های نوبنیاد می کاهد و بر کثرت فروپاشی خانواده ها و تضعیف انسجام روابط خانوادگی می افزاید. و این آتشی ست که بر خرمن سلامت حیات بشر و استمرار نسل او افتاده است و تر و خشک را با هم می سوزاند.

تالیف زهرا رجب زاده

الحمدلله ربّ العالمین  ۳۱/۳/۹۴