سفرنامه روسیه Россия травелог

این سفرنامه به قلم استاد زهرا رجب زاده است که بخشی از آن در هنگام سفر ایشان به روسیه و بخشی از آن پس از سفر تدوین شده است.

هرگونه استفاده و نسخه برداری بدون ذکر منبع و نام مولف غیرقانونی است. کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به مولف ‌و پایگاه اطلاع رسانی www.sahifehsajadieh.com است.

مقدمه:

در سفری کوتاه به دو شهر مهم روسیه( سنت پترزبرگ و مسکو)، مشاهدات خود را به رشته تحریر درآوردم. گاهی برای تبیین هرچه بیشترِ مطلب، به طرح بخشی از مسائل تاریخی، فرهنگی و شرایط اجنماعی روسیه نیز پرداخته‌ام. و با ضمیمه نمودن تصاویری گویا ذهن و خیال خواننده را به مشاهدات خویش نزدیک نموده‌ام تا مسافران و جهانگردان بتوانند از سفر به این دو شهر و بازدید از اماکن مهمّ توریستی و غیرتوریستی آن، به حظّی وافر رسند. و افراد علاقه‌مند به آشنایی با تاریخ و فرهنگ روسیه نیز بتوانند با مطالعۀ این متن، به اطّلاعاتی هرچند کوتاه امّا دقیق و به دور از تعصّب دست یابند.

به نام او.

قشم ایر، هواپیمایی ملّی، نزدیک به آسمان سن پترزبورگ رسید.

 تاچند دقیقۀ دیگر پا برزمینی می نهادیم که قسمتی از پهناورترین کشور جهان است. کشوری با تاریخ پرفراز و نشیب، نخستین کشور سوسیالیستی با بیش از هفتاد سال حکمفرمایی مبهم، به دور افتاده از هویت خود، و عاقبتی فروپاشیده و نافرجام. پس از آن، کشوری در همچشمی با غرب، شبیه به غرب و به رنگ غرب و اکنون در حال بازیابی خود معنویشان و بازگشت به اصل و هویت خود مسیحی خویش.

 کمربندها رابستیم و هواپیما با خورخوری ممتد، از اوج روبه فرود نهاد.

به تدریج از پسِ ابرهای سفید و متراکم منطقۀ رؤیایی سنت پترزبورگ در آغوش سبز سرزمین روسیه، نقاب از چهرۀ پری رویِ خود برداشت.

در هواپیما اعلام کردند که ساعت به وقت سنت پطرزبورگ دو و پانزده دقیقۀ بعد از ظهر و دمای هوا بیست درجه بالای صفر است.

روز جمعه دوّم مرداد ماه ۱۳۹۴، دویست و نود ونه سرنشین ایرانی از هواپیما پیاده شدیم.

در هوای صاف، تمیز و آبی برخاک روسیه پا به شهری گذاشتیم که با همۀ کمی سن، پر تاریخ ترین شهر روسیه است. مأمور انتظامات زنی زردمو، نسبتا فربه و کوتاه، با اونیفورم سورمه ای – سبز، نظم مسافران را در انتقال از هواپیما به سالن فرودگاه، کنترل می کرد.

ساختمان فرودگاه پالکووا، فرودگاه عمومی سنت پترزبورگ، ساده امّا محکم و تنومند بود و سالن فرودگاه، پررونق از انبوه توریست ها با ملیّت های مختلف و از کشورهای گوناگون.

همه منتظر بودند پاسپورت هایشان چک شود. به نظر می آمد روح امنیتی خاصی حاکم بر کارمندان است به همین دلیل کار به کندی پیش می رفت.

وقتی کسی برای اوّلین بار به کشوری می رود همه چیز را به چشم کنجکاوی برانداز می کند مانند کودکی که هرچه را نخستین بار ببیند بر ذهنش نقش می بندد.

نگاهم متوجّه اطراف سالن شد. تابلوهای راهنما، همه به زبان روسی بود و هیچ اثری از مترادف های انگلیسی دیده نمی شد.

 عروسک های ماتروشکا، بیش از هرچیز نظر تازه واردها را به خود جلب می کرد. عروسک ها در رنگ ها و اندازه ها و شکل های مختلف، پشت ویترین مغازه های پر نور، به ذهن هرتوریستی چنین القاء می کرد که با خود حدّاقل یکی از آن ها را به عنوان یادگار به کشورش ببرد.  

چند دهانه کتاب فروشی که در بخشی از آن ها کتاب های معرّف شهرهای مهمّ روسیه با تصاویر رنگی جذّاب عرضه می شد و بخش مهمّ دیگر، عرضه کنندۀ کتاب هایی با  پشت جلدهایی از تصاویر رنگی زن و سکس بود.

 بارهای مشروب فروشی با چینشی جذّاب، فست فود فروشی، دراگستور، گل فروشی، موبایل فروشی از جمله مغازه هایی بود که نگاه بیننده را در سالن فرودگاه به خود جلب می کرد.

توالت ها فرنگی بود. شیر آب نداشت امّا مایع دستشویی، دستمال کاغذی ها و خشک کن، چشمی بود که موجب صرفه جویی در مصرف می شد.

دو راهنمای ایرانی در سالن منتظر ما بودند.

 مهرداد.

 جوان سی و چند سالۀ مازندرانی، لاغراندام و قد بلند که از ده سال پیش به این جا آمده بود و اکنون مشغول گذراندن دورۀ دکترای هوا فضا بود. پیراهن آبی کم رنگ و شلوار کتانی خاکستری به تن داشت و کربات سورمه ای.

و رزیتا.

 دختری بیست و چند ساله، سبزه چهره، خوش اندام و با موهایی بلند.

بعد از گرفتن دیپلم به روسیه آمده بود و مشغول گذراندن دورۀ فوق لیسانس پیوسته در رشتۀ انیمیشن بود. بلوز قرمز، دامن مشکی کوتاه چسبان و ساپورتی مشکی پوشیده بود.

همراه با راهنما به سمت اتوبوس رفتیم. راننده ای چاق، سفید و نیرومند، خیلی منظّم وسائل را در صندوق های جانبی اتوبوس جاداد.   

اتوبوس از فرودگاه( که در هفده کیلومتری از مرکز شهر قرار داشت) به سمت هتل مسکو، واقع در میدان الکساندر نوسکی راه افتاد. رنگ سبز زنده و شاد طبیعت و بی نظمی طبیعی حاکم بر فضای سبز، نشانگر آن بود که آبیاری طبیعی ست و شهرداری نقشی در این طراوت، سبزی و چینش ندارد.

در بستر سبز مسیر، چند مرکز صنعتی،کارخانۀ مونتاژ ماشین، راه آهن و واگن های قطار و آپارتمان های مسکونی حاشیۀ شهر، ما را به خود مشغول کرده بود. و بالأخره رودخانۀ پرآب و عریض نوا با رنگ آبی، چین و شکن های ملایم و کشتی های کوچک و بزرگ شناور بر خود، جایی برای توجّه به چیزی جز زیبایی کم نظیرش نگذاشته بود.

 شهر جزیره ها، برروی چهل و چهار جزیرۀ کوچک و بزرگ بنا شده بود و رودخانۀ نوا از بین این جزیره ها عبور می کرد.

سبک و سیاق متفاوت معماری ساختمان ها و رفت و آمد مردم در خیابانها از ورود به شهر خبر می داد.

 به هتل مسکو رسیدیم. در هتل تشریفات مربوط به ثبت نام خاتمه یافت. کلید اتاقی پاکیزه، بزرگ، دلباز و روشنی در طبقۀ ششم به ما داده شد. هتل مسکو، بسیار بزرگ و باروحیه است. موقعیت بسیار خوبی هم دارد. منتها الیه خیابان نوسکی و در مقابل رودخانۀ نوا واقع شده است.

 از آن جا می شود به راحتی کنار رودخانه رفت و قدم زد و نوسکی، معروف ترین خیابان شهر را پیاده از صومعۀ الکساندر (درانتهای خیابان) تا دریا سالاری(ابتدای خیابان) پیمود. به مترو هم نزدیک است. تور برنامه ای برای روز اوّل نداشت و خستگی راه و فضای مناسب اتاق، مسافر را به استراحت در هتل ترغیب می کرد امّا فرصت برای دیدن یکی از زیباترین شهرهای دنیا، ونیز کوچک[۱] و پنجرۀ روسیه به اروپا[۲]خیلی کم است و از همه مهمتر آشنایی با زندگی اجتماعی و فرهنگ مردمی که از کشورم ایران فرسنگ ها فاصله داشتند.

هرچند دیدن و دریافتن آن چه می خواستم ببینم و دریابم، بیشتر به رؤیایی شیرین شبیه بود امّا تلاش برای رسیدن به مراد، به قدر وسع خویش و تا جایی که ممکن است، آرزویی بود که از صمیم جان داشتم.

بی درنگ آمادۀ رفتن شدیم. بهترین گزینه برای شروع، بازدید از مترو بود. فروشندگان بلیط، زنانی با موهای کوتاه و زرد و اونیفورم های آبی بودند و به زبان روسی صحبت می کردند. سی و یک روبل( حدود هزار و هشتصد تومان) می دادی و بلیط یک طرفه ای می خریدی. نظافتچی های مترو هم، زن بودند. چند پلیس مرد قوی هیکل و بلندقد هم آن جا حضور داشتند. تابلوها همه به زبان روسی بود ولی بین جوانان افرادی بودند که زبان انگلیسی می دانستند و می توانستی برای پیدا کردن ایستگاه مبدأ و مقصد، از راهنمایی آن ها استفاده کنی.

 متروی سنت پترزبورگ[۳] به دلیل سست بودن زمین شهر، بسیار گود و جزء عمیق ترین سیستم های زیرزمینی دنیاست. باید از طریق پلّه های غول پیکر برقی به قعر زمین رفت. چون بعد از جنگ ساخته شده مدرن تر از متروی مسکو است و به همان نسبت ارایش و تجملّش کمتر. امّا دقیق، تمیز و راحت است.

دو ایستگاه جلوتر در خیابان نوسکی پیاده شدیم.

خیابان نوسکی پراسپکت، مهم ترین خیابان شهر است. عمر خیابان به اوّلین سال های تولّد پترزبورگ برمی گردد. اوائل قرن نوزدهم این خیابان توسّط چندین معمار نئوکلاسیک[۴] برجسته، تقریبا به طور کامل بازسازی شد وشکل جدید آن با بناهای هماهنگ و نجیب به عنوان یک محیط شهری منحصر به فرد درآمد. و در اوایل قرن بیستم به یکی از زیباترین و بزرگترین بلوارهای اروپا تبدیل شد.

خیابانی است نه چندان وسیع، امّا چون ساختمان های دوطرف به نسبت کوتاه است( حدّاکثر چهار طبقه)، باریکی آن زیاد به نظر نمی رسد. همگی کم و بیش جنبۀ تاریخی دارند( جوان ترین آن ها دست کم صد و پنجاه سال عمر دارد). ساختمان های کوتاه این خیابان که سراسر از سنگ اند و سرد و گرم چشیده، با پنجره ها و طاقنماها و دالبرهایشان و با رنگ های خوابِ مسی، آجری، کرم، آبی، نارنجی و سبزشان چنان حالت زنده ای دارند که گویی گرمی درون آن ها را می توان احساس کرد.

در کمتر خیابانی این اندازه مغازه و فروشگاه وجود دارد امّا به گونه ای نیست که بتوان توی خیابان با شیشۀ مغازه ها زیاد سرگرم شد. در دوران تقریبا هفتاد و سه سالۀ حکومت کمونیستی، ویترین سازی و تبلیغ و عرضۀ جنس در شوروی باب نبوده و مغازه ها با پنجره های نیم بستۀ خود، به دشواری جزئی از خیابان می شدند. امروز نیز پس از گذشت بیست وچهار سال از آن دوران، استفاده از تابلوی تبلیغ و نئون و فلورسنت چندان باب نیست. قدِ شیشه ها در اغلب مغازه ها کوتاه است. ضخامت قابل توجّه شیشه ها و فاصلۀ اجناس از شیشه ها نیز به گونه ای ست که به ندرت می توان متوجّه کالای موجود در مغازه شد. غالبا مکان اصلی مغازه ها یا حتّی فروشگاه ها مستقیما جزء خیابان نیست. ابتدا در سنگین وزن قطوری را باز می کنی بعد با فاصلۀ یکی دو متر به درِ اصلی می رسی.

         

          با این وجود کم و بیش فروشگاه ها و مغازه هایی هم پیدا می شوند که پشت ویترین های شیک و قدی، کالای خود را در معرض دید قرار داده باشند به ویژه عرضه کنندگان صنایع دستی و هنری روس و عروسک های ماتروشکا. به همین دلیل در نیوسکی، با همۀ رونق و برو بیایش جمعیت معمولا راست راست و نگاه به جلو راه می رود. قدم ها تند و به جانب مقصد است و کم هستند کسانی که سلانه سلانه و بی هدف در خیابان پرسه بزنند و با نگاه به مغازه ها وقت تلف کنند.

کافی شاپ ها در این فصل، مکان های ساده و زیبایی را بیرون از مغازه فراهم کرده اند تا مشتری ها در هوای صاف و خنک، با حس بهتری از بودن در کنار هم لذّت ببرند. گپی بزنند و چیزی صرف کنند و بنوشند. پتوهای رنگی سبکی را هم دراختیار  مشتریانی می گذراند که سردشان است. البته همه چیز حساب می شود. و مک دونالدها، همچنان پر تبلیغ ترین و پرمشتری ترین فست فود فروشی ها در این شهرند.

نقاشی کردن چهرۀ افرادی که مدل می شوند در پیاده روها رواج دارد. نقاش در پیاده رو نقّاشی هایش را در معرض فروش می گذارد و در منظر عموم، مدلی را به سرعت نقّاشی می کند. کاری جذّاب و درآمدزا.

عدّه ای از جوانان هم به صورت گروهی یا فردی با نوازندگی و خوانندگی در پیاده رو، کسب درآمد می کنند که معمولا گروه نوازنده، ترکیبی از پسر و دختر است. و بیشتر تماشاچی ها به نظر می رسد توریست باشند.

جمعیت زیادی از جوانان در این خیابان در رفت و آمدند. سبک پوشش غربی ست. نسل جوان، در انتخاب پوشش راحتند و معمولا لباس راحت می پوشند. دیگر اثری از شرم جامعۀ روسی قبل از انقلاب و یا  تصوّری که از برهنگی ماهیت بورزوازی پس از انقلاب داشتند و این تصوّر مانع از تمایل به برهنگی در جامعۀ روس بود، وجود ندارد. زن محدودیتی در لباس، پوشش و لوندی ندارد و اگر قدری بیشتر از زن غربی خود را می پوشاند از ترس اقلیم و شرایط جغرافیایی منطقه است. امّا چهره ها ساده و اغلب بدون آرایش است.

بسیاری از آثار تاریخی و دیدنی های پترزبورگ در امتداد همین خیابان است. نمی دانی به ساختمان ها و آثار نگاه کنی یا به آدم ها؟!!! وقت کم است و دیدنی ها بسیار.

به پل اینچکوف[۵] در خیابان نوسکی رسیدیم. این پل به سبب چهار مجسمۀ برنزی  خود در چهار گوشه، شهرت دارد. و آن عبارت است از اسبی که در حال سرکشی ست و مردی که دهنه اش را گرفته و می خواهد او را وادار به تسلیم کند. مرد و اسب هردو برهنه اند. این مجسمۀ چهارگانه، به چهار حالت نشان داده شده است. نخست مرد جوان بر زمین افتاده و با کوشش تمام دهنه را به جانب خود می کشد. دوّم، درحال برخاستن است و با فشردن زانو برزمین می رود تا بر اسب مسلّط شود. سوّم، مرد برمی خیزد ولی اسب هنوز در حال سرکشی ست و چهارم، اسب پس از مقاومت زیاد، رام و مطیع شده است. مفهوم مجسّمه ها از قول فردی پترزبورگی، این است که اسب نمایندۀ زندگی و طبیعت است  و مرد نمایندۀ انسان که با هم در کشاکش به سرمی برند. و در طول مراحل مختلف زندگی( از نوجوانی تا پیری) بالأخره انسان بر اثر تلاش و با کسب تجربه، بر طبیعت پیروز می شود. 

تا میدان قیام پیاده رفتیم. جایی که نخستین شاهد همدستی سرباز و کارگر بر ضدّ قوای تزار بوده است.  

از آن جا به سمت مترو رفتیم و سوار قطار شدیم. گروه نوازنده ای با ما سوار قطار شدند. دو نفر می زدند و دختری جوان با بلوز سفید و دامن کوتاه آبی رنگ بلندگو به دست گرفته بود و می خواند و می رقصید و بعد از مسافرانی که تمایل داشتند پول می گرفت.

ایستگاه الکساندر نوسکی پیاده شدم.

دیر وقت بود. امّا هنوز خورشید غروب نکرده بود. در این فصل، روزها در پترزبورگ خیلی بلند و شبها خیلی کوتاه است. حدود ساعت یازده، وقت اذان به افق پترزبورگ است و تقریبا سه ساعت بعد سپیده می دمد. یک ماه قبل، اصلا شبی درکار نبوده و به علّت طولانی شدن زمان تابش آفتاب، پترز بورگ در تاریکی شب فرو نمی رود و هوا دائما یا روشن است و یا گرگ و میش صبحگاهی دارد. به همین دلیل شب های اوایل تابستان در این شهر شب های سفید نام گرفته است. نشانۀ شگفت آوری از عظمت و قدرت خدا در نظام آفرینش که هرساله میلیونها جهانگرد را برای دیدن این پدیدۀ نادر به این شهر جذب می کند. 

به هرحال برای گردشگر مشتاقی که طالب استفادۀ هرچه بیشتر از زمان است، شرایط مطلوبی ست. انگار خستگی را باور نمی کنی چون هنوز روز است و خستگی را زود فراموش می کنی چون خیلی زود صبح می شود.

روز سوّم مرداد:

ساعت شش و نیم صبح برای صرف صبحانه به طرف رستوران هتل رفتیم. تعداد زیادی از توریست های خارجی برای صرف صبحانه آمده بودند. رستوران دو طبقۀ بسیار بزرگی با گنجایش پذیرایی از چند هزار نفر. سلف سرویس بود. تعداد نوشیدنی های گرم و سرد و آب میوه ها، تنوّع نان ها و شیرینی ها، تنوّع لبنیات، پختنی ها، تنوّع خشکبار و میوه های تازه و کنسرو شده، از حوصلۀ شمارش خارج است. و تعداد زیادی گارسون زن و مرد دائم میزها را خلوت و تمیز و مرتّب می کردند. صبحانه با تور بود و صزف صبحانه ای کامل، هر گردشگری را برای داشتن روزی پرجنب و جوش آماده می کرد. و جالب تر از هرچیز این بود که تو می توانستی ساعتی از عمرت را در کنار مردم مختلفی از سرتاسر دنیا با تیپ و قیافه ها و گویش های مختلف باشی.

 یاد این جملۀ خداوند حکیم می افتی : ما شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گرداندیم تا یکدیگر را بشناسید.

باید ملّت ها یکدیگر را بشناسند تا بر اساس وجوه مشترک انسانی و نیازهای مشترک، با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. به هم انس گیرند. یکدیگر را یاری دهند و با هم معامله کنند.   

برنامه های تور، حدود ساعت ده شروع می شد. بنابراین پس از صرف صبحانه، از فرصت باقیمانده استفاده کردیم و در جهت مخالف دیروز پیاده راه افتادیم.

یک طرف، ساختمان ها و مؤسّسات عریض و طویل و اغلب نوساز و محکم که در بیشتر موارد به نظر می رسید ملاحت معماری سنّتی را چاشنی صلابت، زمختی و خشونت ساختمان های جدید کرده بودند. با رنگ های سفید، کرم و نارنجی و شیشه های قدی. ماشین های لوکس، گران قیت و مدل بالای خارجی هم، به صورت منظّم،  مقابل آن ها پارک کرده بودند.

در طرف دیگر، رودخانۀ نوا که تلألوی خورشید بر چهرۀ آبی رنگش، قلمی نقره ای زده بود و با موج های ملایم و آرامش، در این هوای لطیف صبحگاهی، روح تازه ای در شهر دمیده بود. و آن طرف رود نوا، ساختمان های چهار- پنج طبقه با رنگ های خواب و معماری مشابه، در کنار هم ردیف شده، آفتاب گرفته بودند و به زیبایی رود نوا زُل زده بودند.

خیابان آرام و بی سر و صدا بود. تردّد چندانی در آن دیده نمی شد. به جز ادارات و مؤسّسات دولتی، جنب و جوش روزانۀ مردم از حدود ساعت ده شروع می شود امّا از آن طرف شب ها تا دیر وقت خیابان ها شلوغ است.

ماشین های آب پاشی، دستی به سر و صورت خیابان می کشیدند و صفایی به آن می دادند. همه جا تمیز و همه چیز مرتّب بود.

بعد از یکی دو ساعت به هتل برگشتیم امّا از آن جا که در تطبیق ساعت با وقت پترزبورگ اشتباه کرده بودیم با وجود آن که در هتل حضور داشتیم، از تور جا ماندیم.

باید خود را به تور می رساندیم. امّا موضوع زبان در روسیه همچنان مسأله ای ست.

تا زمان فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی، اگر کسی زبان روسی نمی دانست باید در حاشیه زندگی می کرد و جواز ورود به جامعه را پیدا نمی کرد . مردم حالت بدبینی و عناد داشتند نسبت به کسی که به زبان خارجی حرف می زد و نشانۀ هیچ نوع پذیرشی دربرابر خارجی از خود نشان نمی دادند.

در این کشور مردم از حرف زدن به زبان خارجی نه احساس خوشوقتی می کنند و نه به این کار افتخار می کنند. رغبتی به آموختن زبان انگلیسی و حرف زدن به آن ندارند جز نسل جوان که تا حدودی به آموختن زبان انگلیسی روی آورده اند. با خارجی ها یا ارتباط برقرار نمی کنند و از کنارشان بی تفاوت می گذرند یا تند تند روسی حرف می زنند ولو بدانند شما آن را نمی دانید.

با این وجود، امروز خیلی چیزها فرق کرده است. در امور فرهنگی جنگ سردی با غرب نیست. سیاست دولت هم این نیست که جامعۀ روس را یک جامعۀ بسته بخواهد و امکان تماس با خارجی را محدود کند. درآمد فراوان حاصل از جلب گردشگران نیز نباید فراموش شود. امّا ملاحظات ملّی همچنان وجود دارد. روسیه دوّمین کشور بزرگ جهان و دوّمین قدرت نظامی دنیاست و چه بسا با خود بگویند همانطور که مردم برای رفتن به آمریکا انگلیسی یاد می گیرند، اینجا هم که می آیند روسی بیاموزند. شاید این عکس العملی نسبت به گذشته هم باشد زمانی که در دورۀ تزارها، زبان روسی کم ارج بود و حرف زدن به زبان خارجی افتخار شناخته می شد.

البته در بخش پذیرش هتل که منافع اقتصادی خود را در جذب بیشترِ توریست می داند یکی دو نفر با زبان انگلیسی آشنا هستند. بعضی از جوانان تحصل کرده هم می توانند به انگلیسی حرف بزنند بنابراین در نهایت درمانده نمی شوی ولی وقتی کار ضروری داری و فرصت کم، حتما با مشکل روبرو می شوی و طعم بی زبانی را می چشی.

بگذریم. سرانجام با صرف زمان زیاد و نه چندان راحت، با مهرداد در میدان کاخ قرار گذاشتیم و خود را آن جا رساندیم. ولی برای گردشگر هدفمند، اتلاف وقت معنا ندارد. فرصتی پیش آمد تا خیابان های دیگر شهر را ببینیم وبا جوّ تاکسیرانی هم آشنا شویم. نکته ای که از همان روز اوّل خیلی چشم گیر بود، نظم و انضباط در رانندگی و پای بندی به قوانین عبور و مرور بود. عابر پیاده فقط در پیاده رو راه می رفت و برای رفتن به سمت دیگر خیابان، با سبز شدن چراغ عبور عابر، از محلّ خط کشی شده حرکت می کردند.

چراغ اتومبیل ها دائم روشن است. چون در بیشتر ایّام سال این جا هوا خاکستری و مه آلود است و خورشید دیده نمی شود، رانندگان در تمام سال موظّفند چراغ ماشین را خاموش نکنند. اصلا ماشین ها از زمانی که از کمپانی خارج می شوند، به طور خودکار چراغشان روشن است.

موتور سوارها عموما از کلاه استفاده می کنند. گاهی هم ویراژهای گوش خراش و خطرناکی در خیابان ها می دهند تا جایی که فکر می کنی قانونی برای منع آن ها وجود ندارد یا اگر قانونی هم هست بازدارنده نیست.

رنگ تاکسی های درون شهری زرد رنگ است و همه مجهّز به سیستم Gps.  

تمیزی خیابان ها عمومیت دارد و هارمونی موجود در معماری کلّی شهر، مشابه وتابع اصول همسانی ست. در و دیوار و بناها و چراغ ها و مجسّمه ها، همه چیز موزون و سنجیده است.

در بین راه مجسّمۀ سوار بر اسب نیکلای اوّل[۶]، قهرمان حکومت مطلقۀ استبدادی را هم دیدیدیم. بریان شانی لوف در تاریخ روسیه می گوید: چنین خودکامه ای را هرگز تا آن زمان اروپا به خود ندیده بود.

ویژگی هنری این مجسّمه در آن است که اسب و سوار که بسیار سنگین وزن هم هستند، فقط بر سر سم اسب تکیه دارند. گرداگرد مجسّمه، پیکره های سمبولیک همسر و دخترانش است که در دست هرکدام نمادی از عدالت( ترازو)، مذهب( صلیب)، حکومت( شمشیر) و صداقت( آئینه) تعبیه شده است. در راهنمای پترزبورگ در این باره چنین نوشته اند: حضور این مجسّمه ها بر گِردِ مجسّمۀ تزاری که به ستمکاری و کم شعوری شهرت داشته در نظر کسانی که تاریخ روسیه را می شناسند، مفهوم مسخره ای می یابد. ولی جای تعجّب نیست اگر قضاوت اطرافیان یک جبّار موافق با قضاوت تاریخ نباشد.  

تئاتر دراما الکساندر نیز در مسیر بود. بر بلندای بنا، اپولون خدای هنر، سوار بر عرّابه ایست که چهار اسب تندرو او را به پیش می برند. و در مقابل درِِ ورودی تئاتر، تندیس کاترین دوّم[۷] بر فراز ستونی قرار گرفته است و گِردِ مجسمۀ کاترین، پیکرۀ سران نظامی و کارگزاران علوم و فرهنگ زمان وی تعبیه شده است. 

کاترین،  شاهزاده خانم آلمانی تباری بود که پس از ازدواج با پتر سوّم به دربار روس راه یافت و بعد از آن که همسرش را از سلطنت خلع کرد و او را به قتل رساند، امپراطریس روسیه شد وبعدها به کاترین کبیرمعروف گشت. دوران حکومت وی را دوران استبداد منوّر می نامیدند. طرفداران استبداد منوّر، عقیده داشتند فقط پادشاهان و طبقات خاص درباری حقّ آگاهی از مبانی دموکراسی را دارند و با افراد ملّت به طریق استبدادی باید رفتار کرد.

                            *****************************

حدود ساعت دوازده در میدان کاخ یا میدان قصر بودیم. میدان کاخ مرکز شهر سنت پترز بورگ است. محوّطۀ عظیمی که پشت کاخ زمستانی قرار دارد. دور تا دور میدان،  ساختمان های مجلّّل و باشکوهی ست. ما پشت به قصر زمستانی ایستاده بودیم روبروی طاق نصرتی که دو بنای ستاد کل و وزارت امور خارجه را به کاخ زمستانی وصل می کند. معماری این بناها، تلفیقی از معماری کلاسیک و سبک باروک است که در ساختار هماهنگی ارائه شده اند.[۸]   برفراز طاق نصرت، مجسّمۀ عرّابۀ پیروزی ست که از آهن و چدن ساخته شده و به وسیلۀ شش اسب کشیده می شود. طاق نصرت نیز مانند ستون افتخاردر وسط میدان ، به پاس پیروزی لشگریان روسیه بر ناپلئون در جنگ میهنی ۱۸۱۲ ساخته شده است.

ستون الکساندر اوّل یا همان ستون افتخار ۴۷ متر قد و ۶۵/۳ متر قطر آن است. برفراز آن، مجسمۀ فرشته ای قرار دارد که صورتش شبیه الکساندر است. این سنگ، ششصد تن وزن دارد وبی هیچ ملاطی بر پایۀ خود گذارده شده است. خودِ وزن، ستون را سرپا نگه می دارد.

نوبت بازدید از موزۀ ارمیتاژ( هرمیتاژ)، نگین پترزبورگ، بزرگ ترین کانون هنری روسیه و یکی از سه موزۀ بزرگ دنیا رسید.

ارمیتاژ، در اصل موزۀ اختصاصی خانوادۀ سلطنتی بوده است. مجموعۀ بزرگی از آثار هنری اروپای غربی، روسیه و خاورمیانه در این موزه نگهداری می شود. از اواسط قرن نوزدهم جنبۀ نیمه عمومی پیدا کرده و بعد از انقلاب کمونیستی همگانی شده است.

ارمیتاژ قدیم، همان کاخ زمستانی تزارها بوده که توسّط کاترین کبیر، پایه گذاری نمود و چون احتیاج به جای فراخ تری داشت به تدریج ساختمان های اطراف در اختیار آن گذارده شد.  در دوران حکومت وی اقدامات فرهنگی و هنری زیادی انجام گرفت.

کاترین کبیر، ۲۲۵ تابلوی نقاشی هنری از فروشندگان معروف اروپایی خرید. علاوه بر این، به خریداری مجسّمه ها، عتیقه جات، جواهرات و زیرخاکی ها پرداخت و کاخ زمستانی را به انواع تجمّلات قیمتی آراست و نامش را ارمیتاژ( خلوتکدۀ خویش) گذاشت.[۹]

اکنون، این موزۀ عظیم سه طبقه، ۱۰۵۷ سالن دارد و سه میلیون شیء گرانبها در این سالن ها به نمایش گذاشته شده است که برای دیدن همۀ آن ها از قرار یک دقیقه برای هرشیء، یازده سال وقت می خواهد.

بخشی از این اشیاء، به عنوان غرامت جنگی از سوی کشورهایی چون آلمان بخشیده شده است . قسمت دیگر از آن ها هدایایی ست که به رسم دوستی و نوکری به روس ها می بخشیدند و بقیه را خریده اند.

روس ها در حفظ آثار تاریخی کشور خود کم نظیرند. نقل می شود روس ها در جنگ جهانی دوّم و حملۀ آلمان ها و محاصرۀ پترزبورگ، اشیای موزه را با قطار به سیبری منتقل کردند. بعد از جنگ، ابتدا ساختمان ارمیتاژ را که در بمباران آسیب زیادی دیده بود، به سرعت تعمیر و بازسازی کردند و سپس اشیای موزه را باز گرداند

                                   ****************

پس از ورود به موزه و گذر از چند راهروی بلند با دیوارهای سفید، گچ بری های طلایی رنگ، لوسترها وشمعدانی ها و مجسّمه هایی از خدایان باستان، به پلّکان سفرا می رسیم. جایی که در میهمانی های بزرگ، مدعوّین از این راه پلّه ها عبور می کردند تا به سالن پذیرایی برسند. مرمرها ، آینه ها و گچ بری های اکلیلی، خیره کننده است.

از آن جا به سالن ها می رویم. بیننده درست نمی داند به خود کاخ نگاه کند یا به محتوای موزه ای آن؟!!! شکوه بنا طوری ست که در نظر اوّل، توجّه را از اشیاء باز می دارد. در واقع ترکیب چنین کاخ با شکوهی با چنان محتوای موزه ای، در نوع خود بی نظیر است و کوششی دو چندان از جانب تماشاگر می طلبد.

شلوغی و ازدحام حاصل از حضور تعداد زیاد توریست ها و اطّلاعات کم و ناقصی که راهنمای تور باعجله و دوان دوان می داد، مرا از طرح امور تخصّصی اشیاء موجود در این سالن ها بازمی دارد. و به ذکر سالن های شاخصی که غالبا گردشگران را به دیدار از آن ها می برند اکتفا می کنم.

سالن تخت سلطنتی بزرگ که محلّ برگزاری مراسم و جشن ها، باله و تئاترهای سلطنتی بوده است. پنجره های سالن از یک طرف منظره ای رؤیایی را قاب گرقته اند که آن باغی زیباست که بر بام طبقۀ اوّل ساخته شده و از طرف دیگر مشرف به رودخانۀ نواست.

 سالن تخت سلطنتی کوچک.

سالن شخصی کاترین کبیر که ساعت طلایی طاووس نشان، در آن جاست.

سالن بیست ستونۀ آرمیتاژ جدید.

گالری معروف ۱۸۱۲که به یادگار جنگ میهنی و پیروزی بر سپاه ناپلئون ساخته شده است و نقش ۳۳۲ سردار روس (در رأس آن ها کوتوزوف) که فاتح جنگ بودند، بر دیوار ترسیم شده است.            

سالن شاهکارهای نقّاشی دورۀ رنسانس ایتالیا از مشاهیری چون لئوناردوداوینچی، رافائل و میکلانژ.

تالار مکتب اسپانیا و هلند. این تالار به خصوص از لحاظ تابلوهای رامبرانت بسیار غنی ست.

تالار امپرسیونیسم. پیش از این که اروپائی ها به ارزش این آثار و این مکتب پی ببرند، تاجرهای روسی، بسیاری از ان ها را خریده و به روسیه انتقال داده بودند.

از نقّاشی های جدید فرانسه نیز نمونه های خوبی از ماتیس و پیکاسو دیده می شود. همچنین مجسمۀ ولتر که ساخت آن را کاترین به مجسبمه سازی فرانسوی سفارش داده بود.

سالنی که در آن بزرگترین قطعۀ هنری ارمیتاژ نگهداری می شود. بزرگترین گلدان جهان که برای آوردنش دیوار را خراب کرده اند.

سالن نگهداری از مجسّمه های خدایان روم باستان.

و در نهایت تالار مصر که مومیائی ها و تابوت ها در آن نگهداری می شود.

 قسمت مربوط به هنر شرقی، نفائس ساسانی، اشیاء کشف شده در پازاریک که معروف است قدیم ترین قالی دنیا از آن جا به دست آمده است، در ارمیتاژ وجود دارد ولی نشنیده ام که تورهای ایرانی را به دیدار از آن ها برده باشند. بخشی که  برای ما ایرانی ها بازدید از آن مهم است.

وقت ما به پایان رسید در حالی که ذهنم سخت درگیر چیزهای زیادی بود که در مدّتی کوتاه و با توضیحاتی کم دیده بودم. پیش از اشیاء ارمیتاژ، خود کاخ برایم حیرت انگیز بود. عجب دم و دستگاهی و چه تجمّلی!!! هیچ چیز در این کاخ بی حساب به کار نمی رفته است.

 چه عمرها که به پای ساختن و آراستن این بنا تباه نشده بود!!!

 گویی این کاخ عظیم از روح و عمر انسان تار و پود گرفته است.

 و آنگاه جشن ها و مهمانی ها در نظر مجسّم می شد. در پرتو چلچراغ ها، درخشش آئینه ها، لطافت مرمرها، طلاکاری گچ بری ها، زیبایی و جمال باغ و رودخانه در قاب پنجره ها و در هوائی از بوی عطر و دود و بخور، چه شوخی ها و ناز ها، چه سر وسرهای عاشقانه و کل کل های سیاسی، چه قرار و مدارها و زد و بندها و چه خیانت ها نشده!!!!! چه زندگی ها که با سایۀ دستی بخشیده یا گرفته شده است.!!!

                                      **********************

در این سفر دیگر وقت فکر کردن به ارمیتاز نبود. ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. در مجموع برنامه، دو وعده نهار با تور بود یکی در پترزبورگ و دیگری در مسکو. روشن است مقصد بعدی کجاست. مک دونالد، رستوران زنجیره ای چند ملیّتی. رستورانی که بیش از هر موضوعی تبلیغ و شعبه هایش در سطح شهر دیده می شود.

 در بین راه باز هم باید در پیِ شکار لحظه ها بود. چشم از دیدن کانال ها و جریان آرام آبی رودخانه از زیر پل ها از یک طرف، و معماری هماهنگ ساختمان ها از طرف دیگر سیر نمی شود. با وجودی که سبک معماری ایتالیایی، فرانسوی، هلندی و … تفاوت هایی با هم دارد و هربنا تابع سبکی از معماری ست، ولی در نظر اوّل، تشابه سبک در معماری کلان شهر مانع از  پی بردن به تفاوت هاست.

به مک دونالد رسیدیم. گردانندگان رستوران،غالبا دبیرستانی ها و دانشجویان هستند که به درآمد کم هم اکتفا می کنند. و نظافتچی ها زنان میان سال و احیانا سالخوردۀ روسی هستند. آن قدر مک دونالدها شلوغند که برای نشستن هم باید منتظر پیدا شدن جا باشی. نه محیطش برایم دوست داشتنی ست و نه می شود هر فست فودی را آن جا خورد. چون ذبحش یقینا اسلامی نیست. با این حال این هم تجربه ای ست. مک دونالد با نوع فست فودهای هماهنگ، ارزان قیمت، سرویس دهی خاص و بهداشتش، سال هاست که در دنیا بالاترین جایگاه را دارد و به جز سود چشمگیری که برای شعبه گردان ها دارد عوائد زیادی هم برای سرمایه گذاران اصلی دارد.

زودتر از بقیه بیرون آمدم و با حواس جمع، به نگاه کردن و عکس گرفتن پرداختم. عکس از بهره وری از جنسیت و برهنگی زن در تبلیغات،تیپ پوشش جوانان و پلیس زن.

                             ***********************

در مسیر قلعۀ پتروپاول، توقّفی کوتاه در کنار دو فانوس دریایی قدیمی شهر داشتیم. در میان ستون فانوس ها، چهار کشتی کوچک تعبیه شده است که نمادی از کشورهای شکست خورده در جنگ از روسیه می باشند و گرد هر ستون دو مجسّمه قراردارد که مردم آن ها را ارباب حامی رودخانه های اصلی شهر می دانند.

                              **************************

وقت دیدار از قلعۀ[۱۰] پتروپاول[۱۱] رسید. از ماشین پیاده شدیم و رو به ارگ در جزیرۀ زایچی، به راه افتادیم. بر سردر آن مجسمۀ عقاب دوسر دیده می شد که علامت امپراطوری روس بوده است. نخستین بنای سنت پترزبورگ که با نقشۀ پتر کبیر، ساخته شده بود. امّا خیلی زود سرنوشتی دیگر پیدا کرد. و بیش از آن که نقش قلعۀ نظامی را به عهده داشته باشد، رسالت زندان سیاسی کشور را حدود دویست سال بردوش کشید.

زندان کوشک، هم خودی هایی چون فرزند پتر کبیر و وزرای دوران سلطنت خواهرش الیزابت وهم افراد زیادی از انقلابیون، روشنفکران، نویسندگان، افسران و غیره را در کام خود فروبرد. افرادی چون داستایوفسکی، ماکسیم گورکی، چرنیشفسکی، برادر لنین و دکابریست ها[۱۲] از زندانیان این قلعه بودند.  

با گردش روزگار، پس از سقوط حکومت نیکلا، اعضای دولت موقّت نیز به دستور لنین در همین قلعه زندانی شدند و نخستین تیر انقلاب نیز از ظلمانی ترین نقطۀ کشور، از جایی که مرکز ستم و سیاهی نظام تزاری بود، یعنی قلعۀ پتروپاول شلیک شد.[۱۳]در روز هفت نوامبر ۱۹۱۷ از همین جا به نشانۀ اعلام هجوم به آخرین پایگاه نظام پیشین(قصر زمستانی)، فانوس سرخ برافراشته شد. تا کنون نیز هرروز سر ساعت دوازده، توپی از این قلعه شلیک می شود تا یادبودی از آن ایّام باشد.

از اطاق های زندان، سیاهچال های مخوف، سلّول های تاریک، تختخواب های آهنین میخکوب شده برزمین و میزک های آهنی و ادوات شکنجه، به همان صورت پیشین نگهداری می شود.حتّی چراغ های نفتی کورسوئی می زنند تا وضع سابق مجسّم شود. جز این که در زمان دائر بودنش بسیار سرد، نمور و متعفّن و محلّ امنی برای موش ها سوسک ها و حشرات موذی بوده است.

قلمروی سر نگهبانان که بر آن نظارت داشته اند، میز و صندلی و دستگاهش، به صورت گذشته باقی ست. پیکره ای دهشت زا از نوع او ساخته اند که پشت میز نشسته است. عدّۀ زیادی توریست و روس به تماشا می آیند و با قیافه ای وحشت زده و مبهوت از زندان بیرون می آیند که چگونه انسان در حقّ همنوع خود می تواند تا این حد سنگدل باشد و چه شگفت انگیز است تحمّل آدمی!

با دیدار از دروازۀ مرگ می توان تصویر کامل تری از زندان و زندانیان داشت. دروازه ای بی بازگشت. زندانیان محکوم به اعدام را از این دروازه بیرون آورده سوار بر قایق می کردند و به اعدام گاه می بردند. هنوز هم پس از سال ها، سایۀ شوم وحشت و مرگ مظلومان، بر زمان و زمین  این جا سنگینی می کند.

  کلیسای پتروپاول( بلندترین ساختمان شهر) نیز درون قلعه قرار دارد. این کلیسا به سبک باروک روسی ساخته شده است. کلیسایی روشن که بر روی دیوارهای گچ بری شده اش ورقی از طلا کشیده شده و با آینه کاری و نقوش برجسته و نقّاشی های نفیسی مذهبی تزیین شده است.

 این جا مزار تزارها( از پتر کبیر[۱۴] گرفته تا نیکلای دوّم)، عدّه ای از ملکه ها و شاهزاده هاست.  

سنگ های گور که از مرمر عالی هستند نزدیک به یک متر از زمین برجستگی دارند. درمیان آن ها، دو سنگ جلوۀ خاصّی دارد. سنگ قبرهایی از یشم آلتائی، یکی زرشکی و دیگری کبود. این دو بر گور الکساندر دوّم[۱۵](تزار مقتول) و زنش نهاده شده اند. هفده سال تراش این سن ها وقت گرفته است.

سنگ قبرهای کوچک نمادینی که برای نیکلای دوّم[۱۶] (آخرین تزار روس) و خانواده اش قرارداده شده است در قسمت دیگری از کلیسا نظر بیننده را به خود جلب می کند.

گورهای مرمرین – فرق نمی کند گور پتر کبیر باشد یا نیکلای دوّم-  در شکوه سرد خود، آخرین و تنها زینتی هستند که به تزارها وفادار مانده اند. و انسان پس از تماشای زندان چون به این مزار می آید و قرارگاه قربانی و دژخیم را در فاصلۀ کمی از هم می بیند- اگر اهل غفلت نباشد- نمی تواند متنبّه نشود و عبرت نگیرد. 

در فرصت باقیمانده، گشتی اطراف قلعه زدیم. رنگ آبی آسمان، پاره های ابر سفید به روی لوح سپهر، جریان آرام آب، نسیم خنک و تبسّم خورشید به نگاه های منتظرِ تابش خورشید، به دل می نشست. در این شهر فقط شصت و دو روز از سال آفتاب می تابد به همین دلیل مردم چشم به راه دیدن خورشیدند. و چون خورشید رخ می نماید، حمّام آفتاب یکی از برنامه های روس و غیر روس در این شهر می شود. بی هیچ ملاحظه ای بدن های عریان خویش را به دست نوازشگر آفتاب می سپارند. خورشید مهر گستر هم، به مانند خالق خویش، بی آن که تفاوتی بین آدم ها بگذارد، سخاوتمندانه بر آفریدگان خدا می تابد. گویا” لذّت بردن از زندگی” در این عصر، بهترین توجیه کنندۀ رفتار آدم هاست.

حدود ساعت شش و نیم خسته به هتل برگشتیم. کمتر روزی در زندگی ام این همه چیز دیده بودم.

برنامۀ بعدی شبگردی با کشتی بر روی رودخانۀ نوا بود. از پذیرش هتل، آدرس را پرسیدیم و ساعت یازده شب، جدا از تور، نقشه به دست، راه افتادیم. این بار برای رفتن به مقصد، ترجیح دادیم اتوبوس سوار شویم. به این ترتیب می توانستیم با صرف هزینۀ کم، شب های نوسکی را هم تماشا کنیم.

بلیط اتوبوس، بیست و هفت روبل( تقریبا هزار و ششصد تومان) بود. اتوبوس ها، ساده و تمیز هستند. در هر اتوبوس، یک زن با انیفورم مخصوص، مأمور دریافت بلیط است. امّا راننده ها در بیشتر موارد، مرد هستند. با نشان دادن مسیر از روی نقشه، ما را برای پیاده شدن در ایستگاه مربوطه راهنمایی کردند.

مردم در رفت و آمد و خیابان شلوغ بود. فروشگاه ها، مغازه ها و رستوران ها باز بودند و شهر غرق در نور. زندگی در این وقت از شب هم در این جا جریان دارد.

صنعت نورپردازی، رشتۀ تحصیلی مطرحی در روسیه است که تا دورۀ دکترا ادامه دارد. همان طور که هر سنگ این شهرِ اصیل، با حساب و هنرمندانه روی دیگری سوار شده؛ هر لامپ و نئون و فلورسنتی هم هنرمندانه و باحساب قرار گرفته است. پرتو افشانی هنرمندانۀ نور بر سنگ های رنگارنگِ ساختمان های کوتاه امّا هم قد و متفاوت امّا همسان، جلوۀ بی نظیری به این خیابان داده است.  عروسی را می ماند که در موزۀ سرباز پترزبورگ، باوقارتر و زیباتر از همۀ خیابانهای دیدنی این شهر می نماید.

ایستگاهی حوالی هرمیتاژ پیاده شدیم و قدم زنان راهی اسکله شدیم. تعدادی کشتی تفریحی به ترتیب کنار اسکله پهلو گرفته بودند تا پذیرای جمعیت زیادی از شبگردهای مشتاق دیدن شهر و پل های متحرّک بر روی رودخانۀ نوا باشند. بلیط را به قیمت ششصد و پنجاه روبل( حدود سی و هفت هزار تومان)، خریدیم. یعنی کمتر از یک پنجم هزینه ای که تور دریافت می کرد.

بیشتر شبگردها جوان بودند. دختر جوانی با یک دوربین و کارت شناسایی که به گردن آویخته بود از نفر به نفر مسافران عکس می گرفت. نمی دانستم این کار برای او چه سودی دارد. عدّه ای هم در کنار اسکله، فانوس به هوا می فرستادند.

 کشتی ها هم زمان ساعت دوازده و سی دقیقه حرکت کردند. در طول مسیر، موسیقی روسی و گاهی غربی با صدای آرام، پخش می شد. بخشی از کشتی ها برای سرویس دادن به مسافران در فضای باز آماده شده بود و قسمتی در فضای سرپوشیده. بعضی سفارشی می دادند و یار و هم زبانی داشتند و بعضی در خلوت خود، غرق تماشا بودند. جوان بودند امّا نه صدای قهقه ای می شنیدی و نه با صدای بلند حرف می زدند. هیچکس مزاحم دیگری نبود. آن قدر آرام شادی های خود را اظهار می داشتند که تمرکز و حسّ خوب کسی به هم نمی خورد. گویا آموخته بودند در شادی ها هم باید حدودی را درنظر داشته باشند.

 از میان صف قصرهای سلطنتی و بناهای دولتی که بردو کرانۀ رود بودند عبور می کردیم. انعکاس نور خیره کنندۀ لامپ ها، نئون ها و فانوس ها بر دیوارهای رنگی قصرها در دل تاریک شب، جلوه گرِ شکوه وصف ناپذیری بود. پل ها هم با لامپ های رنگارنگ فراوان، نورپردازی شده بودند.

حرکت کشتی های کوچک و بزرگ، رعشه بر پیکر سیاه رود می انداخت و بازتاب نور بر پشت سیاه رود، رعشه هایی را که بر جانش افتاده بود نمایان می ساخت. و ترکیب نور و سنگ و آب جوّ لطیفی را پدید می آورد.    

بعضی پل ها در شب بسیار دیدنی اند. پل های متحرّکی که از ساعت یک شب تا ساعت پنج از وسط یا از یک طرف، باز و بازتر می شوند تا به صورت عمودی درآیند و به این ترتیب راه برای عبور و مرور کشتی های بزرگ تجاری باز شود.[۱۷]

پس از گذشت دوساعت، موتور کشتی خاموش شد و آرام آرام در همان اسکله ای که سوار شده بودیم پهلو گرفت. از کشتی پیاده شدیم. در مسیر یازگشت از اسکله، تابلوی بزرگی مقابل خود دیدیم که پر از عکس بود. تصویرهایی کوچک از مسافران، در قاب هایی دائره ای شکل که به تابلو نصب شده بود و به قیمت سیصد روبل به فروش می رسید. این ها همان عکس هایی بود که دختر عکّاس در بدو ورود به کشتی از مسافران گرفت.

ساعت از دو ونیم گذشته بود و زمان زیادی تا اذان صبح نمانده بود. به سمت خیابان نوسکی راه افتادیم امّا خیابان هنوز خالی از جمعیت نشده بود. فقط نوع آن تغییر کرده بود.

در دیاری غریب، دور از مسجد و محروم از صوت خوش اذان امّا همچنان قریب و نزدیک به پروردگار، داخل پارکی نماز صبح را خواندیم.

در این ساعت، مشتریان نوسکی  جوانان کم سن وسالی بودند که هنوز در خیابان پرسه می زدند. این امر ما را ترغیب کرد پیاده برگردیم.

میدان کاخ پر بود از جوانانی که گروه گروه، کنسرت خیابانی اجرا می کردند. طرفداران جوان هم، دورشان حلقه زده بودند و با دست و رقص و همخوانی، نوازنده گان و خوانندگان را همراهی می کردند. و گه گاه جرعه ای مشروب می نوشیدند.

انگار وقتی پای خلاصی از یکنواختی زندگی روزمرّه پیش می آید که دل گیر و کسل کننده است، نوجوان ها و جوانان که انرژی و فراغ بال بیشتری دارند، در این جا به چنین برنامه هایی روی می آورند تا سرگرم شوند و تن، به تن ناآشنا یی آشنا گردد و ساعتی فراموشی و از خود بیخودی به دست آید.

از میدان کاخ گذشتیم و قدم زنان به سمت کلیسای اسحاق یکی از عظیم ترین بناهای دورۀ تزاری رفتیم. کلیسایی که علاوه بر زبردست ترین مهندس ها و معمارها، کارگران فراوانی در طول سی و هشت سال عمر خود را بر سر بنای آن نهاده اند. بنایی استوار بر صد و ده ستون از خارۀ سرخ که هریک صد و چهارده هزار کیلو وزن و هفده متر ارتفاع دارد.  پایه هایش برروی بیست و چهار هزار الوار بنا شده است و دیوارهایش بین دو تا پنج متر ضخامت دارد.

از چهل و سه نوع سنگ و فلز معدنی مختلف در بنای آن استفاده شده و صد کیلوگرم طلای سرخ برای زراندود کردن بحش هایی از ان به کار رفته است طلایی آمیخته به مادّۀ سمّی که هرکس برروی آن کار می کرد بیمار می شد و می مرد. اثری هنری، زیبا و زاییده شده از ستم که از زمان حکومت کمونیستی تا کنون به عنوان موزه از آن استفاده می شود.

و در همان نزدیکی، ساختمان زیبای ادارۀ نیروی دریایی بود که نمی توانستی آن را نادیده بگیری. جایی که در زمان پتر کبیر به عنوان مهمترین ساختمان کشتی سازی کشور بنا شده بود. هرچند طراحی فعلی آن به قرن نوزده میلادی باز می گردد.

هوا گرگ و میش بود و بیشتر چراغ ها خاموش. رنگ بی نظیر نقّاش هستی بر آسمان و قدم های خسته و سنگین ما بر زمین، برای دقایقی میخکوبمان کرده بود.

برق نگاه شوق زدۀ خود را به جلو انداختیم و راه را به سمت بلوار نوسکی کج کردیم.

نوجوان ها و جوان ها در مراتب مختلف از خود بیخودی و مستی، از میدان کاخ، دیستکوها، کاباره ها و بارها به سمت خانه هایشان می رفتند.

هرچند هنوز جوانانی هم بودند که سردر لاک خود می نواختند یا مست و منگ، در آغوش دیگری و در جمع هم سن وسالان خود بودند و با سرو صدایی درهم و ناموزون می خواندند و می نواختند.

این بود حکایت شب های یکشنبۀ بلوار نیوسکی، معروفترین و دیدنی ترین خیابان روسیه.

منظرۀ کانال های متعدّد و خیابان های منتهی به بلوار نیوسکی و بناهای موجود در آن ها، در این ساعت از صبح دیدنی ست. امّا پیش از این رمق راه رفتن نداشتیم.

سوار تاکسی شدیم. این جا هم نرخ تاکسی برای غریبه ها مثل خودی ها نیست. نرخ هایی که می گویند واقعی نیست به انصافشان برمی گردد. باید چانه بزنی تا رقم را به نرخ واقعی نزدیک کنی. آن هم با زبان بی زبانی. بالأخره به هتل رسیدیم و با پرداخت دویست روبل( حدود هزار و صدتومان) از تاکسی پیاده شدیم.

روز چهارم مرداد:

وقت صبحانه بود. صبحانه را با اشتها میان  جمع کثیری از مردم دنیا صرف کردیم که برای من بسیار مغتنم و لذّت بخش است.

به اتاقمان رفتیم اتاقی که پس از مدّتی پی گیری، موفّق شدیم دو روز و سه شب میهمانش باشیم. هرچند این هتل و اتاق هایش درعین سادگی، دلباز و با روحیه است؛ امّا اتاق های مشرف به رودخانۀ نوا، حال و هوای دیگری دارد. اتاقی بزرگ و روشن با پنجره های عریض که رودخانۀ نوا، چند پل روی رودخانه، خیابان های اطراف و رفت و شد اتومبیل ها و مردم را در قاب سادۀ خود جای داده بود. درست است که ما مسافریم و این جا مسافرخانه. و مسافر می داند که مسافرخانه جای ماندن نیست ولی چه خوب است اگر مسافر بتواند زمان کوتاه وقوف در مسافرخانۀ دنیا را در جایی سپری کند که نگاه و ذهنش را همواره معطوف به تماشای جمال هستی و هستی آفرین کند که این هم مصداقی از عافیت است.

پس از استراحتی کوتاه حدود ساعت ده صبح همراه با تور به سمت پترهوف، قصر تابستانی تزارها حرکت کردیم. پترهوف یا پترگوف، در چهل وپنج کیلومتری سنت پترزبورگ، در ضلع جنوبی خلیج فنلاند بنا شده است. و این فرصت مناسبی بود تا بتوانیم بخشی از حومۀ شهر را نیز ببینیم.

در لایه های مرکزی و اوّلی ساخت، خانه های مسکونی دیده نمی شود. هرچه از مرکز شهر و مناطق توریستی فاصله می گرفتیم بیشتر می توانستیم خانه های مسکونی را ببینیم. ظاهرا ارتفاع آپارتمان ها در مناطق مختلف تعریف شده و مشخّص است. آپارتمان های داخل شهر غالبا از پنج طبقه تجاوز نمی کرد امّا آپارتمان های دورتر، به ده طبقه هم می رسیدند.

آپارتمان های متّحد الشکل پنج تا ده طبقه ای، با مساحت ۴۰- ۵۰ متری و نازیبا که از بتون آرمه ساخته شده بودند.

با گذر از جاده های عریض، در دل سبز طبیعت زیبای روسیه، به پارک- قصرِ پترهوف واقع در شهر پترهوف[۱۸] رسیدیم.
پارک- قصر پترهوف، در محدوده ای به مساحت صد و هفده هکتار، مجموعه ای شگفت انگیز از باغ ها، کاخ ها، مجسّمه ها، فواره ها، آب نماها و پلّکان ها را دربردارد.

 در سال ۱۷۱۲بنای این شهر کوچک، به دستور پتر کبیر، با ساخت کاخی  به سبک کاخ ورسای فرانسه آغاز شد. کاخ مجلّلی که بنای آن، دوازده سال به طول انجامید. پس از وی، محدودۀ کاخ اصلی و باغ ها توسعه یافت و تغییرات زیادی در آن صورت گرفت. شباهت قصر پتر به بناهای اروپایی به قدری ست که به آن لقب ورسای روسیه را داده اند. او این قصر را به همسرش هدیه کرد.

طراحی های مختلف محوطۀ سبز پترهوف که به دو بخش بالایی و پایینی تقسیم می شود، برگرفته از سبک های مختلف باغ سازی در دنیاست.

کاخ بزرگ، کلیسای کاخ و ساختمان ارم و چند کاخ بزرگ دیگر در باغ بالایی ست. کاخ عظیمی در تجمّل و غنا کم نظیر، غوطه ور در اکلیل و آب طلا کاری ها و آینه ها و جارها و گچ بری ها و منبّت کاری ها. و در همان نزدیکی ها کلیسائی که بایستی پس از لذّت فرمانروایی و شهوترانی، به آن پناه برد.

 فواره ها، مجسّمه ها، آب نماها، آبشارها و کاخ های کوچک و گل ها در باغ پایینی و باغ پایینی منتهی به خلیج فنلاند است.

دو ردیف آبشار پلّکانی، در مقابل کاخ بزرگ،[۱۹] قسمت بالایی را به بخش پایینی متصّل می کند. بین دو آبشار، در قسمت پایینی آب نمای بزرگی ست که انتهای آن، از میان راهی سبز، به خلیج می رسد و منظرۀ زیبایی را درقاب نگاه حکم فرمایان و ساکنان کاخ و میهمانانشان، جای می داده است. از بالا تا پایین دو آبشار، مجسّمه های طلایی قدّیسان و الهه های یونان و روم باستان، ایستاده اند و لذّت فرمانروایی و شهوترانی را درحقّ فرمانروایان و درباریان این کاخ ها تمام کرده اند. و در وسط آب نما، مجسّمۀ طلایی سامسون مقدّس( نگهدار آسمانی این قصر)، در حال مبارزه با شیر درنده ایست که با دست خالی دهان شیر را باز کرده و او را کشته است[۲۰]تا نمادی باشد از پیروزی پتر کبیر بر سپاه دشمن و حمایت قدّیسان از او در این پیروزی.

دراین مکان بیش از صد و هفتاد فواره، چند آب نمای بزرگ و آبشار وجود دارد. به همین دلیل این جا را قصر فواره ها نیز نامیده اند. فواره ها بدون نیروی برق و تنها با ایجاد اختلاف فشار در لوله های آب، کار می کنند.

         

صد و هشتاد مجسمۀ طلایی و مرمری نیز با فلسفه های وجودی مختلف در جای جایِ پترهوف، هنرمندانه عرض اندام می کنند.     

   

زیبایی کم نظیری را که طبیعت در دو ماه از سال، در این پارک- قصر باشکوه به تصویر می کشد؛ ذهن را به گذشته های دور می برد. آن گاه که بساط عیش و نوش افراد اندکی با استعمار زمین و استثمار تودۀ عظیمی از مردم ضعیف و بی پناه پهن بوده است. هرچند در ده ماه دیگر از سال، آسمان خاکستری و ابرآلود، درخت ها بی برگ و همه چیز بی پناه و افسرده است و مانند اشباه گذشتگانی که در این باغ ها به عیش و نوش پرداخته اند، آن ها نیز جزو روح سرد و یخ زدۀ زمستانند. 

                              **************************

در این بنا نیز، اغلب زنهای پنجاه شصت ساله، کارها را راه می بردند. فربه، خوش رو و مهربان و یا تلخ و عبوس.

هرچند نوجوانِ مشغول به کار هم دیده می شود.

افرادی هم در لباس تزارها درازای عکس گرفتن با توریست ها، پول می گیرند. کاری رایج در اکثر کاخ موزه های توریستی شهر.                                  

                           *******************************

در جنگ جهانی دوّم آلمان ها پترهوف را اشغال کردند و به مدّت سه سال در آن ماندند. هرچند قبل از اشغال پترهوف، روس ها مجسّمه ها را از پترهوف به مکانی امن منتقل کرده بودند؛ ولی در طول این مدّت بسیاری از میراث ارزشمند آن، به یغما رفت و کاخ اصلی به آتش کشیده شد.

امّا روس ها به طور شگفت انگیزی نسبت به حفظ آثار باستانی کشورشان تعصّب دارند. پس از جنگ با تلاشی مستمر و سریع، در طول سه سال خرابی ها مرمّت، بازسازی و کاخ بازگشایی شد.  

                      *****************************

پس از گذشت حدود دو ساعت دیدار آزاد، باغ- قصر پترهوف را به مقصد هتل ترک کردیم. طبیعت بکر و زیبای حومۀ شهر را پشت سر گذاشتیم و از مسیری دیگری وارد شهر شدیم و باز هم با ورود به شهر، شاهد آپارتمان های نازیبا، بی روح و کوچک ده طبقه در کنار رودخانۀ نوا بودیم.

ساعت تقریبا پنج بعداز ظهر بود. برنامۀ بعدی تور، شرکت در نمایش بالۀ دریاچۀ قو بود[۲۱]که ما دیدار از صومعۀ لاور را جایگزین نمایش باله کردیم.

صومعۀ لاور در منتهی الیه شرقی خیابان نوسکی در میدان نوسکی ست. الکساندر نوسکی، یکی از سرداران قهرمان روسیه در قرن سیزده است که ارتش او بر سپاه سوئدی ها پیروز شد. به رسم یادبود، این صومعه، مشهورترین خیابان شهر و یکی از میادینش، نوسکی نامیده شد و در آن میدان مجسّمۀ سوار بر اسب او دیده می شود.

صومعۀ نوسکی( که پس از گذشت نزدیک به یک قرن به لاور تغییر نام یافت)، مجموعه ای از کلیساهای نارنجی رنگ است که در سال ۱۷۱۰، در سال های آغازین بنای شهر، ساخته شده است و شامل دو کلیسای باروک و کلیسای جامع نئوکلاسیک، یک ایوان و یک گورستان است. این کلیسا نیز مانند دیگر کلیساهای مهمّ شهر، بیشتر جنبۀ گردشگری دارد که منافاتی با ادای ادب و احترام معتقدین ندارد.

کنار درِ ورودی، جای روسری تعبیه شده است تا خانم هایی که وارد می شوند برای حفظ حرمت کلیسا، روسری سرکنند. گویا پوشش سنگین و باوقار زن، همراه با حجاب

 و مدیریت زنانگی هایش، نوعی ادب و احترام ورود به عبادتگاه ها به حساب می آید.     

روز پنجم مرداد:

برنامۀ امروز تور، دیدار از شهر پوشکین بود که در گذشته تزارسکویه سلو، نامیده می شده و بعد از انقلاب کمونیستی، به سبب اقامت های کوتاه مدّت شاعر بزرگ در آن دهکده و علاقۀ او به آن، به پوشکین تغییر نام یافت. شهری در بیست کیلومتری جنوب پترزبورگ.

پارک وسیعی با دریاچۀ مصنوعی و آب نماها و قصر تابستانی کاترین دوّم در آن واقع است. امپراطور هنردوستی که شهوت را بر عشق ترجیح می داد و ذوق لطیفش او را از سخت گیری و سنگدلی نسبت به فقرا باز نمی داشت. نیرو وحرصش سیری ناپذیر بود و کامجویی و سیاست را به هم می آمیخت. 

دیدار کلیسای رستاخیز و کلیسای کازان را بر پارک – قصر کاترین کبیر ترجیح دادیم. 

به سمت خیابان نوسکی سوار اتوبوس شدیم. این بار با یک خانم میانسال چهارشانه، قدبلند و خوش برخورد گرجی آشنا شدیم. او مأمور اخذ هزینۀ اتوبوس بود. به زبان فارسی صحبت می کرد و این مایۀ خوشحالی بود. بعد از کمی صحبت و پرس و جو از او، در ایستگاه کانال گریبایدوف  پیاده شدیم.

یکی از کانال های معروف شهر است که نوسکی را قطع می کند و کوی های معروفی بر سر راهش است.

گریبایدوف نام آشنایی برای ما ایرانی هاست. همان سفیر معروف روس که پس از انعقاد قرارداد ترکمن چای به ایران آمد و ملّت تحقیر شدۀ نومید شده از حکومت خود، تصمیم گرفت او را که در معاهدۀ مذلّت بارترکمن چای دست داشت و تجسّم ظلم و اجحاف دولت روس بود؛ بکشد. ملّت در حدّ توان خود، با دشمن تسویه حساب کرد و در بلوای مسجد جامع به خانه اش ریختند و او را همراه با سی و هفت تن از همراهانش کشتند و در این راه هشتاد قربانی هم دادند.

 از کنار کانال، پیاده به سمت کلیسای جامع رستاخیز رفتیم. دو طرف کانال، سنگفرش بود و دکّه های دستفروشی یکی یکی داشتند کرکره های کرمی رنگشان را بالا می زدند. روسری، از جمله کالاهایی بود که در دستفروشی های نزدیک به کلیسا عرضه می شد. و این نشانگر باور فرهنگی مردم نسبت به سبک پوشش رایج در کلیساها

بود.

کمی جلوتر زن و مردی، شروع به اجرای کنسرت خیابانی کرده بودند و سبد جمع آوری پول را بافاصله روی زمین گذاشته بودند. این هم راه ارتزاق بعضی از جوانان این شهر است. و مردی میانسال تابلوهای کوچک نقاشی اش را برای فروش روی چرخ دستی چیده بود و با آغاز روزی دیگر از زندگی، چشم به راه ریزش خیر و برکت سخاوتمندانه از دست گردشگرانی بود که برای بازدید از کلیساهای معروف و دیدنی شهر می آمدند. کلیساهایی که اکنون ورود به آن ها هزینه بر است و بیشتر جنبۀ کسب درآمد برای دولت دارد.

اعتقاد به ظهور منجی بشریت نیز یکی از باورهای اعتقادی این مردم است. می گویند: عیسی مسیح علیه السّلام، روزی زنده خواهد شد و از این مکان ظهور خواهد کرد.

در همین جا به تزار الکساندر دوّم[۲۲] سوء قصد شد. کلیسا، در محلّ قتل تزار به سبک روسی ساخته شد و لقب خونبار نیز گرفت. تزار مقابل محراب کلیسا دفن و مقبرۀ باشکوهی برای او ساخته شد.

نیم ساعتی از زمان رسیدن ما به کلیسا نگذشته بود که اتوبوس های حامل گردشگران به دنبال هم از راه رسیدند و برای خرید بلیط ورود به کلیسا، صف درست شد.

طراوت وسبزی پارک مقابل کلیسا، نظرم را به خود جلب کرد. به سمت پارک رفتیم. بخش قابل توجّهی از زیبایی پارک ها در این فصل از سال، مرهون موقیت جغرافیایی شمال غرب روسیه و هوای پاک و دلپذیر آن است.

در پارک، عروس و داماد جوانی را دیدیم که با چند تن از نزدیکانشان، برای گرفتن فیلم و عکس به این جا آمده بودند. آرایش بسیار ساده و ملیح عرو س، لبخند بی تکلّفش، گل های رنگارنگی که در دست داشت، پیراهن سفید زیبایی که به تن داشت، و حسّ خوش آیندِ عروس بودن که در چهره اش موج می زد؛ جذّابیت خاصّی به جمال جوانی اش  داده بود.  

از آن جا رفتیم به کتابفروشی معروف پترزبورگ که در کنار کانال گریبایدوف قرار دارد و یکی از بناهای معروف شهر است. گشتی در کتابفروشی داشتیم و کتاب و سی دیی در مورد پترزبورگ به زبان انگلیسی گرفتیم. علاوه بر قیمت کتاب یا سی دی که پشت آن خورده بود، حتّی اگر نایلونی برای گذاشتن کتاب در آن می خواستی باید هزینه اش را( که رقم نسبتا بالایی بود) می پرداختی.  

به سمت کلیسای کازان در خیابان نوسکی به راهمان ادامه دادیم.

و باز فرصتی دیگر برای ثبت و ضبط موضوعات جالب و دیدنی در خیابان نوسکی که هریک به نوبۀ خود، سهمی در آشنایی با فرهنگ مردم داشت.

  حضور زن ها( در سنین جوانی گرفته تا اوایل پیری) در مشاغلی مانند نظافت مغازه ها، رستوران ها  و خیابان ها چشم گیر است . حقوقکی می گیرند و استقلالکی دارند و به همین خوشند که این مزد مختصر را در راهی که دلخواهشان است خرج می کنند.

و ما با مواردی از این گونه، در شروع روز کاری و در طول سفر زیاد مواجه شدیم.

به کارگیری پسران و دختران نوجوان در نظافت پارک ها نیز متداول بود.

اهتمام خاصّ روس ها به حفظ آثار گذشتگان، در این خیابان مشهود است. خیابان پهن شده است امّا ساختمان های مهم تخریب نشده بلکه سانت سانت عقب کشیده شده اند. باقی گذاشتن قسمت کوچکی از ریل آهن، بخشی از سنگفرش قدیمی و ثبت تارخ آن در پیاده رو، شاهد دیگری بر این ادّعاست.

راهنمای تور می گفت: این جا فقر و فقیر نیست و فاصلۀ طبقاتی به آن معنا که شما فکر می کنید نیست. ولی حضور زنان و مردان فقیری که در مکان های پررفت و آمد کاسۀ گدایی به دست داشتند، خلافش را ثابت می کرد. بعضی شرح حال مفصّل نوشته بودند و عرض نیاز می کردند و دیگران به زبان حال.

به کلیسای جامع کازان رسیدیم. ساختمان نیم دایره ای با عظمتی با ۹۶ ستون مرمری که از خیابان نوسکی منظرۀ باشکوهی دارد.

  ساخت این کلیسا در سال ۱۸۱۲، کمی قبل از حملۀ فرانسه به روسیه، توسّط معماری روسی به پایان رسید. بهترین نقّاش ها و مجسّمه سازان روسی در آراستن این کلیسا همکاری داشته اند از اینرو به کلیسای هنر روسی نیز معروف است.

مردم معتقدند مارشال کوتوزوف، محبوب ترین سردار دوران تزاری و فرماندۀ ارتش روسیه، در جنگ با فرانسه به این کلیسا متوسّل شده و با کمک مریم مقدّس و یاری مردم، ناپلئون را شکست داده است. پس از پیروزی، غنایم جنگی، پرچم های ارتش شکست خوردۀ ناپلئون و کلید شهرهای آزاد شده توسط ارتش روس در این کلیسا جمع آوری شد  .به همین دلیل، کلیسای کازان، نماد پیروزی ارتش روسیه بر فرانسه نیز به حساب می آید و در میدان روبروی کلیسا تندیس کوتوزوف و سرلشگر مشهور آن زمان، ژنرال بارکلوی برپای است.

بعد از انقلاب شوروی و تسلط تفکرات کمونیستی و دین ستیزانه، این کلیسا هم مانند بقیه کلیساها بسته شد و به «موزه تاریخ دین و بی دینی» تبدیل گشت. در دورۀ حکومت کمونیستی، این موزه، تفسیر مجسّمی بوده بر گفتار معروف مارکس که می گفت: دین تریاک مردم است و در آن عکس و صحنه هائی به نمایش گذاشته شده بود که مبیّن همین معنا باشد و بیننده را به این نتیجه برساند که باید تفکّر مادّی بر جهان حاکم شود. بعد از فروپاشی شوروی، کلیساها باز شد و فعالیت این کلیسای ارتودوکس نیز با عنوان موزۀ دین از سر گرفته شد.

پیش از این در سفرنامۀ دکتر ندوشن به کشور شوراها در بارۀ موزۀ بی دینی در کلیسای کازان به تفصیل خوانده بودم و سخت مشتاق بودم از این موزه دیدن کنم و ببینم چگونه با عکس و نقّاشی در کلیسا تبلیغ بی دینی و الحاد شده است. امّا هرچه بیشتر دقّت کردم کمتر یافتم. امروز دیگر هیچ اثری از آن تصاویر و نقاشی ها نیست.
کلیسا همچنان پر از تصویر و نقّاشی های زیباست امّا تصاویری از مریم مقدّس سلام الله علیها، عیسی مسیح علیه السّلام و نقاشی های موضوعی زیادی در تأیید دین و ترغیب به آن. مردم دسته دسته برای ادای احترام و تبرّک به تصویر مریم مقدّس، صف می کشند و خانم ها با پوشیدن روسری هایی که نزدیک در ورودی آویزان شده باوقار و متانت به خیل جمعیت می پیوندند. و این حکایت از ناکارآمدی کمونیست در حذف مذهب از زندگی مردم و گرایش درونی انسان ها به مذهب دارد( هرچند در مصداق به خطا رود).

کسی منکر سوء استفادۀ حکمگزاران از دین نبوده و نیست. آری! مذهبی که وسیله شود تا سرمایه های مادی و معنوی ملّت ها در اختیار قدرت های ستمگر و زورگو قرار گیرد، تریاک و مخدّر جامعه است ولی این دیگر مذهب واقعی نیست. آیا مذهبی که ملّت ها را در برابر ظلم وستم ابر قدرتها چون کوه استوار می گرداند، تریاک ملّت هاست؟ آیا مذهبی که طالب اجرای عدالت در جهان و خواهان آزادی انسان از قیود مادی و معنوی ست، تریاک ملّت هاست؟ این همان خدا و آیین خدایی ست که دل ها به آن متمایل است و هیچ قدرتی قادر به حذف آن و نادیده گرفتن نقش اساسی اش در زندگی بشر نیست. و هیچ جایگزینی برای آن وجود ندارد.  

وقت نماز ظهر بود. به طرف پارک جلوی کلیسا رفتیم و رو به سوی خدا در محضرش ایستادیم و به رسم بندگی نماز خواندیم. خدایی که مجسّم نیست امّا بر همه کس، وهمه چیز احاطه دارد؛ با چشم سر دیده نمی شود ولی او همه را می بیند؛ هم خالق است و هم ربّ.

بعد از صرف ناهار مختصری در پارک، کنار پترزبورگی ها و کبوتران زیادی که بی  پروا روی زمین می نشستند و به دنیال قوتشان می گشتند؛ به سمت یکی از کانال هایی که نوسکی را قطع می کرد، به راه افتادیم. در انتهای خیابان به پل مشهور بانکوسکی رسیدیم که آن را به پل شیرهای بالدار می شناسند. هرطرف از پل، دو شیر بالدار نشسته اند که آن ها را حامیان پل و تیرهای چراغ برق می دانند. نمی دانم از کی و از کجا این خرافه ها و ربّ النوع ها در فرهنگ روسی وارد شده است؟!!!

آن طرف پل، ساختمانی نظرم را به خود جلب کرد. دانشکدۀ دولتی اقتصاد و دارایی بود. پس از عبور از درهای عظیم الجثه و سنگین، وارد دانشکده شدیم. هرچند اجازۀ ورود به قسمت های مختلف دانشکده را نداشتیم ولی در حدّ امکان، طبقۀ اوّل را دیدیم.  ساختمانی ساده، بی هیچ گونه تجمّل، محکم و قدیمی. راهرویی با دیوارهای گچی کرمی، طاقی هشت، زمینی سنگفرش از موزاییک با راه پلّه های موزاییکی و بوردهای آویخته به دیوار که اخبار دانشجویی و دانشگاهی بر آن نصب شده . کلاس هایی بزرگ با طاق های بلند، کفپوش قهوه ای، میز و صندلی های ساده، وایت بورد و ماژیک یا تخته سیاه و گچ.

سؤال ها زیاد است ولی زمانی برای ماندن و پیدا کردن جواب ها نیست. پرکردن جای خالی جواب ها و بررسی ابعاد مختلف زندگی این مردم، همچنان برای فرصتی دیگر بماند.

باز هم پیاده به راه خود ادامه دادیم. برای مسافر همه چیز دیدنی ست و جا دارد در فرصت کوتاهی که پیش آمده، با نگاه های دقیق و توجّه لازم به همه چیز، درحدّ امکان از زبان حال دیدنی ها، بشنود آن چه را که نمی تواند با زبان گفتار از آن ها بشنود. و بعد، نقل کند برای آن هایی  که چنین فرصت کوتاهی را هم برای آشنا شدن با آن کشور و مردمش نداشتند.

و این ها قسمتی از دیدنی های شهر بودند که آن روز باز هم در مسیر پیاده روی، نصیب نگاه مشتاق من شد:

تندیس پتر کبیر در میدان سنا:  تزار اسب سوار برنزی با نود و چهار متر ارتفاع. تندیس وی، سوار بر اسب کوه پیکری برفراز تخته سنگی بنا شده است که در خلیج فنلاند بوده و پتر عادت داشته با دوربین روی آن بایستد. برای آن که او را به شکل قهرمانان باستان به تصویر کشند، موهایش را به سبک خدایان باستان، تاب دار ساخته اند. زیر پای اسبش، ماریست و این حالت را نشانۀ پیروزی بر موانع گرفته اند.

پتر کبیر، می خواست شهری را بر کرانۀ خلیج فنلاند، روبروی دهانۀ غرب بنا کند تا با آن مقابله و هم چشمی کند و هم از آن الهام بگیرد و برای ساختن شهری بی نظیر و برای آن که توی روی غرب بایستد؛ این شهر را در مکانی که بدترین شرایط اقلیمی را داشت، در میان مرداب ها ساخت. صدها هزار کارگر روسی به خدمت گرفته شد. قوای مملکت تجهیز گشت. معمارهای بزرگ از سراسر اروپا فرا خوانده شدند و کار پیوسته ادامه داشت تا این شهر ساخته شد. هرکه می خواست وارد منطقه شود ناچار بود سنگی با خود بیاورد و هرکه در بنای این شهر به کار گرفته شده بود، حق نداشت هنگام ساخت پترزبورگ خم به ابرو آورد وگرنه مجازات می شد. شهری که در میان درد و رنج مردمی که استثمار می شدند، زائیده شد ولی چنین وانمود کردند که زائیدۀ سرور است و سرانجام به جایی تبدیل شد که ولتر درباره اش گفت: اگر زیبایی همۀ شهرهای اروپا را روی هم بگذارند، تازه می تواند با سنت پترزبورگ برابر شود.[۲۳]:

و چه حیرت آور مردم این سامان، حکمگزاران تاریخ خود را( هرچند نامشان در لیست سیاه ستمگران تاریخ هم باشد) اسطوره می کنند و به موفقیت های کوچک و بزرگ کشور خود اهمیت می دهند و آن ها را خیلی خیلی بزرگ در خاطره ها ثبت می کنند.!!!  

باز هم خیابان های منتهی به نوسکی و معماری بناهایی که با اصول مشابه امّا با سبک های مختلف ساخته شده بودند و کانال هایی که در مسیر جریان رودخانۀ نوا، نوسکی را قطع می کردند.

مغازه های بزرگ با سقف های بلند و درهای امنیتی سنگین که متاع و کالای خود را بی آب و تاب و با سادگی تمام در خود جا داده بودند و تمایلی برای عرضۀ کالا از پشت ویترین ها و جلب مشتری نداشتند.

و کافی شاپ هایی  که درخشش کوتاه خورشید و گرمای آن را غنیمت شمرده و با گل و گلدان و گلکاری، فضای جذّاب تری را برای مشتریان خود فراهم کرده بودند.

کلیساهایی که گاهی با ساختمان های باشکوه، خودی نشان می دادند.

و کسب درآمد با گدایی به سبکی نو.

این ها آخرین مشاهداتم در خیابان نوسکی بود.

با حسی لبریز از شوق یافتن و شناختن، ذهنی پر از تصویر و تنی خسته امّا همراه و همسفر با روح، سوار اتوبوس شدیم و باز زنی جوان مشغول دریافت بلیط بود. از اشتغال به کار زنان، گله ای نبود و نیست امّا از این که می دیدم هویت زنانۀ او با همۀ شگفتی ها و توانمندی ها و وظایفش، این گونه هزینه می شود سخت برآشفته بودم و افسوس می خوردم. و از آن بدتر این که بسیاری از زنان خودشان هم متوجّه نیستند که چه بلایی به سرشان آمده است.

  ایستگاه الکساندر نوسکی پیاده شدیم و در فاصلۀ کوتاه بین ایستگاه و هتل، چند گدا دیدیم. جای تعجّب است. این جا جزء خیابان های پایین شهر نیست. منتهی الیه معروفترین خیابان شهر است. امّا این همه فقیر دارد[۲۴]!!!!

بعد از مدّت کوتاهی استراحت آمادۀ بازدید از گورستان مشاهیر ادبی و هنری پترزبورگ شدیم.

مایل بودم بازدیدی از مزار جنگ لنین گراد( گورستان پیسکاروسکویه)، داشته باشم. امّا چنین فرصتی پیش نیامد. باغی با گورهای جمعی و اشتراکی که جمعیتی قریب به یک میلیون نفر از مردم لنین گراد(پترزبورگ) را در خود مدفون داشت. افرادی که در دوران محاصرۀ شهر توسّط آلمان ها، از گرسنگی یا گلوله و بمب جان سپرده بودند.

به سمت گورستان مشاهیر ادبی و هنری در کنار صومعۀ لاور رفتیم. آن جا هم گداها با سن و جنسیت متفاوت حضور داشتند.

 نگهبان گورستان، زنی تقریبا شصت ساله بود.

و برای ورود به گورستان هم باید بلیط تهیه می کردی. توریست ها برای بازدید از هرجایی باید هزینه کنند حتّی اگر قبرستان باشد.

باغ و چمنزاری وسیع که در آن بزرگان هنر و ادبیات روسیه مانند داستایوفسکی و چایکوفسکی آرمیده بودند.

 سنگ قبرهای افراد سرشناس با ارتفاع بلندی از سطح زمین بر روی گورها گذاشته شده بود. تندیسی از آن افراد برسر مزارشان بود و با استفاده از هنر مجسّمه سازی سعی  در القاء افکار مذهبی یا ترسیم صحنه هایی درام در گورستان داشتند.

دور بعضی از مزارها گلکاری شده بود. و بر سر تعدادی دیگر از مزارها گل آورده بودند و شمع  روشن کرده بودند.

 با دیدن آداب زندگی مردم از نزدیک، چه خوب می توان به حس های مشترک مردم جهان دست یافت. میل به جاودانگی، نمونه ای از همین حس های مشترک است.

با جولیا دختر جوان پترزبورگی در گورستان آشنا شدیم. انگلیسی می دانست. بعد از آشنایی با هم، از او درمورد تفاوت طبقاتی مردم در روسیه سؤال کردیم. او می گفت: به طور کلّی در روسیه نود درصد از کلّ درآمدها در اختیار پانزده درصد از جمعیت این کشور است و ده درصد باقیمانده در اختیار بقیه است. و چیزی حدود هفتاد درصد مردم روسیه، به شدّت نیازمند افزایش درآمدند.

از سبک زندگی مردم پرسیدیم و او چنین پاسخ داد: شیوۀ زندگی مردم به سطح درآمد آن ها بستگی دارد. زندگی روس های نیازمند، گذران یکنواخت روزمرّگی هاست و سبک زندگی ثروتمندان تاحدّ زیادی شبیه غربی ها ست. هرچند جوان تر ها( غنی باشند یا فقیر)، تا آن جا که بتوانند سعی در تشابه به غربی ها دارند.

از تعلّق خاطر مردم به نظام کمونیستی پیشین و حاکمانش سؤال کردیم و او چنین جواب داد: فقط در میان پیشینیان نیازمند، افرادی پیدا می شوند که از آن دوران به خیر یاد می کنند و می گویند: حدّاقل در آن زمان مقرّری معلومی داشتیم ولی بقیه چنین فکر نمی کنیم. تعلّق خاطری نسبت به آن دوره نداریم و از حاکمان مستبدی چون استالین هرگز به نیکی یاد نمی کنیم.

دیر وقت بود و می خواستند در گورستان را ببندند از هم خداحافظی کردیم و برگشتیم.

آخرین جایی که آن شب سرزدیم بازدید از بخشی از محوّطۀ داخلی مجتمع تجاری واقع در میدان الکساندر نوسکی بود. فروشگاه ها و مغازه ها پنهان از چشم عابرپیاده بود. هیچ تابلو و نوشته و تبلیغی ذهن بیننده را به خود جلب نمی کرد. فقط آرم مک دونالد از بیرون، خودی نشان می داد. و تنها کنجکاوی یا نیاز مسافر بود که می توانست او را به ورود به اماکن عمومی و غیر توریستی وادار کند.

وارد فروشگاه بزرگ مواد غذایی و سبزیجات شدیم. آن چه بیش از همه در فروشگاه چشم گیر بود یکی بطری های فراوان شراب بود که در انواع مختلف به فروش می رسید[۲۵] و دیگری بطری های آب بود که به وفور و در سایزهای متفاوت و با قیمت بالا عرضه می شد. کوچکترین بطری آب حدود هزار و پانصد تومان قیمت داشت. زمانی بیشتر تعجّب می کردی که بدانی در روسیه، دولت هیچ هزینه ای برای تصفیۀ آب حتّی آب نوشیدنی نمی کند و در سرتاسر روسیه، مردم ناگزیرند آب شرب را با قیمت بالا بخرند. در واقع هزینۀ تصفیۀ آب را باید مردم بپردازند. هرچند در کنار چنین سیاستی برای استفادۀ درست از آب، فرهنگ سازی می شود و از کودکی آموزش می بینند.

علی رغم هزینۀ سنگینی که هتل ها از توریست ها دریافت می کنند، آب شرب خیلی محدود در اختیارشان قرار می گیرد و نشانی از دست و دلبازی های شرقی مآب در سیراب کردن میهمان دیده نمی شود.        

به هتل برگشتیم ودر دقایق پایانی آخرین شب حضور در پترزبورگ، گاه به آسمان صاف و پهناور شهر که به نور ستارگان آزین شده بود چشم می دوختیم و گاهی به  تصویر شب رودخانۀ نوا، انعکاس نور چراغ ها بر آب، و رفت و آمد ماشین ها از روی پل ها، از قاب پنجرۀ اتاق نگاه می کردیم.

روز ششم مرداد:

روز پنجم، با نگاهی از صمیم جان به تصویر زیبای طلوع خورشید بر رودخانه و نقّاشیِ رنگینِ سرچشمۀ جمال و زیبایی بر چهرۀ فلق، آغاز شد.

امروز صبح پترزبورگ را به مقصد مسکو ترک می کردیم. تعدادی از اتوبوس ها برای بردن مسافران به فرودگاه ساعت ده به هتل می رسیدند. هنوز ساعتی وقت داشتیم بنابراین می توانستیم گردشک دیگری در محلّ داشته باشیم. هوا آفتابی امّا سرد بود . راننده ای با فرچه ای بزرگ و خودکار پیاده رو را می شست. مردم برای رفتن به محلّ کار، در رفت و آمد بودند و برگ دیگری از کتاب زندگی در این قسمت از کرۀ زمین نیز ورق می خورد.

 حضور خانم ها در محلّ کار چشم گیرتر از آقایان بود. شاید به این خاطر بود که زمان حضور کارفرمایان به محلّ کار نرسیده بود. خانم هایی که شیشه ها را پاک می کردند، جارو می زدند، بلیط می فروختند، مجلّه توزیع می کردند، صندوق دار بودند، با بضاعت ناچیز خود چند دسته گل کوچک یا چند پیاله میوۀ فصل می فروختند، یا دکۀ گل فروشی را تمیز و گل ها را برای فروش آماده می کردند. و بالأخره گدایان زن و مردی که صبح اوّل وقت برای کاسبی در محل، حاضر شده بودند    

دیگر فرصت تمام شده بود و اتوبوس ها آمادۀ حرکت بودند. به سوی فرودگاه به راه افتادیم که بیش از یک ساعت راه بود. برسر راه، بناهای چهار، پنج طبقه بود و هرچه بیشتر از شهر فاصله می گرفتیم بر تعداد طبقات افزوده می شد. درختان، جامۀ سبز به تن پوشیده بودند و زمین یکپارچه سبز بود و شرکت ها و کارخانجات صنعتی متعدّد، معرّف صنعتی بودنِ پترزبورگ بودند.

به فرودگاه رسیدیم. ساختمان فرودگاهِ پروازهای داخلی، محکم امّا به نسبت پر زرق و برق تر بود. تشریفات فرودگاه انجام گرفت و هواپیما ساعت یک، پترزبورگ را به مقصد مسکو ترک کرد.

پس از حدود یک ساعت و نیم پرواز، به آسمان مسکو پایتخت روسیه رسیدیم. کمربندها را بستیم و هواپیما از اوج روبه فرود نهاد. از ابرهای سفید رؤیایی گذشتیم و زمین، عروس سبز پوش بهار، چهرۀ زیبایش را به مسافرانِ از راه رسیده نشان داد. اکنون که بهار، پیکر خفته در خواب عمیق زمستانی اش را لرزانده بود، آمدن بهار را جشن گرفته بود. یخ ها آب شده بود و آب در پهنۀ رودخانه ها از میان جنگل ها و دشت ها راه خود را به سوی دریاها و اقیانوس ها پیدا می کرد. هواپیما به زمین نشست. در هوایی خنک، تمیز و آفتابی بر خاک مسکو پا نهادیم. بعد از تحویل وسایل، به سمت مسکو راه افتادیم. فرودگاه در فاصلۀ ۳۰- ۴۰ کیلومتری شهر بود. بزرگراه ها، عریض و طویل و خیابان ها درندشت و زمین سبز بود. در حاشیۀ شهر و ورودی آن، آپارتمان های لانه زنبوری فراوان بود.

ساختمان ها به سبک جدید، مثل جاهای دیگر بودند. همان سیمان و آهن و همان پنجره های فوج وار. مجتمع‎های ساختمانی متفاوت بودند و به دوره‎های مختلف تعلق داشتند. تعداد زیادی از این خانه‎ها ۹ – ۸ طبقه و سمبل زندگی صنعتی بودند.

کارخانجات مونتاژ ماشین و فروشگاه های بزرگ عرضۀ ماشین هم، زیاد بود.

 رودخانۀ مسکو، یکی دیگر از مکان هایی ست که از بدو ورود به شهر، نظر بیننده را به خود جلب می کند. رودخانه ای که مسکو در کنار آن بنا شده و این شهر، نام خود را از آن گرفته است.

 تابلوهای تبلیغاتی در سایز های بزرگ، کم و بیش در خیابان ها نصب شده بود و از تصویر زنان، در تبلیغات استفاده می شد.

هرچه بیشتر به مرکز شهر و خیابان های معروف نزدیک می شدیم، با ساختمان های اسطقس دارتر و اصیل تر بیشتر مواجه می شدیم. جنس مصالح و تراش سنگ ها و خطوط و انحناها، حکایت از زمانی داشت که هنوز مجال پرداختن به زیبایی و ظرافت بوده است.

به محلّ اسکانمان، هتل رادیسون بِلو بلاراس کایا، در شهر مسکو رسیدیم. مدرن و امروزی تر از هتل قبلی بود.

بعد از اتلاف وقت زیاد و انجام تشریفات، کارت ورود به اتاقی در طبقۀ یازده به ما داده شد. امکاناتی ویژه داشت و دکور اتاق تلفیقی از رنگ سورمه ای و سیاه بود. با همۀ زرق و برقش، برای من دلگیر و دوست ناداشتنی بود. مثل همۀ شهرهای بزرگ، مشرف به ساختمان های خُرد و کلان و نمای خشک و بی روح شهر بود.

دیر وقت بود و مسافران خسته. تور تا شب برنامه ای برای وقت باقیمانده از روز پنجم نداشت. بی درنگ آمادۀ رفتن به سمت مهم ترین و معروف ترین میدان شهر، یعنی میدان سرخ شدیم.

موقعیت مکانی هتل خوب نبود. فاصلۀ زیادی تا مترو داشت. دست رسی به تاکسی و اتوبوس هم نداشتیم.

از هتل دار، نقشۀ مسکو و متروی مسکو را گرفتیم. نقشۀ مترو، با خطوط رنگی ترسیم شده بود که هر کدام به سویی رفته و در وسط، دایره ای را قطع می کرد. دویست وبیست ایستگاه، سیصد کیلومتر ریل و جابه جایی روزانه نه میلیون نفر با مترو در مسکو، قدیمی ترین متروی شهری دنیا را در ردیف چهارمین سیستم حمل و نقل بزرگ دنیا قرار داده است.

پیاده راه افتادیم. بعد از طیِ مسافتی طولانی به ایستگاه بلاروس رسیدیم. راهروهای مترو وسیع و سقف ها بلند بود. پلّه های روندۀ غول پیکر، می چرخیدند و حجم سنگینی از آدم ها را حمل می کردند.

سوار مترو شدیم. تمیز امّا یوقور و قدیمی بود. قیافه و صدای قطار، آدم را به یاد فیلم های هفتاد سال پیش می انداخت. در فرصتی مناسب از راهنما در این باره سؤال کردم و او گفت: روس ها برای حفظ خاطرات دوران جنگ، طرح قدیم مترو و صدای قطار آن زمان را همچنان حفظ کرده اند.

نزدیکی های میدان از قطار پیاده شدیم و به سمت میدان رفتیم. میدانی مستطیلی شکل با مساحت تقریبی نود هزار متر مربّع، دوّمین میدان بزرگ داخل شهری جهان، قدیمی ترین و زیباترین میدان های اروپا، نماد کشور روسیه و قلب شهر مسکو.

از دروازۀ برج وارد میدان شدیم. کلیسای کوچک و زیبایی درون دیوارِ سرخ رنگ برج، ساخته و روی سنگ فرش جلوی کلیسا، صفحۀ طلایی رنگ فلزی حک شده که دقیقا مرکز شهر مسکو و نامش “کیلومتر صفر” است. یعنی تمام مسیرها از مسکو به نواحی دیگر از این نقطه حساب می شود.

در سمت جنوب غرب میدان، دیوارهای سرخ کاخ کرملین و برج های سربه فلک کشیده اش دیده می شود.

 در کنار کاخ کرملین، مقبرۀ لنین رهبر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ست. جسد او به صورت مومیایی شده در یک ویترین شیشه ای در این مکان نگهداری می شود.

در ضلع شمالی میدان، ساختمان آجری سرخ با دو برج دوقلو، موزۀ تاریخ روسیه است. موزه ای که از لحاظ  شناخت سیر تحوّل جامعۀ روس قابل توجّه است.

کتابخانۀ لنین، بزرگترین کتابخانۀ روسیه و دوّمین کتابخانۀ بزرگ جهان نیز در ابتدای ساختمان موزه قرار دارد.

در سمت شمال شرقی، ساختمان های تجاری و بزرگترین مرکز بازرگانی مسکو قرار دارد.

و بعد از بازار، کلیسای کازانسکی دیده می شود.

و نهایتا در بالاترین نقطۀ میدان، در سراشیبی رودخانۀ مسکو، کلیسای معروف به کلیسای واسیلی بلاژنی نمایان است.     

سازۀ مرتفعی با هشت گنبد پیازی شکل و نقش ونگار رنگارنگ که مانند گلبرگ های گل به سازۀ اصلی( کلیسای تثلیث) پیوند خورده اند. جسد واسیلی (مشهور به مدّعی  نبوّت) نیز زیر همین کلیسا دفن شده است. و روبروی ساختمان کلیسا، مجسمۀ یادبود دو سازماندهندۀ نیروهای مردمی در نبرد با مهاجمان لهستانی  و متواری نمودن اشغالگران( در سال ۱۶۱۲)، تعبیه شده است.

میدان را با اشتیاق و توجّهی خاص گشتیم. و با توریست هایی از ملیّت های مختلف عکس انداختیم.

وقتی انسان تجلّی ذوق هنری و ذهن منطقی هم نوعانش را در قالب معماری، آن هم در سبک های متفاوت می بیند، به سرشوق می آید. لذّت می برد و بر خالق زیبایی ها آفرین می گوید.

روز به پایان رسید و با روشن شدن چراغ ها میدان سرخ، شمایل زیبای دیگری به خود گرفت. آن قدر اسلوب نورپردازی و تلفیق نور وسنگ جذّاب بود که بیننده را به گردشی دوباره وامی داشت.

هیمنۀ خاصّ کرملین با برج ها و دیوارهای سترگش، و تلألؤ معنادارِ ستاره های سرخ یاقوتی که بر بالای پنج برج از برج های کرملین به جای نشان عقاب دوسر دورۀ تزارها نصب شده بود، چشم گیر بود.

 از سوی دیگر، شگوه و زیبایی غرق در نورِ مرکز تجاری گوم، ما را ترغیب به دیدار از این مکان نمود.

سه طبقۀ تجاری، به مساحت بیست و پنج هزار متر مربّع، با سقف شیشه ای- فولادی، و با معماری خاص،  گلکاری منظّم و پر و ترکیب شاد رنگ ها واقعا دیدنی ست.    

ترکیب شاد رنگ ها و فضای دلبازش، لحظات خوبی را برای تازه واردها رقم می زند. حتّی اگر چیزی نخرند. و جالب این است که این حسّ خوب را مرهون پخش موسیقی نیستی بلکه تجربه ای حاصل از ترکیب نور و رنگ و گل و آب و معماری و نظافت است.  

بسیاری از فروشگاه های معروف دنیا این جا شعبه ای دارند و قیمت ها بسیار گران است. مشتریان خاصّ خود را از میان گردشگران و معدودی از روس های مرفّه می طلبد.

قدم زنان به باغ یا پارک زیبایی رسیدیم. پشت دیوار کرملین و در امتداد آن بود. در تاریکی شب، نور چراغها، چشم انداز  زیبایی ظاهر کرده بود به طوری که ترغیب می شدی به باغ وارد شوی.

این باغ، به افتخار پیروزی سربازان روس در جنگ کبیر میهنی در سال ۱۸۱۲ و ۱۸۱۹، به فرمان امپراطور الکساندر اوّل ساخته شده بود و در قرن بیست، به پاس دلاوری های جنگجویان روس در جنگ جهانی دوّم، آرامگاه سرباز گمنام با گارد افتخار و یادبود شهرهای قهرمان بنا شده بود

پس از ورود به پارک، اوّلین چیزی که نظر بیننده را به خود جلب می کرد، آرامگاه سربازی گمنام بود که بر سنگ یادبودش نوشته بودند: نامت را نمی دانیم امّا یادت جاودانه است.

سنگ سرد قبر را شنلی پوشانده است. کلاهخودی بر روی شنل نهاده اند و با امید به جاودانگی انسان، آتش دویست ساله ای همواره در کنار مزارش شعله ور است. باشد که راه برای آیندگان پیوسته روشن باشد.

و دو سرباز نگهبان در دو طرف قبر همانند بخشی از این یابود، ایستاده اند و در ساعت مشخّصی تعویض می شوند. و این معنا را به اذهان القاء می کنند که ما همواره حافظ و نگهبان ارزش هایی هستیم که تو و ومانند تو به خاطرش جانتان را داده اید.

از آن جا گذشتیم و لابه لای انبوهی از درختان و غوغای فواره ها و آبشارک ها از خود و گذر زمان غافل شدیم. فقط مکان های خاص نورپردازی شده بود با این حال هیچ جا مثل آرامگاه سرباز گمنام روشن نبود. گویا این هم حامل پیامی بود.

ترکیب نور و سنگ و آب و طاق نصرتی از حرکت سریع آب در حلقه های نیم دایره ای را فقط شب ها می توان دید. همانطور که  کوچه باغ های پهن، درختان کهنسال، گل بوته های رنگارنگ و چمن های سبز و باطراوت باغ را روز باید دید.

و در این تاریکی و خلوت شب، چه منظره ای می توانست به اندازۀ دیدن زنی رفتگر در خیابان، اوج لحظات خوش گشت وگذارت را بر ذهنت خراب کند؟!!!!

 حدود ساعت ده، به سمت ایستگاه مترو رفتیم. سوار مترو شدیم و ایستگاه بلاروس پیاده شدیم. امّا تاریکی شب و فاصلۀ زیاد و غیر مستقیم ایستگاه تا هتل، به ما این فرصت را داد تا با لایه های پنهان شهر مسکو بیشتر آشنا شویم. بزرگسال و خانواده در خیابان نمی دیدی بیشتر جوانانی بودند با قیافه ها و حالاتی غیر قابل پیش بینی. تعدادی از آن ها چنان مست و از خودبیخود شده بودند که قابل پیش بینی نبودند و پلیس آنان را کنترل می کرد. طبعا از صحنه هایی این چنینی جرأت نمی کردی عکس بگیری. احساس امنیت نمی کردی و با نگرانی و به سرعت قدم برمی داشتی تا زودتر به هتل برسی. بالاخره چراغ های محلّ اسکان ما پیدا شد. هرچند در این خیابان هم نایت کلاپ های زیادی بود. و چراغ های گلدن گیرل بیش از هرکلوپی چشم گیر بود.

روز هفتم مرداد:

صبح روز ششم همراه با تور به سمت میدان سرخ رفتیم.

صف طویلی از گردشگران، برای بازدید از جسد مومیایی لنین تشکیل شده بود. تماشاگران تحت تدابیر گارد امنیتی از یک طرف وارد مقبره می شدند و بدون توقّف پس از مشاهدۀ جسد لنین از در دیگر خارج می شدند.

گشت مختصری در میدان سرخ داشتیم و بعد نوبت دیدنی های توریستی کاخ کرملین رسید. کرملین، قلعۀ تاریخی روسیه، قلب کشور روسیه، و مجموعۀ بی نظیر معماری در مسکو است که با تاریخ پایتخت روسیه پیوندی ناگسستنی دارد.

دیوار و برج های بیست گانه، چهار قصر و چهار کلیسا را احاطه کرده اند.

 قلعۀ کوه پیکری که حوادث زیادی به خود دیده است.

 زمانی دژ استبداد تزارها و قلمروی شاهزادگان بوده است.

 لنین، دیکتاتوری پرولتاریا را این جا تشکیل داد.

ناپلئون از همین جا آتش گرفتن مسکو را تماشا کرد.

ایوان مخوف، استالین، گورباچوف، و یلتسین این جا حکومت کردند.

و امروز محلّ کار رئیس جمهور ولادیمیر پوتین و مرکز سیاسی فدراسیون روسیه  است.

پس از ورود به کرملین، ابتدا از مقابل ساختمان موزۀ اسلحه گذشتیم. جلوی این ساختمان، تعدادی توپ جنگی قرار دارد که پیش از این در جنگ ها از آن ها استفاده می شده بعد از آن به کاخ ریاست جمهوری رسیدیم که در حال حاضر دفتر کار شخص اوّل مملکت است. با رعایت فاصلۀ معیّن از جلوی آن عبور کردیم و به سمت میدان کلیسا روانه شدیم.

در ابتدای میدان، توپ ایوان مخوف، بزرگ ترین توپ جنگی جهان دیده می شد. این توپ ساخته شد تا آوازه اش دشمن را بترساند هرچند هرگز شلیک نشد. بعد نوبت به شاه زنگ رسید. ناقوسی به وزن دویست تن که صنعتگران روسی ساختند تا در یکی از کلیساهای کرملین نصب شود ولی با ترک خوردن و جدا شدن قسمتی از آن، این کار انجام نشد. حفظ مستمرّ آن توپ و این ناقوس در کرملین، حکایت از استیلای دیرین سنگ و فلز در نمودِ قدرت، داشت.

پشت ناقوس، کلیسای سنت جان کلیماکوس قرار داشت که زمان حملۀ دشمن، زنگ های بزرگ و کوچک این کلیسا به صدا در می آمدند و همۀ شهر خبردار می شدند.

یکی دیگر از کلیساهای کرملین، کلیسای اعظم میکائیل بود. این کلیسا به شکرانۀ زنده ماندن شاه در جنگ ساخته و به فرشتۀ نجات او تقدیم شده بود. بر دیوارهای کلیسا، صحنه های مذهبی نقّاشی شده بود و انگار شمایل ها با حالت تسلیم و گردن کج، مصیبت ها و سختی های وارده بر مسیح و یارانش را به ذهن القا می کردند. امّا شاهان و شاهزادگان واقعا چه ذهنیتی از این تصاویر داشتند؟!!! شاید با خود می پنداشتند مسیح و یارانش سختی ها و مشقّات زیادی کشیده اند، سزاوار است که پیروان او نیز در هر عصری چنین باشند. خدای مسیح خواسته است که ما شبانی این امّت عقب ماندۀ گمراه را به عهده گیریم. این تقدیر ماست که بر آن ها فرمانروایی کنیم و تحمّل رنج و مشقّت تبعیت بی چون و چرا از ما، سرنوشتی ست که برای مردم رقم خورده است. ما نسبت به آن چه می کنیم معذوریم و آنان گریزی از آن چه می کشند ندارند. انگار در نظر تزارها و شاهزادگان، بدبختی ها و رنج مردم، تأییدی بود بر ظلمی و ستمی که به آن ها می کردند. این همان سرنوشت تلخی بود که برای مردم نوشته شده بود. و کلیسا و مذهب، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته دستاویزی برای همۀ این توجیهات بودند.

کلیسا از گورهای تزارها و شاهزادگان پر شده بود و صندوق های مسی قوی هیکل و همانندی بر روی آن ها قرار گرفته بود.

کلیسای اعظم دورمیشن، کلیسای بزرگ و مهمّ دیگری که در آن مراسم تاجگذاری تزارها انجام می شده است.

بنای کلیساا لبریز از هنر پرزرق و برق پادشاهی بود. تزیین ها و تصویرها و شمایل های قدّیسین و مادر و کودک، بیشتر به رنگ طلایی بودند. و ستون های سنگی قوی، سقف را سرپا نگه داشته بود. صحنه های تخیّلی مذهبی از جمله صحنه ای از محشر و و موقف بدکاران بر دیوار نقاشی شده بود. خوب بود شاهان و شاهزادگان از این نقش و رسم ها که در کلیساهای اختصاصی خودشان نقّاشی شده بود کمی عبرت گیرند ولی انگار سرنوشت خود را جدا از دیگران می دانسته اند و می پنداشته اند که کائنات چون کلبی وفادار، مأمور محافظت از تاج و تخت آنهاست. و کلیسا ضامن حفظ آرامش شاهان و شاهزادگان در تأیید چنین پنداری بود. 

کلیسای اعظم بشارت مریم مقدّس، کلیسای خانگی شاهزاده های بزرگ بود و مجموعه ای دیگر از کلیساهای خانگی تزارها و ملکه های روس که گردشگران اجازۀ بازدید از آن ها را نداشتند.

وقت برای بازدید از کرملین و گنبدک های طلاپوش و نقره فامش به پایان رسید. و ما پشت کردیم به کاخ ها و کلیساهایی که روزگاری دست در دست هم و روزگاری پشت به هم بر مردم فرمانروایی می کردند و از کرملین خارج شدیم.

از ظهر گذشته بود و همه خسته و گرسنه بودند. در مسکو نیز یک وعده غذا با تور بود. نزدیکی های باغ الکساندر شعبه ای از شعب مک دونالد با چشم اندازی زیبا، مقصد راهنمای تور بود. تعداد زیادی از کارکنان مک دونالد، جوانان زیر بیست سال با حدّاقّل حقوق بودند و مشتریان آن قدر زیاد بودند که جایی برای نشستن نه در داخل و نه بیرون از فروشگاه پیدا نمی شد.

در حالی که فست فود فروشی های روسی اطراف با تنوّع غذایی بیشتر، سرشان خلوت بود.

راستی راز چنین استقبالی از مک دونالدها چیست؟

تبلیغات گسترده برای یکسان سازی فرهنگ ها با فرهنگ غرب حتّی در سبک غذا خوردن؟!!!

تولید انبوه و قیمت ارزان؟!!!

طعم و مزه؟!!!

بی خبری مردم از کیفیت نامطلوب و کالری زیاد فست فودهای عرضه شده؟!!!

یا بی خبری مشتریان از این که شرکت و مالک سرمایه گذاری مک دونالد، یکی از حامیان اصلی سرمایه گذاری صندوق صهیونیست هاست؟!!!

برنامۀ بعدی تور، پس از استراحتی کوتاه در هتل کشتیرانی در رودخانۀ مسکو بود. حدود هشتاد کیلومتر از طول رودخانه، از کلانشهر مسکو و حومۀ آن می گذرد  و شهر را از شمال شرقی به جنوب غربی به دو بخش تقسیم می کند.

ترجیح دادیم جدا از تور، گشت بر رودخانه را تجربه کنیم. از محلّ فروش بلیط پرس و جو کردیم و حدود ساعت پنج بعداز ظهر راه افتادیم. بلیط  را چهل و سه دلار ارزانتر از قیمت تور، از فروشندۀ زن سیّاری کنار رودخانه خریدیم و سوار شدیم.

ابتدا سوار کشتی مسافربری شدیم. کشتی در ایستگاه های مختلف نگه می داشت و مسافران پیاده می شدند. معلوم شد یکی از وسایل مسافربری شهری در مسکو، مرکب های آبی ست. بعد از چند ایستگاه ما را به قایق تفریحی یزرگی منتقل کردند. قایق دو طبقه بود. طبقۀ بالا برای کسانی بود که مایل بودند در فضای باز، رودخانه و شهر راتماشا کنند. برای پذیرایی از مسافران، میز و صندلی های متعدّد چیده بودند و با گلدان های پر از اطلسی و نورپردازی زیبا محیط قایق را آراسته بودند. و چند خدمۀ زن با عصرانه، شام و نوشیدنی های متنوّع از مسافران پذیرایی می کردند. و بعد از مدّتی موسیقی آرام روسی با صدای کم پخش شد.

فضای آرام و دلنشین رودخانه را کشتی نسبتا بزرگی به هم زده بود. این کشتی را ایرانی ها کرایه کرده بودند موسیقی ایرانی تند با صدای بلند و ناهنجار پخش می کردند و روی عرشه می رقصیدند.

نمی دانم عقل سلیم، کِی و کجا چنین حکم می کند که انسان حقوق دیگران را این چنین بی محابا و خودبینانه زیر پا بگذارد؟!!! متإسّفانه این عادت ناپسند بعضی از ما ایرانی هاست. در شادی باشد یا غم. ایران باشد یا غیر ایران.

تماشای غروب آفتاب از رودخانۀ مسکو دیدنی و خیال برانگیز است. یک طرف رودخانه، پارک بسیار بزرگی پوشیده از چمن زارهای سبز و باطراوت و درختان بلند و کهنسال دیده می شد. این پارک بخشی از زمین دانشگاه ملّی مشکو بود. نور چراغ های پارک روی آب رودخانه افتاده بود و با خاطرات خوش زاینده رود تلاقی می کرد. بعضی مشغول پیاده روی بودند و بعضی نشسته بودند و رودخانه را تماشا می کردند. برنامه های مردم پسند و سرگرم کننده هم در فضای باز پارک بود که از دور به کمک پرده هایی از لیسه های چراغ می شد دید.

چهل پل بر روی رودخانه به سبک های مختلف ساخته شده بود که اغلب ماشین رو بودند و شب ها با نورپردازی جلوه ویژه ای به شهر می دادند.

قسمتی از مسیر رودخانه، مجسّمه ای با ارتفاع زیاد به نام پتروپولو تعبیه شده است. روس ها بنا به سفارش ایتالیا مجسّمۀ مارکوپولو را ساختند امّا با صرفنظر ایتالیایی ها از دریافت سفارش، سر پتر کبیر را به جای او نصب می کنند و در این محل قرار می دهند.

تلفیق سنگ و رنگ و نور و آب، در نمای جنوبی کرملین نیز از جلوه های ویژۀ شب گردی در رودخانۀ مسکو است.

که توانسته است شکوه و اقتدار حکومت را شامگاهان نیز به ذهن تماشاگر القاء کند.

آسمان خراش ها و برج ها و کلیساها هم در شب جاذبۀ خاص خود را دارند.

 با عبور از رودخانه، می توان همزیستی سبک معماری سنّتی و مدرن را در شهر مسکو به تماشا نشست. هرچند به نظر می رسد امروزه آرشیتکت ها و معماران، بیشتر از سبک جدید در معماری استفاده می کنند و رفته رفته، مدرنیته سبک غالب بر معماری شهر مسکو در قرن بیست و یک خواهد شد.

شب گردی روی رودخانۀ مسکو بعد از نزدیک به سه ساعت به پایان رسید و ما برای بازگشت، به سمت مترو رفتیم. شهری زیر زمینی، با سبک های معماری مختلف و نمایشگر بخشی از زندگی مردم روسیه.

سبک معماری این ایستگاه، متفاوت از نمونه های قبلی بود. وجه مشترک مشهود، فقط طراحی داخل مترو بود که مربوط به دوران جنگ بود. و مشتریان مترو در این ساعت از شب میانسالان نبودند. بیشتر جوانان و نوجوانان بودند با دوستان پسر و دخترشان، کنار هم، در آغوش هم یا جدا از هم.

در ایستگاه اوّل با دو جوان کم سن و سالی آشنا شدیم که دائم به هم ور می رفتند و یکدیگر را در آغوش می گرفتند.  در این شهر و مانند آن، اگر ” جا” باشد مانع دیگری ظاهرا بر سر ره نیست. رابطۀ جنسی، مرز و قرنطینه ای نمی شناسد. مقتضی ها که موجود است. مانع اخلاقی هم در کار نیست پس چرا دندان روی جگر بگذارند؟!

دختر فقط نوزده سال داشت. آن ها دو سه روزی از شهری دیگر برای گردش به مسکو آمده بودند بدون خانواده و بدون این که در این شهر آشنا یا فامیلی داشته باشند. وقتی فکر می کردم این موقع از شب کجا خواهند رفت و چه شبی را به صبح خواهند رساند، حالم بد می شد. این مورد و نمونه های مشابه، حاصل نهادینه شدنِ فرهنگ آزادی جنسی در مسکو یکی از مهمترین شهرهای اروپای غربی بود. اگر باید خط عوض می کردیم به ایستگاه دیگری رفتیم وباز سالنی بزرگ، به سبکی دیگر ، با لوسترهای برنزی بزرگ و نقّاشی های زیبا.

هرچند بعضی ها داخل مترو سرگرم موبایلشان بودند ولی عمومیت نداشت. تنها زن میانسالی که نظرم را به خود جلب کرد، زن زحمتکشی بود که مشغول جارو زدن مترو بود.

و با تعویض خطی دیگر، سبک دیگری از معماری و هنرنمایی روس ها را در شهری  زیرزمینی مشاهده کردیم و بالاخره با پیاده شدن از قطار در نزدیک ترین ایستگاه به هتل و بالا رفتن از پله های برقی غول پیکر، از شهر زیرزمینی خارج شدیم.

به هنگام عبور از خیابان های فرعی، از طرفی تماشای سازه های کم طبقه و نور پردازیش و از طرفی تماشای شبگردهای جوان که در خیابان پرسه می زدند؛ مشغولمان کرده بود.

و چون از مسیر دیگری برگشته بودیم راه را گم کردیم. از راننده ای آدرس را پرسیدیم و او که مردی ازبک بود وقتی دید ایرانی هستیم خیلی تحویلمان گرفت و از ما خواست بدون پرداخت کرایه سوار تاکسی شویم تا ما را به مقصد برساند.

حدود یک میلیون و دویست هزار شهروند تاجیک برای کار در روسیه زندگی می کنند و تعداد مهاجران ازبکستانی دو برابر تاجیک هاست که بسیاری از آن ها ساکن مسکو و حومۀ آن هستند. به همین دلیل زیاد پیش می آمد که با مردان یا زنان ازبکی و تاجیکی در مسکو روبرو شویم. بیشترشان مایل بودند با ما هم کلام شوند و روی خوش نشان می دادند.

روز هشتم مردادماه:

 صبح روز پنج شنبه برای دیدن چند محلّ توریستی دیگر، به همراه تور حرکت کردیم. وقتی در اتوبوس نشسته ای فرصت مناسبی ست تا در مسیر حرکت اتوبوس، شهر را به دقّت تماشا کنی. تازه ها را در نگاهی گذرا ببینی و محاسن و معایب را به ذهن بسپاری.

یکی از ویژگی های مثبت در صنعت شهرسازی مسکو و پترزبورگ، این بود که در اماکنی که مشغول ساخت و ساز بودند، با کشیدن نمایی بدل از نمای اصلی بنا، مانع از به هم خوردن نظم و زیبایی ظاهر شهر می شدند.   

در این شهر با وجود بزرگراه ها و خیابان های عریض و طرّاحی شبکۀ بسیار بزرگی با پنج رینگ اصلی، مردم همچنان ترافیک های سنگینی را تجربه می کنند. امّا تفاوت ترافیک مسکو با تهران در انضباط رانندگان و حرکت بین خطوط است. البته بنزین هم پاک و هوا تمییز است.

در مسیرهای متعدّدی که مسکو و پترزبورگ رفت و آمد داشتیم، کلیساها و معابد در مکان های مناسب و در فواصل نه چندان دور از یکدیگر وجود دشت و این مطلب با توجّه به هفتاد سال تلاش بی امان کمونیست ها در دین زدایی از جامعۀ روسیه دور از ذهن بود و از طرفی با در نظرگرفتن گرایش فطری انسان به خدا و دین امری بدیهی بود.

در حوزه حمل و نقل مسکو، همچنین توجّه خاصی به دوچرخه سواران شده است. ۲۱۶ کیلومتر مسیر اختصاصی برای تردد دوچرخه سواران ایجاد کرده اند و دوهزار و پانصد دوچرخه روزانه برای تردد در شهر اجاره داده می شود. توریست ها نیز می توانند برای تردّد در شهر از دوچرخه استفاده کنند. 

نگاهم خیره به این و آن های جورواجور شهر بود و ذهنم با کمک تصاویری که دوربین می گرفت مشغول ثبت دیده ها که اتوبوس نزدیک پل عشّاق نگه داشت. مسیر رسیدن به بل آراسته به درخت های فلزی مصنوع دست بشر بود و قفل های عشق، ثمر آن درختها. زوج های عاشق پیشه به این محل می آیند و قفلی به شاخه های فلزی یا نرده های پل می آویزند تا نمادی از وفاداری ابدی عشق آن ها به یکدیگر باشد. بعد از روی پل کلید آن را داخل آب می اندازند تا قلب هایشان به هم بپیوندد و رقیبی به کلید عشقشان دست نیابد.

 انگار از وقتی که آدم ها آموختن و به کار بستن مهارتهای لازم را برای جاودانه ساختن پیوندهای تازه نادیده گرفته اند با پناه آوردن به این نمادهای ساختگی،  بیشتر به رویای پیوند پایدار دل خوش می کنند تا به وقوع خارجیش.

مقصد بعدی دیدار از با شکوه ترین کلیسای روسیه، کلیسای مسیح ناجی بود که برروی  تپّۀ چرتولسکی قرار داشت. این کلیسا به افتخار کسانی ساخته شده بود که با عشق به وطن در جنگ با ناپلئون از میهن خود دفاع کرده بودند. در زمان حکومت کمونیست ها این کلیسا به فرمان استالین، به طور کامل ویران شده و پس از سقوط کمونیست ها با کمک های مالی شهرداری، مؤسّسات خیریه و کمک های مردمی، مشابه قبل احیا شده بود.

پس از آن، دیدار کوتاهی از نمای بیرونی دانشگاه دولتی مسکو داشتیم. ساختمان مرکزی دانشگاه دولتی مسکو، یکی از هفت آسمان خراش شهر مسکو و با عظمت ترین دانشگاه های جهان است. این هیولای عظیم، به فرمان استالین بر بلندترین نقطۀ مسکو نهاده شده و ستارۀ یاقوتی برنوک آن در ارتفاع دویست و چهل متری با دوازده تن وزن نصب شده است. بیش از همه به نظر می رسد این بنا گواه آن است که دستگاه حکومت سوسیالیستی قدرتمند بوده است. استالین خواسته است در این بنا و مترو مسکو، نمونۀ سازندگی سوسیالیستی را عرضه کند.

این ساختمان، سی و شش طبقه، سی وسه کیلومتر راهرو و شش هزار اتاق و امکانات بسیار دارد. جسیم، عظیم و اعجاب انگیز است. گویا حکومت کمونیستی وانمود کرده است که در علم و فرهنگ هم می تواند از کشورهای سرمایه داری درگذرد. استالین که از ساخت چنین بنایی احساس غرور می کرد و به خود می بالید، دستور داد شش ساختمان مشابه دیگر بر شش ناحیۀ بلند شهر بنا کنند که بعدها هفت خواهر نامیده شدند[۲۶].

با پیمودن فاصلۀ کوتاهی به بام مسکو یا همان تپّۀ گنجشکهای معروف رسیدیم. چشم انداز زیبایی دارد از آن جا می توان مسکوی مرکزی را که محصور در جنگل و رودخانه است تماشاکرد. دانشگاه مسکو و کلیسای تثلیث روی همین تپّه قرار دارند. مجموعۀ ورزشی المپیک نیز که از بزرگ ترین مجموعه های ورزشی در روسیه و اروپاست به همراه استادیومش در سمت راست این تپّه است.

بام مسکو، روزها بیشتر جنبۀ گردشگری دارد و شب ها دوازده به بعد پاتوق موتور سوارهایی با تیپ های خاص است که با انواع موتور سیکلت ها ویراژ می دهند و با سرعت ۱۷۰ کیلومتر در ساعت شهر را درمی نوردند و به هیچ قانونی اعتنا ندارند.

گشت بعدی تور، پارک پیروزی واقع بر تپّه های پاکلونایا بود. این پارک به افتخار پیروزی ارتش سرخ روسیه بر ارتش آلمان نازی در جنگ جهانی دوّم، ساخته شده بود. جنگی که روس ها آن را جنگ کبیر میهنی می نامند و در طول آن، بیست و هفت میلیون کشته دادند.

مساحت کلّ پارک صد و سی و هشت هکتار است و موزه ها، یادبودها و نمادهای متعدّدی از جنگ در آن بنا شده است از جمله:

  • یادمان اصلی پیروزی با ارتفاع صد و چهل و یک متر و هشت سانتی متر( نمادی از ۱۴۱۸ روز جنگ). در بنای این ستون، از مذاب کلاهخودهای سربازان جنگ استفاده شده و بر روی آن، تصاویری از جنگجویان و اسامی شهرهای شرکت کننده در جنگ جهانی دوّم را حک کرده اند. بر فرازش، مجسمه های جارچی نهاده شده اند که رو به سوی کرملین برای اعلام پیروزی در شیپور می دمند و بر پای ستون، تندیس گرکی قدّیس تعبیه شده است که با نیزه ای اژدها(ی فاشیست) را از پای درمی اورد.
  • موزۀ جنگ جهانی دوّم[۲۷] و گالری نقّاشی موزه: موزه از دو بخش تشکیل شده بخشی که شامل برخی تسلیحات و ادوات نظامی کوچک و نیز نمادهای جنگی مانند تابلوها و عکس هایی از صحنه های جنگ، ابزار و لوازم اتاق فرماندهی جنگ استالین، لباس ها و یادگارهای شخصی ناموران جنگی، نقشه ها و ماکت های مناطق عملیاتی، اسامی سرداران و مبارزان و …. می باشد و بخشی دیگر که به ادوات زرهی و تجهیزات سنگین نظامی مانند تانک ها، توپها، هواپیماهای جنگی و … اختصاص دارد.

نکتۀ مهم و قابل توجّه در این موزه، موزه های دیگر بلکه واضح در سیمای فرهنگی- هنری شهر مسکو و پترزبورگ، آمیختگی هنر، جلوه های هنری و ابزار هنری با خلّاقیت و ابتکار بشر است که به شکلی اعجاب برانگیز و تأثیرگذار در حفظ و نشر فرهنگ، ارزش ها، آثار، یادمان ها و حماسه های ملّی و میهنی مردم روسیه کار آمد بوده است. و این یکی از محاسن فرهنگی تحسین برانگیز مردم این سرزمین است. مسؤلان روسی بر این باورند که زنده نگه داشتن ارزش‌ها و یاد و خاطره دفاع مردمی از کشور، برای جوانان و نسل‌های آينده ضروری و حائز اهمیت است[۲۸] و این باور را در عمل نشان داده اند به طوری که گردشگران کشورهای دیگر نیز – در گشتی هرچند کوتاه در مسکو- قضاوتی مشابه دارند.

اگر این ها در قاموس جنگشان، مفاهیمی چون جهاد در راه خدا و شهادت داشتند، و اگر رزمندگانشان در طلب وصال حق و رسیدن به مقام والای شهادت از وطن دفاع می کردند و شهید می شدند و مبارزه با تعدّی و ظلم و دفاع ازمیهن، هویتی مقدّس و آسمانی می یافت؛ چه شاهکارهای هنری بی نظیری خلق می کردند! و با چه تدبیرها و برنامه هایی نسل های پسین را تربیت می کردند تا همواره پیرو و محبّ راه شهیدان پیشین باشند!! و با چه تب و تابی و شور و هیجان وصف ناپذیری به داشته های خود افتخار می کردند!!! و چه ها می کردند تا جهان را به تواضع در مقابل این حقایق زمینی – آسمانی سوق دهند و زمین و زمینیان را برای ظهور منجی عالم آماده کنند!!!!

  • طاق پیروزی: سوّمین و قدیمی ترین طاق پیروزی مسکو، در محوطۀ پارک پیروزی به افتخار پیروزی نیروهای نظامی روسیه برسپاه ناپلئون در سال ۱۸۱۲، ساخته شده است.
  • کلیسای گورکی پیروز، مسجد یادبود و کنیسۀ یهودیان: این سه بنا، به یاد کشته شدگان مسیحی، مسلمان و یهودی در این پارک ساخته شده است.
  • ستون های برنزی که هرکدام به یاد یکی از یگان های حاضر در جنگ جهانی دوّم در پارک پیروزی تعبیه شده است.
  • فواره ها: از پنج تراس آبی تشکیل شده است که به تعداد روزهای جنگ روس ها با نظامیان آلمانی، فواره در آن نصب شده است. وقتی هوا رو به تاریکی می رود، نوار آب فواره ها به رنگ سرخ در می آید گویا آبِ به خون درآمیخته، می خواهد یاد و خاطرۀ جوانان پرپر شده در جنگ را زنده نگه دارد.
  • این جا خیابانی ست ساده، وسطش یک ردیف طولانی از گل های رز کوچک با رنگ سفید بر روی آسفالت خیابان، نقش بسته است. زوج های جوان، با لباس عروس و دامادی به این جا و مانند آن می آیند طول خیابان را با احترام و ادب طی می کنند و با تقدیم دسته گلی به پیشگاه پیکارگران و از جان گذشتگان میهن، به پیوند خود برکت می دهند. گویا پیوندشان را به نوعی با ارزش های جنگ و دفاع از وطن، پیوند می زنند و با زبان دل می گویند: محبّت و عشقمان به یکدیگر نیز فدای میهن باد! و این رسمی ست که در اماکن مشابه مانند سرباز گمنام در باغ الکساندر و در پترزبورگ نیز بسیاری از جوانان به آن پای بندند.

  پارک پیروزی پارکی به تمام معنا دیدنی ست که خودی و بیگانه را به سمت خود جلب می کند و هنرمندانه و مدبّرانه با گردشگران، از تاریخ جنگ کشور روسیه، پیروزی ها و شکست هایش، فرماندهان و رزمندگانش، از خودگذشتگی های مردم در دفاع از میهنشان و ….  سخن می گوید و احترام همگان را برمی انگیزد.

احترام به ارزش های جنگ و دفاع از میهن، در ذهن و جان مردم این سرزمین چنان ریشه کرده که بازتابش را می توان به چشم دید و با تمام وجود حس کرد. وباورم بر آن است که این فضیلت ارزشمند اخلاقی را مردم این سرزمین، مدیون سیاستگذاری ها و برنامه ریزی های مسؤلان فرهنگی وهنری کشورشان هستند.

عصر روز هفتم، گشتی در قدیمی ترین خیابان شهر، یکی از مشهورترین و محبوبترین آن ها، آربات قدیم داشتیم. خیابانی به طول بیش از یک کیلومتر، سنگفرش شده و با ساختمان های قدیمی که در حفظ و مرمّت آن ها، سخت می کوشند به گونه ای که وقتی در این خیابان قدم می زنی ، خود را در بافت و فضای قدیمی شهر حس می کنی.

در این محلّه، ادیبان و هنرمندان زیادی چون شاعر معروف روس، پوشکین و داستان نویس مشهور، گورکی  زندگی کرده اند که در حال حاضر محلّ زندگی آن ها به صورت خانه- موزه درآمده و بازدید کنندگان زیادی دارد. و این یکی از راه های حفظ یاد و خاطرۀ نام آوران روسی ست.

با چنین گذشته ای بستر مناسبی فراهم شده تا این محلّه، همچنان پاتوق هنرمندان و هنرجویان باشد. این جا نقّاش بساطش را پهن می کند و هنرش را عرضه می کند. یکی موسیقی می نوازد.  چند تایی نمایش می دهند و دیگری با دلقک بازی هایش مردم را می خنداند و بی آن که منع قانون داشته باشد، یکی از راه های کسب درآمد است.

اربات قدیم، روز های یک شنبه به طور خاص محلّ تجمّع گروه های نمایشی، نوازندگان، آکروبات و غیره می شود و هواداران زیادی را به این خیابان می کشد. هرسال در روز مشخّصی، سالگرد حیات آربات را جشن می گیرند. در این روز وزارت فرهنگ، گردش های رایگان از موزه ها و سالن های نمایش واقع در خیابان آربات می گذارد. اجرای فیلم، نمایش، شبیه سازی و کنسرت ها همه با یک هدف برگزار می شود و آن زنده نگه داشتن هویت فرهنگی – هنری این خیابان است. خیابان به پنج منطقه تقسیم می شود و هر منطقه معرّف بخشی از تاریخ زندگی این خیابان می گردد.

راستی چه خوب از داشته هایشان و هویت تاریخی جای جای کشورشان، برای هویت بخشیدن به نسل امروز کمک می گیرند!!!

امّا آربات یا خیابان عابر پیاده، تنها این هایی که گفتم نیست. اینجا مرکز خرید مهمّی نیز هست. و از همه مهمتر فروشگاه های متعدّد صنایع دستی و یادگارهای روسیه به ویژه عروسک های ماتروشکا( به معنای مادر یا مادر بزرگ) در این خیابان به وفور دیده می شود. عروسک های چوبی تودرتویی از چوب درخت زیزفون که تزیین و رنگ آمیزی شده اند. از نمونۀ روسی اوّلیش گرفته که از هشت عروسک تشکیل شده( دختری با خروس، پس از آن شش عروسک دختر دیگر، بعد یک عروسک پسر و بالاخره یک عروسک نوزاد) تا نمونه های جدیدش مثل مجموعۀ حیوانات، کاریکاتور سیاستمداران و موسیقیدانان).

هرچند بسیاری از مغازه داران و دست فروش ها در مناطق مختلف، ماتروشکا می فروشند ولی  تجمّع ماتروشکاهای زیاد در مغازه های این خیابان مرا به گذشته های دور برد. اوائل سدۀ نوزده میلادی زمانی که اوّلین نمونۀ ماتروشکا در کارگاه اسباب بازی، تراشیده و نقّاشی شد. وبالاخره در نمایشگاهی در پاریس عرضه شد و مدال آورد. شاید آن روزها ماتروشکا نمادی از جایگاه خانواده پرجمعیت و جایگاه زن در خانوادۀ روس بوده که دختربچّه ها با آن بازی می کردند. چه با ظرافت و قشنگ می توان ارزش های فرهنگی را به کودکان منتقل کرد!  

همانطور که طول خیابان شلوغ و پرتردّد آربات را طی می کردیم، مشاهدۀ صحنه ای حالم را گرفت. چهار جوانی که دو به دو روی زمین نشسته بودند و بی توجّه به اطراف و این همه رفت و آمد، مشغول ارضای جنسی خود بودند. از این که آدم را با این همه توانمندی هایش چنین عاجز می دیدم؛ از این که بشررا چنین ناتوان در مدیریت تمایلات و خواهشهای نفسش می دیدم؛ از این که شرم و حیا و اخلاق را فقط افسانه ای در کتاب ها می دیدم و بس؛ و از سرنوشت شوم و نافرجامی که در انتظار همۀ کسانی ست که می خواهند با چنین فرهنگی همسو شوند؛ درد غم آلودی در اندرون جانم حس می کردم.

زمان دیدار از آربات قدیم به پایان رسید و برای بازدیدی کوتاه از مترو با راهنمای تور به سمت ایستگاه رفتیم.

 بی شک بازدید کامل از یک شهر زیرزمینی، کاری باارزش و زمان بر است که در برنامۀ تورهای مسافرتی نمی گنجد. با این حال، هر تور از بین چهل و چهار ایستگاهی که جزو آثار معماری شهر به حساب می آید، با بازدید از چند ایستگاه مهم، تصویری به یاد ماندنی از متروی مسکو در ذهن بازدیدکنندگان می گذارد.  

ساختمانِ متروی مسکو در دهۀ ۱۹۳۰، زمان حکومت استالین آغاز شده است. و کوشش او بر آن بوده که سرآمدِ همۀ متروهای دنیا و تجسّمی از قدرت و شکوه دوران سوسیالیستی باشد. به همین دلیل ایستگاه های اولیّه بسیار شیک و لوکس ساخته شده است. راهروهای پهن، سقف های بلند، دیوارها و ستون های مرمرین و کف پوش هایی از جنس سنگ خارا، وجه مشترک اکثر این ایستگاه هاست

 روس ها به کمک هنر مجسّمه سازی و نقّاشی، توانسته اند تا حدّی نظام اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دوران سوسیالیستی را به تصویر درآورند همانطور که توانسته اند بخش هایی از تاریخ جنگ روسیه را به نمایش گذارند. پس از پیروزی بزرگ اتّحاد شوروی بر آلمان ها، مترو وسیلۀ تبلیغ عظمت ابرقدرت شوروی شد و سالن های روزمینی و زیرزمینی به تالارهای مجلّل و باشکوه تبدیل شدند.

می توان گفت: متروی مسکو، ابعاد مختلفی از قابلیت ها را در خود جای داده است. ساختار فرهنگی ایستگاه ها، جمعیت انبوهی که از طریق این سیستم جابه جا می شود و همچنین سبک و طراحی ایستگاه ها که می تواند در موقع لزوم کاربرد پدافند غیر عامل را داشته باشند[۲۹]؛ تحسین برانگیز و نمونه است.

از موارد دیدنی مترو که بیننده را به درنگ وامی داشت، نکته ای پنهان در نقّاشی بزرگ انتهای یکی از راهروها بود. 

 مردی که در وسط تصویر دیده می شود، دیکتاتور اتحاد شوروی استالین است که سرش را محو کرده و به جای آن سر سربازی را نقّاشی کرده اند. از نزدیک تغییر انجام شده در تصویر را می توان فهمید. این کار در روندی موسوم به استالین زدایی انجام گرفته است. همانطور که با تصویب کنگرۀ حزب کمونیست در سال ۱۹۶۱، جسد وی را از آرامگاه لنین جدا کرده و به آرامگاهی کنار دیوار کرملین منتقل کردند.

 وقت دیدار از مترو هم به پایان رسید. سوار مترو شدیم و به سمت هتل رفتیم. برنامۀ پایانی تور، رقص فولکلوریک[۳۰] روسی بود که این گزینه را انتخاب نکردیم. امّا شرایط محلّی هتل، موجب شد فایلی را که برای بررسی در فرصتی مناسب گوشۀ ذهنم ذخیره کرده بودم، باز کنم.

فایل کلوپ ها کاباره ها و عشرتکده ها.

آن شب نشستی با بعضی از دوستان، یک مترجم و دو روس داشتیم و در این باره حرفهای زیادی زده شد.

مسکو پر از کاباره ها، کلوپ ها و عشرتکده هاست. مسکو بیشتر از هر شهر دیگر در دنیا میلیاردر دارد. میلیونرهایش هم کم نیستند. به نظر می آید بین ایجاد و ازدیاد این کلوپ ها با ثروت های کلان و غلت زدن در روبل و دلار رابطه ای غیر قابل انکار است. کلوپ ها در زیرزمین های غار مانند، غرقه در نور تند چراغ ها همراه با صدای گوشخراش موزیک، پاتوق شبانگاهی این افراد هستند. نگهبان ها و دربانهای قیافه شناس و مجهّز به اسلحه و بی سیم، مراقبند غریبه ای وارد نشود و اتّفاق ناگواری نیفتد. وقتی وارد کلوپ ها می شوند، زنانی زیبا به استقبالشان می روند و با نوشیدنی و شام گران پذیرایی می شوند و هم زمان به بیزینس می پردازند. کلوپ ها از ساعت ده تا دوازده شب به صرف شام دوستانه از مشتریان خود پذیرایی می کنند. دوازده تا چهار، وقت گردهمایی هم پیاله ای هاست و چهار تا شش، زمان استراحت است. وصف کلوپ های مخصوص میلیاردرها که دیگر ناگفتنی ست.

تأثیر شوم قمارخانه ها و کازینوهای شهر بر زندگی مردم هم که داستانی دیگر دارد. خدا می داند که چند نفر با قماربازی، تمام زندگی، اموال، خانواده، شخصیت، کار و هستی خود را از دست داده اند تا بالاخره به دنبال چند حادثۀ تکان دهنده، در سال ۲۰۰۹دستور داده شد تمام قمارخانه ها و کازینوها در شهر تعطیل شوند و در محدودۀ غیر شهری برپا شوند.

این ها مطالبی بود که آن شب شنیدم و با تحقیق بیشتر باور کردم.

روز نهم مرداد:

با وجودی که ساعت پرواز به ایران، بعد از ظهر بود ولی به همین بهانه نه تنها هیچ برنامه ای برای روز آخر نداشتند بلکه ساعت حرکت به سمت فرودگاه را به گونه ای تعیین کردند که هیچکس نتواند از هتل دور شود.

فرودگاه، در این فرصتی که پیش آمده بود  با همسفری های خود صحبت هایی داشتیم. از آن ها در مورد این سفر، محاسن و معایبی که در این کشور دیدند و احساسشان پرسیدم و تصمیم گرفتم در وقتی مناسب در مورد لایه های عمیق تر زندگی این مردم تحقیق کنم و به یاری خدا مقاله ای در بارۀ بعضی از موضوعات بنیادی زندگی ساکنان مناطق اروپایی روسیه بنویسم.

وقت باز گشت به سرزمینمان ایران رسید. مسکو را ترک کردیم مانند کتابی که فقط چند صفحه از آن را خوانده بودیم.

سرزمین های دور را پشت سر گذاشتیم و با کوله باری از خاطره ها، آموخته ها و عبرت ها به آغوش کشور عزیزمان ایران بازگشتیم به امید آن که با محاسنی که از آن سرزمین و مردمش دیدیم در پیشرفت و آبادی بیشتر کشورمان سهمی داشته باشیم و با عبرت از پیامدهای منفی نواقص و عیب های موجود در آن سامان، از کشورمان بیشتر مراقبت کنیم مبادا گرفتار و مبتلا شویم.

[۱] – به خاطر داشتن پل های فراوان ، این شهر به ونیز شمال معروف شده است. ۵۶۰ پلف جزایر این شهر را به هم ارتباط می دهد.

[۲] – مکان جغرافیای این شهر در زمین هایی واقع شده که در جنگ شمال، توسّط ارتش روس از کشور سوئد پس گرفته شد و به دلیل دسترسی روسیه به آب های آزاد و اروپا به پنجرۀ روسیه به اروپا معروف شد.

[۳] – این مترو در سال ۱۹۵۵ به دستور استالین افتتاح شد.

[۴] – معماری نئوکلاسیک برخاسته از فلسفه و تمدّن کلاسیک یونان و روم باستان است. در این نوع معماری، معماری کلاسیک و یا سنّتی را منبع الهام خود می دانندو معماری سنّتی را همان گونه که از نظر کالبدی بوده برای احتیاجات امروز طراحی می کنند. اصول این معماری، نظم، تناسبات، تقارن، هماهنگی و کمال است که در زمان یونان باستان برای خانۀ خدایان یا همان معابد یونانیان باستان طراحی شده است. ساختمان های ساخته شده ببببه این سبک کاملا متنوّع است. از معابد بت پرستان گرفته تا کلیساها، قصرهای باشکوه، پارلمان هاو نهادهای حکومتی، بیمارستان ها، موزه ها، و ترمینال ها به این سبک ساخته شده است.

[۵] – نام افسر روسی که پایه گذار این پل بوده است.

[۶] – تزار روسیه بین سال های ۱۸۲۵- ۱۸۵۵٫ او برای حفظ قدرت از هیچ گونه سخت گیری و مجازات خودداری نمی کرد. در دوران او سوء قصدها، زجر و تعذیب و حبس و تبعید و یهودی کشی رو به فزونی می رفت. اعدام وسرکوب دسامبریست ها، ترور فعّالان ضدّ برده داری، به اوج رسیدن دیکتاتوری در ارتش، تبعید مخالفان و ناراضیان به سیبری، بازرسی و مهر و موم کردن کتابخانه ها، کتابفروشی ها و قرائت خانه ها نیز از جمله اقدامات نیکلای اوّل در دوران حکومتش می باشد.

[۷] – امپراطریس روسیه از سال ۱۷۲۹ تا ۱۷۹۶٫ او ملکه ای بسیار باهوش، دوستدار علم و دانش، جاه طلب و قدرتمند بود. در دوران حکومت وی علاوه بر کشورگشایی های بسیار، اصلاحاتی در امور اداری، قضایی و آموزشی انجام گرفت.

[۸] – در این سبک، همه چیز بنابه حواس هنرمند نماینده می شود نشان متمایز باروک، نحوۀ فکری و احساسی آن است . فضاهای مختلف را درهم می آمیزد و وحدتی شگفت انگیز از ترکیب اجزایی متفاوت به وجود می آورد. طراحی فراخ و در مقیاس بزرگ در فضایی شکوهمند و ابهت انگیز است. فضایی کۀی را در مرکز تعبیه می کند و سایر فضاها به سمت آن طراحی می شوند. و عناصر اصلی پیکر تراشی و نقاشی و سایر هنرهای تزیینی برای ایجاد اثری کامل در این معماری به کارگرفته می شود.

[۹] – کاترین، زنی ولخرج و علاقمند به لباس های گران قیمت و میهمانی های باشکوه بود. پس از پتر سوّم تا آخر عمر ازدواج نکرد ولی شهوتران بود و معشوقه های زیادی داشت. فتح سرزمین هزای تازه، ولخرجی های او و هزینۀ سنگین طرح های جدید او را مجبور به افزایش مالیات می کرد و فشار این مالیات های اضافه عملا بر دوش دهقانان روستایی بود. سیاست های او موجب وخامت حال دهقانان و طبعا شورش های دهقانی شده بود که با وجود سرکوب، شورش ها همچنان ادامه داشت. ناچار در میدان اصلی هر روستایی یک سکوی اعدام کار گذاشته شد و حکم اعدام وشلّاق و تبعید برای شورشیان وضع شد.در دوران حکومت وی، مردم روسیه در فقر و تنگدستی بی حدّ و حصری غوطه ور بودند که زمینه ساز وقوع انقلاب هایی در آینده بود.

[۱۰] – پتر کبیر دستور داد جزیره ره را پنج متر بالاتر از سطح آب بکشند. دیوارهای قلعه مماس با آب با ارتفاع دوازده متر و ضخامت ده متر به صورت شش ضلعی ساخته شد.

[۱۱] – نام قلعه از نام دوقسیس مسحی پتر و پاول اقتباس شده است.

[۱۲] – دکابریست ها یا دسامبریست ها، با محوریت افسران ارتش برای مبارزه با خشونت مافوق، جاسوسی، زحمات طاقت قرسای ارتش، وحشی گری، بندگی و بردگی، تبعیض های اداری و رشوه خواری، به تشکیل اتحادیه رفاه ملّت و انجمن های مخفی پرداختند و در چهاردهم دسامبر ۱۸۲۵ دست به شورشی آزادیخواهانه زدند که عموما دستگیر و سرکوب شدند.

[۱۳] – در دوران تزار رسم بر این بود که واقعه های مهم با شلیک گلوله های توپ از قلعۀ پتروپاول اعلام شود. این سنّت بعد از انقلاب نیز تا کنون حفظ شده است.

[۱۴] – مشهورترین تزار روسیه که توانست روسیه را به یک قدرت اروپایی تبدیل کند

[۱۵] – تزار روسیه بین سال ۱۸۵۵- ۱۸۸۱٫ دورۀ سلطنت او را عصر اصلاحات می نامند.او به واسطه همین اصلاحات و دادن پاره یی از آزادی ها به ملت بود که در تاریخ روسیه به «الکساندر آزادی بخش» شهرت یافت. عاقبت الکساندر دوم بمب دستی به وسیله گروه های نهیلیست و سوسیالیست که جمعیت های مخفی تشکیل داده بودند، کشته شد.

[۱۶] – نیکلای دوّم و خانواده اش  پس از پیروزی انقلاب کمونیستی توسط بلشویک ها تیرباران شدند. پیکرشان را در اسید گذاشتند و سوزاندند و بازماندۀ اجسادشان در شهر آکاترین برگ دفن شد. هشتاد سال بعد به فرمان بوریس یلتسین، شناسایی شدند. و بقایای ناچیزی از آن ها دوباره در این کلیسا دفن شد.  او نیز مانند نیاکانش اعتقاد به استبداد مطلقه داشت ودر خطاب به نمایندگان اعیان و نجیب زادگان اظهار داشت مانند پدرش مایل به حفظ استبداد است و افکار مربوط به یک قانون اساسی را توهّم نامید. با این حال پس از انتقال اجساد به این مکان، کلیسا   آن ها را شهید نامید و به آن ها جایگاه قدّیس داد.

[۱۷] پتر کبیر تأکید داشت هیچ پلی بر روی رودخانه ساخته نشود تا عبور و مرور از شهر مانند ونیز فقط با قایق و کشتی انجام شود ولی پس از او به تدریج حدود پانصد وچهل پل، چهل و چهار جزیره ای را که شهر بر آن بنا شده به هم مرتبط کرده است و مردم با وسایل نقلیۀ مختلف در شهر جابه جا می شوند.

[۱۸] – شهر کوچکی در منطقۀ فدرال سنت پترزبورگ در ضلع جنوبی سواحل خلیج فنلاند. به سبب وجود کاخ های کم نظیر و فراوان در این شهر، پترهوف( کاخ پتر) نامیده می شود. بسیاری از کنفرانسهای رسمی مهم در این شهر برگزار می شود. همچنین ییلاق شهرنشینان ثروتمند نیز می باشد.

[۱۹] – در پترهوف، کاخ های زیادی وجود دارد که هریک زیبایی خاص خود را دارد. ولی معماری و دکوراسیون های کاخ بزرگ، منحصر به فرد است. 

[۲۰] – چون روز پیروزی پتر کبیر بر سوئدی ها مصادف با سالروز تولّد سامسون مقدّس بوده است، او را نگهدار آسمانی این قصر دانسته است در گذشته وسط پرچم سوئدی ها، تصویر شیری بوده است. مبارزه سامسون با شیر و غلبه بر آن، نماد پیروزی ارتش روسیه بر سوئدی هاست.

[۲۱] – یکی از مشهورترین و پر نمایش ترین باله های جهان است. پیوتر ایلیچ چایکوفسکی این باله را در سال ۱۸۶۷نوشت و یک سال بعد در سال ۱۸۷۷برای اوّلین بار در تالار بولشوی اجرا شد. چایکوفسکی از آهنگ سازان برجستۀ باله است.

[۲۲]– الکساندر دوّم، معروف به تزار آزادیبخش بود. او سرفداری را در روسیه لغو می کند و امیدوار است رو و گروه قلیلی از دهقانان موفق به تهیه زمین می‌شوند. اکثر دهقانان فقیرتر از آن هستند که زمینی بخرند. این دهقانان از نظر فرهنگی عقب مانده تر از طبقات رنجبر اروپای غربی هستند. او مردی روشنفکر بود که قصد آزاد سازی سرفها را داشت. از شوخی‌های تاریخ اینکه این تزار روشنفکر که در صدد انجام اصلاحات در کشورش بود بیشتر از دیگر تزارها توسط تروریست‌ها مورد سوءقصد قرار گرفت و نهایتاً در اثر یکی از همین سوءقصدها به شدت زخمی شد و در حالی که انجام اصلاحات وی نتیجه‌ای نداده بود فوت کرد. از عوامل ناکامی تزار در انجام اصلاحات می‌توان به مخالفت بویاردها (اشراف روسیه) و ایرادات نظام اداری روسیه اشاره کرد.

[۲۳] – اسلامی ندوشن، محمد علی، در کشور شوراها، ص ۱۵۴٫

[۲۴] نابرابری بین مناطق روسیه، بیشترین نابرابری در جهان است. و شمار افرادی که در این کشور زیر خط فقر زندگی می کنند به بیست و دو میلیون و نه صد هزار نفر رسیده است. این روی دیگر سکّه است که نباید از نظر دور داشت.

[۲۵]– مشروبات الکلي نه تنها مورد استفاده شهروندان روسيه در تعطيلات، بلکه نوشيدني همه روزه مردم اين کشور است. «ودکا» معمول‌‌ترین لغت روس‌ها به جای واژه آب است. بنا به تحقیقات انجام شده ۳۸ درصد افراد ۲۰ تا ۳۹ ساله در روسيه معتاد به الکل هستند و حدود ۵۵ درصد افراد ۴۰ تا ۵۹ ساله در اين كشور نیز به انحاء مختلف به این موضوع گرفتار هستند. الکل سالانه جان ۵۰۰ هزار نفر را در روسیه می‌گیرد. روزنامه آمريكايي «شيكاگو تريبون» در گزارش مشروحي،‌ آثار فراگير شدن اعتياد به الكل در ميان مردان روس را بررسي و در اين زمينه به كاهش متوسط ۲۰ سال از عمر مردان روس نسبت به زنان، كاهش شديد جمعيت و سقوط شاخص‌هاي اقتصادي به عنوان بخشي از اين پيامدها اشاره كرده است. به اين اعتبار، الكليسم به عنوان يك بحران بهداشتي ملي در روسيه مطرح است. در حال حاضر در روسيه دو ميليون و ۳۰۰ هزار نفر گرفتار افراط در مصرف مشروبات الکلي هستند. بر اساس آمارهاي ارائه شده از نهادهاي رسمي اين كشور، ۲۵ درصد مرگ و ميرها‌ي سالانه در روسيه در ارتباط با مصرف مشروبات الکلي است و بيش از نيمي از اين ميزان نيز بصورت غير مستقيم با مصرف الكل دارد. البته در سال های گذشته دولت از ترفندهایی در جهت کنترل و کاهش مصرف الکل در روسیه استفاده کرده است که تا حدی در سیر کاهش آن مؤثر بوده است.

[۲۶] -.این هفت ساختمان بزرگ شامل:۱-هتل بزرگ اکراین۲-هتل لنینگراد۳-وزارت امورخارجه۴-وزارت پست و تلگراف و تلفن۵-دانشگاه مسکو۶-موزه و۷- ساختمان مسکونی می باشد

[۲۷] – بخشی از بودجۀ ساخت این موزه از طریق کمکهای خیریه مردمی[۲۷] و بخش دیگر از طریق وزارت فرهنگ روسیه، شهرداری مسکو و نیز بودجه خزانه اصلی دولتی برای حفظ آثار مادی و معنوی مربوط به تاریخ جنگ تأمین شده است. در دهۀ هفتاد، مردم شهرهای مختلف، مبلغ صد و نود و چهار میلیون روبل، معادل دویست و پانزده میلیون دلار برای احداث این موزه هدیه کردند.

[۲۸] – سخنان رئیس موزۀ جنگ میهنی روسیه با رئیس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران.

[۲۹] – مراجعه شود به اظهارات معاون حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران در بازدید از مترو مسکو.

[۳۰] –  قدیمی ترین فرم رقص است که نشانگر عادات حالات و فرهنگ یک قوم و یا ساکنان یک منطقۀ جغرافیایی خاص بودهو در قالب حرکاتی موزون انجام می شود